شهید ابوالفضل روشنک: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:6211775 نام :ابوالفضل‌ نام خانوادگی :روشنک ‌ نام پدر :محمدرضا محل تولد :...» ایجاد کرد)
 
سطر ۱: سطر ۱:
 
 
 
کد شهید:6211775
 
کد شهید:6211775
 +
 
نام :ابوالفضل‌
 
نام :ابوالفضل‌
 +
 
نام خانوادگی :روشنک
 
نام خانوادگی :روشنک
‌ نام پدر :محمدرضا
+
 +
نام پدر :محمدرضا
 +
 
 
محل تولد :نیشابور
 
محل تولد :نیشابور
تاریخ شهادت :1362/12/۱۲
+
 
مکان شهادت :
+
تاریخ شهادت :1362/12/12
 +
 
 
تحصیلات :نامشخص
 
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
+
 
شغل :
+
یگان خدمتی :
+
 
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 +
 
نوع عضویت :سایر شهدا
 
نوع عضویت :سایر شهدا
 +
 
مسئولیت :مخابرات‌وبی‌سیم‌
 
مسئولیت :مخابرات‌وبی‌سیم‌
 +
 
گلزار :بهشت‌فضل‌
 
گلزار :بهشت‌فضل‌
  
  
خاطرات
+
==خاطرات==
 +
 
 +
پيش بيني شهادت
  
عنوان پیش بینی شهادت
 
موضوع پيش بيني شهادت
 
 
راوی مریم بیات ترک
 
راوی مریم بیات ترک
  
سطر ۲۷: سطر ۳۱:
 
زمانی که می خواست به جبهه برود یک روز به خانمش گفته بود: که من یک خانه ای خریدم و خانمش تعجب کرده بود که کجا و چگونه خانه گرفته ای و او گفته بود که یک خانه خوب و عالی در بهشت خریده ام و این حرکات و سخنان نشان می دهد که واقعاً به او الهام شده بود که اینبار شهید می شود.
 
زمانی که می خواست به جبهه برود یک روز به خانمش گفته بود: که من یک خانه ای خریدم و خانمش تعجب کرده بود که کجا و چگونه خانه گرفته ای و او گفته بود که یک خانه خوب و عالی در بهشت خریده ام و این حرکات و سخنان نشان می دهد که واقعاً به او الهام شده بود که اینبار شهید می شود.
  
عنوان دقت در حلال و حرام
+
 
موضوع دقت در حلال و حرام
+
دقت در حلال و حرام
 +
 
 
راوی مریم بیات ترک
 
راوی مریم بیات ترک
  
سطر ۳۴: سطر ۳۹:
 
او در مرغداری به برادرش کمک می کرد که در مرغداری به برادرش کمک میکرد که در مرغداری بچه های دیگری هم بودند تا خیلی اوقات جوجه ای را می گرفتند و کباب می کردندو می خوردند ولی او هیچگاه این کار را نمی کرد و برای نهار و شام به خانه می آمد و گاهی اتفاق می افتاد که خیلی دیر وقت به خانه می آمد و خیلی گرسنه بود و من به او می گفتم: که مادر تو هم مثل بقیه بچه ها یک جوجه را بگیر و کباب کن و بخور اینها که مال برادرت هستند ولی او ناراحت می شد و می گفت: که مادر این کار درستی نیست اگر چه مرغداری مال برادرم باشد. این نشان می دهد که چقدر او به حرام و حلال خدا اهمیت می داده.
 
او در مرغداری به برادرش کمک می کرد که در مرغداری به برادرش کمک میکرد که در مرغداری بچه های دیگری هم بودند تا خیلی اوقات جوجه ای را می گرفتند و کباب می کردندو می خوردند ولی او هیچگاه این کار را نمی کرد و برای نهار و شام به خانه می آمد و گاهی اتفاق می افتاد که خیلی دیر وقت به خانه می آمد و خیلی گرسنه بود و من به او می گفتم: که مادر تو هم مثل بقیه بچه ها یک جوجه را بگیر و کباب کن و بخور اینها که مال برادرت هستند ولی او ناراحت می شد و می گفت: که مادر این کار درستی نیست اگر چه مرغداری مال برادرم باشد. این نشان می دهد که چقدر او به حرام و حلال خدا اهمیت می داده.
  
