rId6
==خاطرات==
- در عملیات رمضان حدود 10 دقیقه بود که من و علی از هم جدا شده بودیم من او را دیگر ندیدم نزدیکیهای صبح که تازه آفتاب زده بود به دلیل زخمی شدن پایم اسیر شدم بعد از اینکه اسیر شدم عراقیها من را به چادری بردند تا زخم پایم را پانسمان کنند وقتی که پانسمان تمام شد و از چادر بیرون آمدم اجساد چندین تن از برادران را که شهید شده بودند دیدم که روی زمین افتاده است.وقتی دقت کردم دیدم که پیکر مطهر علی هم در بین آنان است. کنار جنازه او رفتم و در آن لحظات آخر با او وداع کردم .
- یک شب خواب علی را دیدم که در کنار باغی ایستاده است.باغ زیبا و قشنگی بود به او گفتم:علی تو که به شهادت رسیده ای پس اینجا چه کار می کنی این باغ زیبا مال کیست؟علی گفت: این باغ مال من است.اینجا جایگاه شهدا است .
- وقتی به بنیاد شهید رفتم حدود هشت جنازه در آنجا بود. من نمی دانستم که کدام تابوت متعلق به علی است. سواد هم نداشتم در دلم گفتم: که علی تو بعد از 15 سال آمدی و من تو را نمی شناسم. پس خودت را به من نشان بده دیدم که یکی از تابوتها تکان خورد نفهمیدم که همان تابوت تابوت علی است. جلو رفتم و درب را باز کردم دیدم که مقداری استخوان و یک پلاک است بعد چشمم به یک پلاستیک افتاد جلو کشیدم و داخل آنرا نگاه کردم دیدم مقداری پنبه و یک پارچه سبز داخل آن است از همان پارچه فهمیدم که این جنازه علی است . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4237سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />