- یک شب خواب دیدم که کاظم آمد و گفت : همان شناسنامه مرا بده گفتم : کاظم جان شناسنامه ات را برای چه می خواهی ؟ گفت : یکی از این حوری های بهشتی را می خواهند به من بدهند گفتم : نه من شناسنامه ات را به تو نمی دهم که شما آنجا ازدواج کنی من اینجا به پای شما و بچه هایت نشسته ام و ازدواج نکرده ام . حالاشما می خواهی ازدواج کنی قبول ندارم شناسنامه ات را نمی دهم .
- یکباز با کاظم آقا با هم به حزم مطهر [[حضرت رضا (ع) ]]رفتیم ایشان به من گفت : که به قسمت خواهر ها بروم من هم قبول کردم و رفتم ولی از دور ایشان را دیدم که چگونه با حالتی عجیب به زار ونیاز خاصی با امام زضا (ع) مشغول بود و گریه می کرد .
- یک روز در منزل، من مشغول کارهای خانه بودم و تلویزیون صحبتهای امام را گذاشته بود و ایشان حرفهای امام را گوش می داد . بعد از سخنرانی امام کاظم آقا گفت: نمی دانی چقدر من امام را دوست دارم . با صحبتهای امام مو در بدنم راست می شود .
- اوایل انقلاب یک سری شرکت نفتی ها اعتصاب کرده بودند ونفت خیلی کم بود و ما در خانه چند بشکه نفت داشتیم یک روز آقای شکاری به کاظم آقا می گوید به دلایلی از کارخانه در حال اخراج است و با وجود سردی هوا به خانه او نفت نمی دهند او سریع به خانه می آید و چند گالن نفت برای ایشان می برد . این جریان را ما بعد از زبان آقای شکاری شنیدیم
- یک روز محمد کاظم از اهواز به ما زنگ زد و گفت : بابا مژده بدهید گفتم : مگرچه شده است ؟ گفت : خدا یک پسر به من داده است گفتم : خوب بابا جان اسم او را چه می خواهی بگذاری ؟ گفت : نظر شما چیست ؟ گفتم: هر چه خودت دوست داری؟ گفت : من می خواهم اسم او را حسین بگذارم چون به [[امام حسین (ع) ]]خیلی علاقه دارم .
- مدتی بعد از ازدواجمان یک روز با کاظم آقا به منزل شهید ملازاده رفتیم مادر ایشان خیلی از حضور ما درمنزلش خوشحال شد و گفت : کاظم آقا شما خیلی شباهت به پسرم داری و من از آمدن شما به منزلم خیلی خوشحال شدم .
- در سال 65 همسر من با برادرم کاظم هر دو دراهواز بودند برادرم با خانمش در هتل فجر ساکن بودند که من برای دیدن آنها به اهواز رفتم . موقع برگشتن وقتی از اهواز با ماشین به مشهد آمدیم داخل شهر مشهد که رسیدیم من به برادرم گفتم: داداش ، پس بی زحمت مرا با این اسبابها به درب منزل برسان اما کاظم گفت: خیر این کار را نمی کنم این وسیله از آن بیت المال است و من اجازه داشتم تا مشهد شما را برسانم حال ماموریت من تمام شد و از اینجا به بعد اجازه هیچ کاری را در ارتباط با شما ندارم بهتر است ماشینی برای شما کرایه کنم تا به منزل بروی و همین کار را هم کرد .
- زمان جنگ گاهی اوقات بعضی از بچه های منافق برای ایجاد شبهه در بین نیروها می گفتند: ماخواب [[امام زمان (عج ) ]] را دیدیم . یک روز در محدوده ی شهر ایلام که آقا ی حبیب بچه ها را آموزش می داد یکی از بچه ها آمد و به ایشان گفت: من دیشب خواب امام زمان (عج) را دیدم که به من گفتند: آقای رفسنجانی را می خواهند ترور کنند بروید به او خبر بدهید آقای حبیب بعد از چند پرسش که از ایشان کرد متوجه حقه بازی او شد ( محرمانه )
- یک اردوی آموزشی برای جمعی از سربازان گذاشته بودیم در حین انجام کارتعدادی از سربازها به تحریک یک نفر که سرو صدا می کرد شروع به اعتراض کردند این امر باعث شده بود که بین مربی ها و سربازها تنشی ایجاد شود خیلی راحت مربی ها پس از این که دیدند کاری نمی توانند انجام دهند [[ اسلحه ها ]] را غلاف و نشستند و منتظر ماندند تافرمانده ی پادگان بیاید و تکلیف را مشخص کند در همین اثنا بود که کاظم حبیب وارد اردوگاه شد و پرسید چه خبر شده است؟ چرا اینجا شلوغ است ؟ جریان را برای ایشان تعریف کردیم ایشان گفت : من الان موضوع را حل می کنم و مستقیم سراغ همان سرباز معترض که عامل تحریک دیگران بود رفت خیلی راحت و دوستانه او را صدا کرد و بدون این که تهدید کند دست او را گرفت و به طرف رودخانه ی آبی که آن نزدیکی بود حرکت کردند . همه در حالی که از این حرکت مات و مبهوت شده بودیم این جریان را نگاه می کردیم و منتظر بودیم تا ببینیم این قضیه به کجا ختم می شود . بعد از دقایقی دیدیم سرباز [[اسلحه اش]] اش را روی زمین گذاشت و مستقیم به طرف آب رودخانه رفت و وارد آب شد و ایستاد و گوشش را با دست گرفت و در آب نشست چند ثانیه ای در زیر آب مکث کرد و بعد بالا آمد و آهسته از آب بیرون آمد و در کنار کاظم آقا ایستاد اسلحه اش را برداشت و با حالتی پامرغی به طرف گروهان رفت تا این که کاظم آقا گفت : بلند شو من از کاظم آقا سوال کردم شما به او چه گفتی ؟ گفت : چیزهایی گفتم که قبول کند سرباز است و بچه مسلمان و شیعه نباید اینگونه باشد هر چه اصرار کردم که بگوید چه چیزی به او گفته است که نرم شده است چیزی نگفت .