عنوان اخلاص عمل
+
 
موضوع اخلاص عمل
+
اخلاص عمل
 +
 
 
راوی مریم بیات ترک
 
راوی مریم بیات ترک
  
سطر ۴۱: سطر ۴۷:
 
او در هر زمان که می خواست به جبهه برود اخلاق و رفتارش کاملاً تغییر می کرد و زمانی که آخرین بار می خواست به جبهه برود می گفت: که مردم به مکه می روند تا اینکه خانه خدا ببینند و من می خواهم به جبهه بروم تا اینکه خود صاحب خانه را ببینم.
 
او در هر زمان که می خواست به جبهه برود اخلاق و رفتارش کاملاً تغییر می کرد و زمانی که آخرین بار می خواست به جبهه برود می گفت: که مردم به مکه می روند تا اینکه خانه خدا ببینند و من می خواهم به جبهه بروم تا اینکه خود صاحب خانه را ببینم.
  
عنوان آخرین وداع با خانواده
+
 
موضوع آخرين وداع با خانواده
+
آخرين وداع با خانواده
 +
 
 
راوی مریم بیات ترک
 
راوی مریم بیات ترک
  
سطر ۴۸: سطر ۵۵:
 
ابوالفضل آخرین باری که می خواست به جبهه برود با این که سوار ماشین بود تا مرا دید ماشین را نگه داشت و از ماشین پیاده شد ومن صورت اورا بوسیدم او لبخند ملیحی بر لب داشت و گویا به من الهام شد که دیگر او را نمی بینم چرا که من همان طور که در حال بوسیدن او بودم دوست نداشتم که ازاو جدا شوم او گفت : مادر دوباره من را می بینی ولی نمی دانم که چطور شد که دیگر تو را نمی بینم و همین طور هم شد و او به جبهه رفت و دیگر برنگشت تا اینکه پیکر مطهرش را آوردند.
 
ابوالفضل آخرین باری که می خواست به جبهه برود با این که سوار ماشین بود تا مرا دید ماشین را نگه داشت و از ماشین پیاده شد ومن صورت اورا بوسیدم او لبخند ملیحی بر لب داشت و گویا به من الهام شد که دیگر او را نمی بینم چرا که من همان طور که در حال بوسیدن او بودم دوست نداشتم که ازاو جدا شوم او گفت : مادر دوباره من را می بینی ولی نمی دانم که چطور شد که دیگر تو را نمی بینم و همین طور هم شد و او به جبهه رفت و دیگر برنگشت تا اینکه پیکر مطهرش را آوردند.
  
عنوان خاطرات سیاسی
+
 
موضوع خاطرات سياسي
+
خاطرات سياسي
 +
 
 
راوی مریم بیات ترک
 
راوی مریم بیات ترک
  
سطر ۵۵: سطر ۶۳:
 
ابوالفضل فعالیتهای خویش را از زمان انقلاب شروع کرد و چند تا عکس و اعلامیه از امام به روستا آورده بود و درمدرسه ی روستا چند تا عکس از امام نصب کرد که این کار باعث شد خواهرش را از درسه اخراج کنند ولی او دست بردار نبود و بازهم به فعالیتهای خود ادامه می داد ودر هر کجا که می توانست عکس امام را نصب می کرد و دربعد از پیروزی انقلاب نیز برای اینکه بهتر بتواند در خدمت انقلاب باشد وارد سپاه شد .
 
