شهید ابوالقاسم بداغ آبادی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1343/01/01 نام : ابوالقاسم‌ محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : بداغ‌ا...» ایجاد کرد)
 
سطر ۱۳: سطر ۱۳:
 
• یک روز بعد از ظهر سه تا کبوتر سفید مشاهده کردم که رفتند داخل امام زاده و بعد به روی پشت بام خانه ی ما که پنجاه متر بیشتر با امامزاده فاصله ندارد رفتند و توجه مرا جلب کردند. رفتم دست مادرم را گرفتم و گفتم چرا این همه گریه می کنی حالا که داداش رفته و خونش را در راه حق داده است ما به شما احتیاج داریم و با این وضعیت که پیش گرفتید خیلی زود خودتان را از بین خواهید برد. بعد گفتم که قصه ی این سه کبوتر را خودتان که مداح اهل بیت هستید تفسیر کنید من نتوانستم سر در بیاورم. مادرم از لحظه ای که کبوترها را دید گریه اش کم تر شد و همان شب خواب دید و گفت قاسم شال سبزی به گردن بسته و از درب امامزاده بیرون آمد پرچم به دستش بود و از او پرسیدم مادر کجا می روی؟ گفت می روم کربلا. گفتم که مرا با خود نمی بری، جواب داد مادر من با عده ای که از شما جدا هستند می روم و شما هم مطمئن باشید که می آیید
 
• یک روز بعد از ظهر سه تا کبوتر سفید مشاهده کردم که رفتند داخل امام زاده و بعد به روی پشت بام خانه ی ما که پنجاه متر بیشتر با امامزاده فاصله ندارد رفتند و توجه مرا جلب کردند. رفتم دست مادرم را گرفتم و گفتم چرا این همه گریه می کنی حالا که داداش رفته و خونش را در راه حق داده است ما به شما احتیاج داریم و با این وضعیت که پیش گرفتید خیلی زود خودتان را از بین خواهید برد. بعد گفتم که قصه ی این سه کبوتر را خودتان که مداح اهل بیت هستید تفسیر کنید من نتوانستم سر در بیاورم. مادرم از لحظه ای که کبوترها را دید گریه اش کم تر شد و همان شب خواب دید و گفت قاسم شال سبزی به گردن بسته و از درب امامزاده بیرون آمد پرچم به دستش بود و از او پرسیدم مادر کجا می روی؟ گفت می روم کربلا. گفتم که مرا با خود نمی بری، جواب داد مادر من با عده ای که از شما جدا هستند می روم و شما هم مطمئن باشید که می آیید
 
• در آخرین لحظه ای که من با ابوالقاسم وداع کردم ایشان برای خداحافظی جلو درب حیاط یکی از دوستانش می رود که خانم ایشان می آید و بنا بر رسم و رسوم آب پشت آنها بریزد که ابوالقاسم برمی گردد و با صراحت به خانم دوستش می گوید دیگر آب پشت سر من نریزید این بار آخری است که به جبهه می روم و دیگر بر نمی گردم. بعد ایشان گریه می کند و می گوید این چه حرفی است که می گویی ان شاءالله به سلامت برمی گردی.
 
• در آخرین لحظه ای که من با ابوالقاسم وداع کردم ایشان برای خداحافظی جلو درب حیاط یکی از دوستانش می رود که خانم ایشان می آید و بنا بر رسم و رسوم آب پشت آنها بریزد که ابوالقاسم برمی گردد و با صراحت به خانم دوستش می گوید دیگر آب پشت سر من نریزید این بار آخری است که به جبهه می روم و دیگر بر نمی گردم. بعد ایشان گریه می کند و می گوید این چه حرفی است که می گویی ان شاءالله به سلامت برمی گردی.
• آخرین باری که ابوالقاسم می خواست به جبهه اعزام شود من و مادرم او را همراهی کردیم و من او را به ایستگاه راه آهن رساندم. تنها حرفی که ما گفتیم این بود که مواظب خودت باش گفت دست من نیست که مواظب خودم باشم، آن که باید نگهدار باشد خودش هست.
+
• آخرین باری که ابوالقاسم می خواست به جبهه اعزام شود من و مادرم او را همراهی کردیم و من او را به ایستگاه راه آهن رساندم. تنها حرفی که ما گفتیم این بود که مواظب خودت باش گفت دست من نیست که مواظب خودم باشم، آن که باید نگهدار باشد خودش هست.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3809منبع سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا
+
 
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3809
+
==پانویس==
 +
<references/>

نسخهٔ ‏۱۳ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۵۸

تاریخ تولد : 1343/01/01 نام : ابوالقاسم‌ محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : بداغ‌ابادی‌ تاریخ شهادت : 1362/04/03 نام پدر : یداله‌ مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : پاسدار یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌دسته‌ـ ادوات گلزار : شهدای‌روستا


خاطرات • یک روز بعد از ظهر سه تا کبوتر سفید مشاهده کردم که رفتند داخل امام زاده و بعد به روی پشت بام خانه ی ما که پنجاه متر بیشتر با امامزاده فاصله ندارد رفتند و توجه مرا جلب کردند. رفتم دست مادرم را گرفتم و گفتم چرا این همه گریه می کنی حالا که داداش رفته و خونش را در راه حق داده است ما به شما احتیاج داریم و با این وضعیت که پیش گرفتید خیلی زود خودتان را از بین خواهید برد. بعد گفتم که قصه ی این سه کبوتر را خودتان که مداح اهل بیت هستید تفسیر کنید من نتوانستم سر در بیاورم. مادرم از لحظه ای که کبوترها را دید گریه اش کم تر شد و همان شب خواب دید و گفت قاسم شال سبزی به گردن بسته و از درب امامزاده بیرون آمد پرچم به دستش بود و از او پرسیدم مادر کجا می روی؟ گفت می روم کربلا. گفتم که مرا با خود نمی بری، جواب داد مادر من با عده ای که از شما جدا هستند می روم و شما هم مطمئن باشید که می آیید • در آخرین لحظه ای که من با ابوالقاسم وداع کردم ایشان برای خداحافظی جلو درب حیاط یکی از دوستانش می رود که خانم ایشان می آید و بنا بر رسم و رسوم آب پشت آنها بریزد که ابوالقاسم برمی گردد و با صراحت به خانم دوستش می گوید دیگر آب پشت سر من نریزید این بار آخری است که به جبهه می روم و دیگر بر نمی گردم. بعد ایشان گریه می کند و می گوید این چه حرفی است که می گویی ان شاءالله به سلامت برمی گردی. • آخرین باری که ابوالقاسم می خواست به جبهه اعزام شود من و مادرم او را همراهی کردیم و من او را به ایستگاه راه آهن رساندم. تنها حرفی که ما گفتیم این بود که مواظب خودت باش گفت دست من نیست که مواظب خودم باشم، آن که باید نگهدار باشد خودش هست.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا