==خاطرات==
• این طور که همرزمان ابوالقاسم برای ما گفتند: ایشان در جبهه امدادگر بودند و مجروحان را با آمبولانس به پشت جبهه انتقال می دادند که در یکی از دفعاتی که مجروحین را به عقب می رساند، در اثر گلوله خمپاره ای که به ماشین ایشان اصابت می کند آمبولانس منفجر شده و ایشان به شهادت می رسند.
• یک روز که از مدرسه به خانه می آمدم متوجه ابوالقاسم شدم که کنار خیابان ایستاده و کتابش را باز کرده است وقتی نزدیک تر شدم دیدم گریه می کند و عکس دوستش را که وسط کتاب گذاشته نگاه می کند. گفتم: حالا شهید شده و برای شهید که گریه نمی کنند او گفت: من به خاطر شهید شدنش گریه نمی کنم برای خودم گریه می کنم که مثل آن ها لیاقت شهادت را ندارم.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=57695769منبع سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>