- همسر یکی از اقوام ما ضد انقلاب بود امام و نقلاب را قبول نداشت کاظم خیلی به خانه آنها رفت و آمد می کرد . یک روز من به کاظم گفتم : شما که می دانید فلانی ضد انقلاب است پس چرا به خانه اش می روید؟ ایشان گفت: او خام است آگاهی ندارد و چیزی نمی داند یک ساعتی که من به خانه ی آنها می روم او را ارشاد می کنم و از طرفی چون خانواده اش نیز اهل نوار ترانه هستند همین یک ساعت موجب می شود گناه نکنند زیرا با ورود من آنها نوار ترانه را خاموش می کنند .
- در [[کردستان ]]که بودیم یک روز با چند نفر از برادرها و آقای حبیب به رستورانی در ارومیه برای ناهار رفتیم . بعد از صرف ناهار یکی از برادران گفت: من بروم دستهایم را بشویم و به این عنوان از رستوران خارج شد من که متوجه سیاست اوشدم نفر دوم بودم که بعنوان شستن دستها ازرستوران خارج شدم . بالاخره برادرهای دیگر نیز به عناوین مختلف رستوران را ترک کردند و تنها آقای حبیب در رستوران ماند . ایشان هم سرش را می اندازد پایین که اززستوران خارج شود که صاحب رستوران می گوید : آقا ببخشید دوستانتان پول غذا را حساب نکردند و گفتند که شما با ما حساب می کنید. ایشان می گوید : مگر آنها حساب نکردند .صاحب رستوران می گوید : خیر . ما از بیرون نظاره گر جریان بودیم ایشان گفت : آقا ببخشید بفرمایید چقدر می شود صاحب رستوران گفت : نفری 45 تومان و او 185 تومان پرداخت کرد و از رستوران بیرون آمد و به دنبال ما گشت ولی هر کدام به گوشه ای رفتیم و از گیر پول دادن فرار کردیم . این جریان گذشت و او بعد از یک سال که از این واقعه گذشت هر وقت مرا می دید می گفت : 45 تومان مرا بده .
- روز دوشنبه یا چهارشنبه بود ما جلسه قرآنی در پادگان داشتیم که مربی جلسه جناب آقای نیک فرجام بود . آقای حبیب هم تازه از ماموریت شش ماه لبنان برگشته بود . قبل از شروع جلسه آقا حبیب به من گفت : من این مدتی را که در لبنان بودم اصلاً لب به چایی نزدم من دیدم هنوز دقایقی تا شروع جلسه قرآن مانده به ایشان چایی تعارف کردم و با هم چایی خوردیم ایشان گفت : آقای نعمتی حالم یک جورایی دارد بد می شود گفتم : چیزی نیست وبا هم به جلسه وارد شدیم و نشستیم . اکثر بچه های جلسه کادرهای جدید بودند . با شروع جلسه آقای نیک فرجام به آقای حبیب گفت : آقای حبیب شما بخوان . یکی از بچه ها به نام آقای حیبری به آقای نیک فرجام گفته بود که شیخ کاظم حبیب تازه از لبنان آمده و ایشان عرب است وچون فامیل ایشان نیز شباهتی به عربها داشت آقای نیک فرجام باور می کند . خلاصه ایشان با همان حال خراب شروع به صلوات وبسم الله الرحمن الرحیم کرد خیلی با لهجه ی غلیظ عربی که همه حضار در جلسه که او را می شناختیم تعجب کردیم و گفتیم رفتن به لبنان چقدر تاثیر در لهجه ایشان گذاشته است . سپس ایشان آیه ای را با قل شروع کرد که چندین بار آن را تکرار کرد قل … قل …. قل … که خلق شروع به خندیدن کردند ویکی یکی از جلسه خارج شدند خود آقای نیک فرجام هم که خنده ا ش گرفته بود نمی دانست چکارکند و رویش نمی شد که از جلسه خارج شود بعد از ختم جلسه آقای حبیب به من گفت: من که به شما گفتم حالم بعد از خوردن چای یک جوری شد آخر شش ماه بود که چایی نخورده بودم . گفتم چیزی نیست کاری است که سهواً پیش آمد .