ویرایش‌ها

شهید جواد هوشنگی

۲۰ بایت اضافه‌شده، ‏۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۵۱
شهید جواد [[شهیدجواد هوشنگی]]
[[تاریخ تولد : 1340/01/01 ]] [[تاریخ شهادت : 1360/06/05]]
محل شهادت : نامشخص
پس از دوران متوسطه، در مدرسه شهرستانی که بدون دردسر هم نبود به دبیرستان پارس نو رفت چون دوست داشت در رشته صنعت شرکت کند؛ شبانه روز درس خواند و نمره خود را رساند اما از آنجایی که حق همیشه نا حق می شد نمره های وی را به پسر خواهر مدیر مدرسه می دادند و بیشتر دست اندرکارش خود آقای مدیر یعنی نصرالله کیمیایی بود؛ به این سبک که نمره های او را به جواد و نمره های جواد را به او می دادند، فقط به خاطر این که پسر فعالی بود به همين خاطر مدیر فکر می کرد او را شکست می دهد؛ اما مدير موفق نشد به هدفش برسد؛ بنابراین به رشته علوم انسانی رفت و مشکل خود را با این رشته حل کرد.
در سال دوم دبیرستان بود؛ روزی با یکی از دوستانش از مدرسه بازمی گشتند که مامورهای ساواک اطراف مدرسه را محاصره كردند البته آن وقت نمی دانست که ماموران مواظب رفتارشان هستند؛ دوستش کتابی به اسم "دین مبنای بشر" را به همراه داشت که در دستش بود؛ جواد هنگامی که برای بستن بند کفش هایش روی پا خم می شود ساواکی ها آن پسرک معصوم را گرفتند و با خود بردند. جواد که آن کتاب را به دوستش هدیه داده بود دید که ورقه ای از کتاب جلوی پایش است برگشت تا ببیند چرا كتاب پاره شده؟ دید که دوستش نیست؛ بعدها که آن پسرک آزاد شد جواد به ملاقاتش رفت دید که آن بيچاره را آن قدر شكنجه داده اند كه مغزش هیچ کلمه ای را به خاطر ندارد.
در سال چهارم دبیرستان دیگر نتوانست طاقت بیاورد و برای سربازی ثبت نام كرد هر چند که زمان رفتن او به جبهه فرا نرسیده بود؛ او مشتاق بود انقلاب را دوست داشت؛ در اوایل انقلاب در تمام تظاهرات شرکت داشت؛ فعالیت وی از چشم انقلابيون پوشیده نبود؛ در اکثر اوقات تا سرحد، لزوم خون اهدا می کرد؛ نماز و قرآن را هیچ گاه ترک نکرد؛ در سال 1360 بود که به خدمت برای کشور اشتغال ورزید؛ او چون تندری می غرید و با کفر در ستیز بود سه ماه دوره را در [[عجب شیر، شیر]] ، منطقه سردسیر گذراند از همان عجب شیر به [[سقز ]] رفت و معمولاً مرخصی کم می آمد او به محل نا امنی رفته بود جایی که از حزب دمکرات و کوموله مملو، و قاسملو سر دسته آنها بود.
بعد از گذشت یک ماه پایش تیر خورد به تهران آمد ولی هرگز آرام نشد با این که می دانست تا همین جا هم دین خود را ادا كرده نماز را با یک پا می خواند و ترک نمی کرد؛ در این مدتی که پایش در گچ بود با رنج و سختی ایستاده نماز می خواند در صورتی که به او گوشزد شد که نشسته هم می توانی بخوانی اما او می گفت: تا آنجایی که بتوانم ايستاده نماز می خوانم؛ در مدت استراحت در خانه حتی با آن پای زخمی آرام نمی گرفت و در نهادها فعالیت داشت.
بعد از 35 روز دکتر معالجش گفت: احتیاج به استراحت داری و 20 روز دیگر برای او نوشت؛ ولی او نماند همان روز برگه را پاره کرد و گفت: نه نمی شود من بدون جبهه و جبهه بدون من نمی شود من باید بروم، آری او با عصا و گچ و پای زخمی به جبهه رفت؛ فرمانده هان او را بسیار دوست داشتند از دیدن او تعجب کردند و گفتند: براي ديدن ما آمدی؟ او گفته بود نه فرمانده غرض اصلی من دین، قرآن، مکتب و جبهه بود البته شما هم که جای خود.
۷۴۴
ویرایش