==خاطرات==
- یکی از همرزمان پدرم نقل می کرد که : پدرم تیر بار چی [[تیربارچی]] بوده به جهت اینکه منطقه ای که ما در آن جا بودیم کوهستانی بود و ما بر نیروهای دشمن مشرف بودیم و فاصله ای کمی با آنان داشتیم لذا حسین دشمن را به تیر بار بست به طوریکه قنداق تیر بار [[تیربار]] را به سینه چسباند و سر تیر بار را به طرف پائین گرفت تا بهتر دشمن را مورد هدف قرار دهد و بطور شجاعانه شلیک می کرد تا اینکه خودش مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید .
- زمانیکه من در حوزه علمیه مروی [[تهران ]] مشغول تحصیل علوم دینی بودم پدرم که برای آخرین دفعه بمرخصی آمده بود به اتفاق یکی از دوستانش به حجره ما تشریف آوردند و شب را نزد ما ماندند .در همین زمان مراسمی با حضور آیه ا... مهدوی کنی که تولیت همان مدرسه را بعهده داشتند برگزارشد برگزار شد که پدرم نیز با همان لباس رزم و [[چفیه ]{ در مراسم شرکت کردند که این امر مورد توجه دوستان و طلاب آن مدرسه قرار گرفت .
- حسین به اتفاق یکی از دوستانش در منطقه [[مهران ]] با دشمن درگیر شد . دوست ایشان جهت آوردن مهمات از او جدا می شود و زمانیکه بر می گردد می بیند که حسین به شهادت رسیده است .
- آخرین مرحله ای که حسین می خواست به جبهه برود گفت : من این دفعه به شهید می شوم . حتی از تمام اعضای خانواده خداحافظی کرد و به آنان توصیه کرد که زمانیکه برادران سپاهی خبر شهادت مرا آوردند گریه و زاری نکنید و صبر داشته باشید .