ابوالفضل فعالیتهای خویش را از زمان انقلاب شروع کرد و چند تا عکس و اعلامیه از امام به روستا آورده بود و درمدرسه ی روستا چند تا عکس از امام نصب کرد که این کار باعث شد خواهرش را از درسه اخراج کنند ولی او دست بردار نبود و بازهم به فعالیتهای خود ادامه می داد ودر هر کجا که می توانست عکس امام را نصب می کرد و دربعد از پیروزی انقلاب نیز برای اینکه بهتر بتواند در خدمت انقلاب باشد وارد سپاه شد .
  
عنوان توجه به امر ازدواج
+
 
موضوع توجه به امر ازدواج
+
توجه به امر ازدواج
 +
 
 
راوی مریم بیات ترک
 
راوی مریم بیات ترک
  
  
نحوه خواستگاری به این صورت بود ابتدا دو تا از خانم برادر هایشان به منزل ما آمدند. در ابتدا من موافقت ن?ردم و گفتم: قصد ازدواج ندارم. اما بعد از چند بار دیگر و تحقیقاتی در مورد ایشان ?ردیم و چون ی?ی از اقوام در سپاه بودند و ایشان را می شناختند و خیلی از ایشان تعریف ?ردند لذا در نهایت من جواب مثبت دادم بعد از این?ه من جواب مثبت دادم. ایشان با همان لباس سپاه امدند خواستگاری و در موقعیما با هم صحبت می ?ردیم ایشان به من گفت: من با این لباس آمدم تا به شما بگویم در زندگی آینده ما شهادت ، اسارت ، مجروحیت است و شما باید با چشم باز تن به این ازدواج بدهید و ن نیز این مساله را قبول ?ردم. و ایشان در مراسمات بعدی هم با همین لباس سپاه آمدند. و این نظر ایشان بود و می گفتند: پوشیدن این حتی در شب دامادی نشان می دهد ما در همه حال و همیشه آماده ایم.
+
نحوه خواستگاری به این صورت بود که ابتدا دو تا از خانم برادر هایشان به منزل ما آمدند. در ابتدا من موافقت نکردم و گفتم: که قصد ازدواج ندارم. اما بعد از چند بار دیگر و تحقیقاتی که در مورد ایشان ?ردیم و چون ی?ی از اقوام در سپاه بودند و ایشان را می شناختند و خیلی از ایشان تعریف ?ردند لذا در نهایت من جواب مثبت دادم که بعد از اینکه من جواب مثبت دادم. ایشان با همان لباس سپاه امدند خواستگاری و در موقعی که ما با هم صحبت می کردیم ایشان به من گفت: که من با این لباس آمدم تا به شما بگویم در زندگی آینده ما شهادت ، اسارت ، مجروحیت است و شما باید با چشم باز تن به این ازدواج بدهید و ن نیز این مساله را قبول کردم. و ایشان در مراسمات بعدی هم با همین لباس سپاه آمدند. و این نظر ایشان بود و می گفتند: پوشیدن این حتی در شب دامادی نشان می دهد که ما در همه حال و همیشه آماده ایم.
  
 
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10617
 
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10617

نسخهٔ ‏۳ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۹

کد شهید:6211775

نام :ابوالفضل‌

نام خانوادگی :روشنک ‌ نام پدر :محمدرضا

محل تولد :نیشابور

تاریخ شهادت :1362/12/12

تحصیلات :نامشخص

گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت :سایر شهدا

مسئولیت :مخابرات‌وبی‌سیم‌

گلزار :بهشت‌فضل‌


خاطرات

پيش بيني شهادت

راوی مریم بیات ترک


زمانی که می خواست به جبهه برود یک روز به خانمش گفته بود: که من یک خانه ای خریدم و خانمش تعجب کرده بود که کجا و چگونه خانه گرفته ای و او گفته بود که یک خانه خوب و عالی در بهشت خریده ام و این حرکات و سخنان نشان می دهد که واقعاً به او الهام شده بود که اینبار شهید می شود.


