- یک رز از اسلام آباد به سمت سومار می رفتیم . ولی الله چراغچی هم بود . ایشان یکمرتبه گفت : چقدر خوب است در همین فصل خدا یک خربزه ای برای ما برساند . یک کامیونی جلوی ما حرکت می کرد و خربزه بار داشت . خلاصه دو سه خربزه از ماشین افتاد . ولی الله چراغچی گفت : ماشین را نگه دارید . ماشین را نگه داشتیم و نشستیم و خربزه ها را خوردیم .
- بعد از عملیات سوسنگرد در دهکه ای نزدیک تپه های الله اکبر و نزدیک سوسنگرد در آنجا ایشان بچه ها را آماده می کرد برای عملیات بستان . هر روز صبح بعد از نماز صبح و ورزش های صبحگاهی مسافت زیادی ماها می دواند . طوی که ما می بریدیم . اما ایشان ادامه می داد و همه را به همراه خودش می کشید و در انتها برای آماده کردن عملیات ، عبور از آب بعد از این همه دویدن و عرق کردن ، با بدن خسته خودش جلو می رفت . با لباس و اسلحه از عرض رودخانه عبور می کرد و به بقیه هم می گفت دنبالش بیایند و ما آنجا می بریدیم و نمی توانستیم برویم ولی خودش قدرت بدنی قوی داشت به طوری که در رودخانه با تجهیزات نظامی مثل اسلحه ، لباس ، کوله پشتی و وسایل سنگین شنا می کرد .<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206222 6222 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />