- سه نفر از همرزمان فرزندم خسرو که در عملیات همراه او بودند بعد از مراسم هفتمش خاطره ای را از آمادگی و دلدادگی او نسبت به پیوستن به لقاءالله این گونه نقل می کردند: ظهر هنگامی که برای انجام حمله عازم منطقه بودیم. همه به صف شده بودیم که ناگهان خسرو غیبش زد به اطراف سر زدیم اما اثری از او نبود تا این که بعد از تقریبا بیست دقیقه آمد. پرسیدم کجا بودی؟ با کراهت جواب داد و گفت: رفتم غسل شهادت بکنم پرسیدم برای چه؟ او گفت: از این عملیات سالم برنمی گردم، آن چه را که قرار است بر من بگذرد را می دانم .
- فرزندم خسرو زمانی که در منطقه حضور داشت دو نامه پشت سر هم نوشت، در نامه ی اول نوشته بود پدر و مادرم، یک شب خواب دیدم که برادر کوچکم حسین که آخرین فرزند خانواده هم بود را مدام می بوسم و گاهی هم گریه می کنم و بعد دست او را می گیرم از خانه و روستا دور می شوم این قدر دور می شویم تا روستا ناپدید می گردد. در نامه ی بعدی خود نوشته بود پدر و مادر عزیزم دیشب دوباره خوابی دیدم که داشتم برای مادر بزرگم در روستا خانه ای می ساختیم و بسیار خوشحال بودم. بعد از این دو نامه خسرو به شهادت رسید کمتر از دو ماه هم بیشتر نگذشته بود که مادر بزرگش و برادر کوچکش دار فانی را وداع گفتند. و من این گونه خواب پسرم تعبیر شد . <ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%205301 5301 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />