==خاطرات==
- ما از یک روستا 12 نفر اعزام شدیم و فقط من از بقیه دوستانم جدا شدم و با محسن بهاری و محمدعلی مکرمی بودم ایشان همیشه به سنگرم سر می زد و می گفت دلاور ناراحت نباش من مواظب هستم و دوستانم بخاطر این مهربانیها محسن را دوست داشتند. یک دفعه محسن چنین گفت: دوست دارم در حضور همسنگرانم به شهادت برسم، من برای این کار آمده ام. اگر لیاقت آن را داشته باشم. ایشان بر اثر اصابت ترکش خمپاره در پشت پادگان حاج عمران به شهادت رسید .