زمانی که من کامیون داشتم برادرم حسین هم شاگردم بود و با هم بودیم . یک روز که با هم سوار ماشین بودیم و مار می کردیم یک دفعه یک مار از زیر صندلی کامیون بیرون آمد و دوباره در زیر صندلی مخفی شد. خواستم کامیون را نگه دارم که ما را در بیاوریم ولی ایشان با شهامتی که داشت خیلی راحت مار را گرفت و از ماشین بیرون انداخت.
یک روز فرزندم حسین به مرخّصی آمد و در مورد پلاکی که به گردن داشت از او سئوال کردم . جواب داد : این کلید بهشت است که به گردن من است . می خواهم به بهشت بروم و مادر خود را هم ببرم .
منبع سایت یاران رضا<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6361سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />