ویرایشها
==زندگینامه==
شهیده شهناز حاجی شاه متولد سال 1339 در اثر رشادتهایی که در نبرد 40 روزه خونین شهر به انجام رسانید، در تاریخ 8/7/59 بوسیله انفجار گلوله توپ دشمنان بعثی به درجه رفیع شهادت رسید.
*روایت
روایتی از شهید در کتاب راز یاسهای کبود
آنها می روند حتی سنگی نیست که بر مزار او نشانه ای بگذارند. دلها اما کنار قبر جا می ماند. این خود نشانه است!
مادر اشکش را پاک می کند و می گوید: آخر هوا خیلی گرم است، تشنه شان می شود، اینها عزیزان مادرشان هستند. کسی می گوید آب نیست، آن گوشه بچه هایی هستند که از تانکر گازوئیلی، که آب آورده بود، خورده اند و مسموم شده اند، همه تب دارند، هذیان می گویند. بلاهایی که بر سرمان می آید فقط از دست دشمن نیست، آنها هم که به ظاهر دوست اند کمک نمی کنند. مادر، شما مراقبشان باش، من به بیمارستان سری بزنم، خواهر گفت و راه افتاد.
اما کجا بروم من؟ پسرهایم اینجا هستند، خانه ام اینجاست. چهل سال، زندگیم اینجاست. لباس سبزپوش رفته است. صدای اسلحه اش از لای در می آید. چشمهای مادر کم کم گم می شود. روی زمین دراز می کشد، ای زمین حسینیه مرا هم به آغوش خودت ببر، مرا هم به دنیای زیر خاک ببر، امانت حضرت زهرا (س) را دادم خیالم راحت اس، یا فاطمه زهرا (س)... /به گذشته می رود/.
مادر نداشتم. نگذار بچه هایم بی مادر بشن، یا حضرت زهرا (س) خودت شفیع درگاه خدا شو، بمن لیاقت بده تا این بچه ای که در شکم من است در راه تو تربیتش کنم، به من دختری بده، این سه پسر را که دارم شکر. نگذار زندگیم از هم بپاشد. این یکی را دختری مثل خودت بمن اعطا کن، یا فاطمه زهرا (س) نذر همین دختر که هرسال شهادت تو یک کیلو گندم و یک کیلو آرد را سمنو کنم و دیگ سمنو به یاد تو در خانه ام برپا شود. اینها از من دختر می خواهند و من از تو.
- باز در دل زمزمه می کنی: یا فاطمه زهرا (س) ازت امانتی می خوام، دختر می خوام، دختر.
- مادر گفت: ناصرجان کجایی مادر؟
- مهدی آلبوغبیش، به بچه ها بگو، خداحافظ
ناصر همان طور با غیظ گفت: نه مادر، این مواظب ماست، تا توی بلم جُم می خوریم ما را نگه می دارد و جیغ و داد راه می اندازد. مادر گفت: ناصرجان! ظهر که از مدرسه تعطیل شدید، صبر کنید تا چهارتایی تان سوار بلم محمود قاسم بشید، او مواظبتان است، بلمش سایه بان هم دارد، آقات حسابش را داده تا آخر مدرسه، راه برگشت با او بیائید که...
ناصر گفت: اگر این دختره فسقلی را مواظب ما نمی گذاشتی بی دردسر می رفتیم مدرسه. مادر، دخترش را بوسید و گفت: الهی مادرتان بمیره، دردسر نیست این، مواظب این دختر باشید. دختر نعمت است. این دختر را از فاطمه زهرا (س) گرفتم.
اون طرف چه دشت صافی است، چه باد خنکی می آید، شط است؟ پل هم دارد. بلم دارد. خدایا چطور رد شوم، راه دیگری نیست، چه راه باریکی! دیوار هم ندارد که دستم را بگیرم، اینجا کجا بود؟ یا دختر پیغمبر!
- آنها خودشان رد می شوند، ناصر و حسین هم می آیند. این راه را ناصر و حسین هم می آیند. می آیند!
شیخ شریف جواب می دهد: خواهرها را بفرستید بروند، شهر دیگر امن نیست، عراقی ها از گمرگ هم رد شده اند، با هر وسیله ای شده خواهرها را بفرستید بروند.
- شیخ شریف آرام می گوید: عراقی ها چیزی سرشان نمی شود، صلاح نیست خواهری در شهر بماند. خواهرها را بفرستید بروند. چه کسی بود که گفت: شیخ مگه امام حسین (ع) خیمه زنها را کنار میدان جنگ بنا نکرد؟ زنها در ظهر عاشورا نبودند؟
ناصر گفت: آنها می توانند؟ بگذار آقای سبحانی را که رساندم و برگشتم خودم، یا نه، سه تایی، نه شما هم بیائید چهارتایی، پخش کنیم. مثل دفعه قبل.
برای خود من هم مثل مادر بود، یکسال عید بود گفتم: شهناز، مادر! بچه ها لباس می خوان. گفت: بریم بازار. گشت و گذار. گفتم: تو که بازار را زیرو رو کردی، هلاک شدی توی گرما، همین شلوار را برای شهره بخریم، آن دامن را برای شهلا، آن شلوار هم برای حسین خوب است؟ گفت: نه مادر، پارچه می گیریم، برای همه شان خودم می دوزم. ارزانتر در می آید چرا بیخود پول بدهی. رفتم خیاطی یاد گرفتم برای همین روزها. برای زمستانشان همین یک ژاکت ببافم، بس است. هوا که خیلی سرما ندارد. گفتم: شهناز، مادر! همین جوری هم که اصلاً استراحت نداری، چه برسد بخواهی به فکر بافتن و دوختن لباس بچه ها هم باشی. گفت: شما فقط مدلشان را ببینید، گلدوزی که یاد گرفت مبرایشان خوب و خوشگل می دوزم عزیز دل شهناز که نباید غصه چیزی را بخورد فکر و خیال نکنی ها، خود هستم.
عینهو گنبد، اینور، اونور زمین بود. خوشه های گندم آویزون بود، طلایی طلایی. هوا گرم نبود، انگار صبح بود، خنک بود، من تنهای تنها سرزمین بودم. خسته شدم نشستم. از کوزه ای که آنجا بود، آب خوردم. یه دفعه سایه ای روی سرم افتاد، سرم را بالا کردم. سه تا پرنده دیدم توی آسمان چرخ می زدند و گم می شدند آمدند پائین روی یکی از کوتها نشستند. طرفشان که رفتم. پریدند و رفتند توی آسمان، طرفشان رفتم که ببینمشان، یه رنگ خاصی داشتند، سبز نبودند، آبی بودند.
دوباره توی آسمان گم می شدند. کنار یکی از کوتها نشستم. پرنده ها سه تا بودند. روی کوت دیگر نشستند، یکی شان اول آمد پائین، دو تا دیگر بعد آمدند عین چلچله عین شانه به سر بودند، جلوتر رفتم، پرنده اولی را دیدم الهی مادرت بمیره، شهناز تویی، شهاناز.
صبح بود. نسیم گرمی می وزید و هوا آغشته از مویه های مادران و خواهران بود. گلوله های توپ امان نمی داد و مرتب زمین را شخم می زد که شهناز حاجی شاه را در جنت آباد خونین شهر غریبانه دفن کردند. حتی سنگی هم نبود که بر مزار او نشانه ای بگذارند. دلهای همه ما اما، نشانه مزار اوست! نشانه مزار شهید
منبع: کتاب راز یاسهای کبود