- در سایت چهار با آقای حبیب بودیم . یک روز سر ظهر یکی از مربیان که خیلی خسته شده بود روی یک ارتفاع دراز کشیده و به خواب رفته بود . من و آقای حمید مطلق و آقای حبیب با هم به بالای سر او رفتیم دیدم به خواب عمیقی فرو رفته و خرخر می کند آقای حبیب بلند گویی جلوی دهان او گرفت به نحویکه صدای خرخرش در فضای منطقه سایت چهار پیچید بعد کم کم بلند گو را به طرف گوش او گرفت تا بالاخره او را از خواب بیدار کرد .
- یکبار که کاظم از جبهه آمده بود چهره اش تغییر کرده بود. گفتم کاظم جان چرا رنگ و رویت پریده؟ گفت: در عملیات جزیره مجنون شیمیایی شده ام ولی از شما خواهش می کنم چیزی به مامان نگویید . درمدتی که درمشهد بود سعی کردم از خودش ضعفی نشان ندهد تا مادر متوجه ناراحتی او شود .
- یکبار که از شوش دانیال به [[اهواز ]] بر می گشتیم. من به کاظم گفتم: کاظم جان این لباسهای نظامی را نمی شود در بیاوری؟ گفت: مگر چیه فکر می کنی چکار می شود ترورم می کنند یا شهیدم می کنند؟ گفتم: نه تابستان است هوا خیلی گرن و با این لباسها بیشتر گرمازده می شوی. گفت: خیلی خوب چون نمی خواهم حرف تو را به زمین بزنم این کار را می کنم و بعد در جایی نگه داشت پیراهن خیلی شیک خرید و به تن کرد و گفت: خواهر جان من از این پولها نه خرج می کردم و نه می کنم فقط به خاطر شما بود که این کار را کردم .
- یکبار که کاظم از جبهه آمده به خانه یکی از اقوام که ضد انقلاب و طرفدار بنی صدر بود رفتیم. او از بنی صدر خیلی تعریف کردو گفت: بنی صدر همیشه در جبهه است . کاظم که خود در جبهه بود و از اوضاع و احوال جبهه و جنگ با اطلاع بود با شروع صحبت او شروع به بحث کرد. هرچه کاظم گفت او آدم خوبی نیست او گفت نه بنی صدر آدم خوبی است و دائم در جبهه است. کاظم تاراحت شد و گفت: او مانند روباه است. نگاه نکنید که بت قاشق شکسته و با رزمنده غذا می خورد او این کارها را برای ظاهر سازی و عوام فریبی انجام می دهد و من حاضرم با شما نذر ببندم که بنی صدر آدم بدی است. و بعد از مدتی ان شاء الله رسوا خواهد شد. و من از خدا م یخواهم که رسوا شود و آن وقت من از جبهه به شما زنگ می زنم و رسوایی او را به شما اطلاع می دهم . زمانی که کارهای بنی صدر لو رفت و رسوا شد این فامیل ما که موافق بنی صدر بود گفت: کاظم جان مرا ببخشید من اشتباه کردم. کاظم گفت: من از اول می دانستم او چطور آدمی است. زیرا ما در جبهه بودیم و او را به خوبی می شناختیمو هنگامی که بنی صدر به خط مقدم می آمد یک تک تیر نیز از طرف عراقیها شلیک نمی شد در حالی که شما او را در خط مقدم می دیدید شما خام بودید و چیزی نمی دانستید .