ویرایشها
پسرم علی اکبر علاقه زیادی برای رفتن به ![[جبهه ]] داشت، سه مرتبه اسمش را برای اعزام نوشت ولی پدرش به او گفت : تو کوچک هستی و علی اکبر گفت : پدر، جبهه رفتن که به هیکل نیست، با علاقه که به جبهه رفتن داشت آنقدر اشک ریخت و گفت پدر اگر نگذارید بروم در پیش خدا مسئول هستید و فردای قیامت باید جوابگو باشید . پدرش گفت : نه من نمی خواهم نزد خدا مسئول باشم حال که اینقدر دوست داری به جبهه بروی برو و بعد مقداری هم پول به علی اکبر داد خلاصه ایشان به همراه پسر حاج اسماعیل و دیگر بچه ها راهی جبهه شدند و رفتند .
به یاد دارم برادرم علی اکبر اصرار و پا فشاری زیادی برای رفتن به جبهه داشت و یکی دو بار اقدام به جبهه رفتن کرد که با مخالفت پدرم رو به رو شد تا اینکه بالاخره یک روز ایشان به دیدن پدرم در باغ می رود و بعد از سلام و خدا قوت به پدرم می گوید پدر، چرا نمی گذاری من به جبهه بروم پدر می گوید تو هم پسر بزرگ خانواده هست ی وهم اینکه کم سن و سالی و نیز من دیگر پیر شده ام و بعد از من تو سرپرست خانواده هستی . اگر بروی و [[شهید ]] بشوی من چکار کنم . هنوز حرف پدرم تمام نشده بود که علی اکبر گفت : مگر آنهایی که رفتند و شهید شده اند خونشان رنگین تر از من بود . من چند بار برای رفتن به جبهه اقدام کردم ولی شما مانع شدی و فردای قیامت باید جوابگو باشی ، مسئول هستی ، پدرم با شنیدن این حرف سرجایش نشست و گفت پسرم تا به حال مانعت شدم، از این به بعد آزادی و هر طور صلاح می دانی انجام بده و اینگونه شد که علی اکبر رضایت پدرم را جلب نمود و توانست به جبهه اعزام شود .
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10856