دقت در حلال و حرام

راوی مریم بیات ترک


او در مرغداری به برادرش کمک می کرد که در مرغداری به برادرش کمک میکرد که در مرغداری بچه های دیگری هم بودند تا خیلی اوقات جوجه ای را می گرفتند و کباب می کردندو می خوردند ولی او هیچگاه این کار را نمی کرد و برای نهار و شام به خانه می آمد و گاهی اتفاق می افتاد که خیلی دیر وقت به خانه می آمد و خیلی گرسنه بود و من به او می گفتم: که مادر تو هم مثل بقیه بچه ها یک جوجه را بگیر و کباب کن و بخور اینها که مال برادرت هستند ولی او ناراحت می شد و می گفت: که مادر این کار درستی نیست اگر چه مرغداری مال برادرم باشد. این نشان می دهد که چقدر او به حرام و حلال خدا اهمیت می داده.


اخلاص عمل

راوی مریم بیات ترک


او در هر زمان که می خواست به جبهه برود اخلاق و رفتارش کاملاً تغییر می کرد و زمانی که آخرین بار می خواست به جبهه برود می گفت: که مردم به مکه می روند تا اینکه خانه خدا ببینند و من می خواهم به جبهه بروم تا اینکه خود صاحب خانه را ببینم.


آخرين وداع با خانواده

راوی مریم بیات ترک


ابوالفضل آخرین باری که می خواست به جبهه برود با این که سوار ماشین بود تا مرا دید ماشین را نگه داشت و از ماشین پیاده شد ومن صورت اورا بوسیدم او لبخند ملیحی بر لب داشت و گویا به من الهام شد که دیگر او را نمی بینم چرا که من همان طور که در حال بوسیدن او بودم دوست نداشتم که ازاو جدا شوم او گفت : مادر دوباره من را می بینی ولی نمی دانم که چطور شد که دیگر تو را نمی بینم و همین طور هم شد و او به جبهه رفت و دیگر برنگشت تا اینکه پیکر مطهرش را آوردند.


خاطرات سياسي

راوی مریم بیات ترک


ابوالفضل فعالیتهای خویش را از زمان انقلاب شروع کرد و چند تا عکس و اعلامیه از امام به روستا آورده بود و درمدرسه ی روستا چند تا عکس از امام نصب کرد که این کار باعث شد خواهرش را از درسه اخراج کنند ولی او دست بردار نبود و بازهم به فعالیتهای خود ادامه می داد ودر هر کجا که می توانست عکس امام را نصب می کرد و دربعد از پیروزی انقلاب نیز برای اینکه بهتر بتواند در خدمت انقلاب باشد وارد سپاه شد .


توجه به امر ازدواج

راوی مریم بیات ترک


نحوه خواستگاری به این صورت بود که ابتدا دو تا از خانم برادر هایشان به منزل ما آمدند. در ابتدا من موافقت نکردم و گفتم: که قصد ازدواج ندارم. اما بعد از چند بار دیگر و تحقیقاتی که در مورد ایشان ?ردیم و چون ی?ی از اقوام در سپاه بودند و ایشان را می شناختند و خیلی از ایشان تعریف ?ردند لذا در نهایت من جواب مثبت دادم که بعد از اینکه من جواب مثبت دادم. ایشان با همان لباس سپاه امدند خواستگاری و در موقعی که ما با هم صحبت می کردیم ایشان به من گفت: که من با این لباس آمدم تا به شما بگویم در زندگی آینده ما شهادت ، اسارت ، مجروحیت است و شما باید با چشم باز تن به این ازدواج بدهید و ن نیز این مساله را قبول کردم. و ایشان در مراسمات بعدی هم با همین لباس سپاه آمدند. و این نظر ایشان بود و می گفتند: پوشیدن این حتی در شب دامادی نشان می دهد که ما در همه حال و همیشه آماده ایم.

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10617