==زندگینامه==
در سال [[1334 ]] در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. وی دوران کودکی و نوجوانی را در [[خرمشهر ]] سپری کرد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را نیز در آن شهر به پایان رساند ، صالح بعد از گرفتن دیپلم در یکی از روستاهای دور افتاده و محروم [[خرم آباد ]] به عنوان معلم مشغول باسواد کردن جوانان آن روستا بود. وی غیر از باسواد کردن ، آنها را با مسائل دینی و سیاسی آشنا می کرد. مردم ده علاقه شدیدی نسبت به او ابراز می داشتند ، صالح در زمان رژیم منفور پهلوی و با وجود خفقان شدید مسئولیت خود را در قبال اسلام با پخش اعلامیه و عکس هایی از امام شروع کرد. وی با جوانانی از جمله اسماعیل زمانی و [[شهید سید محمد جهان آراء ]] و [[شهید سید علی جهان آراء ]] همرزم بود و فعالیت های خود را با آنها شروع کرده بود و متقابلا از طرف ساواک تحت تعقیب قرار گرفت. در سال 51 ساواک در پی دستگیری وی برآمد ، صالح هوشیارانه توانست خود را از راه فاضلاب در حالی که زخمی شده بود از چنگ مزدوران رژیم جان سالم به در برد و مأموران ساواک را متعجب کند ، صالح مرتتبا در شهرهای [[قم ]] ، [[تهران ]] ، [[اصفهان ]] و شهرهای دیگر در ارتباط بود و عکسها و اعلامیه های امام را چاپ و تکثیر می کرد و در بین دوستان و همرزمان خود در شهرهای دیگر ردوبدل می کرد صالح همیشه خانواده خود را تشویق به فراگیری [[قرآن ]] و مسائل دینی می کرد. بیشتر شبها [[نماز شب ]] می خواند و مشغول راز و نیاز با پروردگار خود بود و همینطور دیگران را به خواندن نماز شب تشویق می کرد. صالح همیشه در ضمن حرف های خود می گفت خوشا به حال کسی که [[امام خمینی ]] را از نزدیک ببیند. صالح یکی از صحبت هایی که همیشه تکرار می کرد اینکه متأسفانه خیلی از مسلمان ها اسلام را بدرستی نشناخته اند و معدود کسانیکه اسلام را شناخته اند ، امام خمینی است و همیشه با غرور از او یاد می کرد. از نظر مادی به طبقه مستضعف کمک می کرد و نسبت به آنها دلسوز و مهربان بود از حرف زور متنفر بود ، گوینده حرف زور هر که می خواهد باشد (منظور رژیم منفور شاه در آن زمان بود) و زور گویانی که به مردم محروم ظلم می کردند بدش می آمد. و با انسان های متعهد و شجاع نسبت به اسلام با خوشرویی برخورد می کرد و همیشه نام آنها را با سربلندی بر زبان می آورد و فردی منطقی و آینده نگر به تمام معنی بود. به انقلاب اسلامی و پیروزی آن عجیب ایمان داشت در یکی از سال های 53-54 بود که یک روز در حالی که به عکس شاه منفور نگاه می کرد گفت: یکی از همین روزها سقوط می کند ، و همگی خواهند فهمید که اینها چه خانواده کثیف ، فاسد و عیاش و خودفروخته ، وابسته به بیگانه هستند. وقتی که حرفها را میزد صورتش از شدت خشم برافروخته می شد. اما امیدوار و کاملا امیدوار بود که روزی جمهوری اسلامی در ایران بنیان می شود ، و بساط ظلم و فساد و زور برچیده خواهد شد ، وقتی که در تظاهرات و راهپیماییها شرکت می کردیم می گفت که در راه پیماییهایمان عکس هایی از علی جهان آراء و کریم رفیعی و اسماعیل زمانی که در آن زمان در زندان بودند حمل کنیم و بر روی پلاکارد بنویسیم که ما خواهان آزادی فرزندان خود هستیم ، غافل از این که رژیم سفاک پهلوی کریم رفیعی و سید علی جهان آراء را به شهادت رسانده بود .
چنین بود که به سوی خدمت به مردم رفت و در بازگشت به لقاءالله پیوست و شهادت را که آرزوی قلبی اش بود رسید و این است راه عاشقان الله راهی که تمام عشاق واقعی باید از آن بگذرند ، در غیر اینصورت عاشق نیستند زیرا هر که عاشق خدا شود خدا هم عاشق او می شود و وقتی که خدا عاشق کسی شود جانش را می گیرد و به سوی خود می برد و همیشه در آخر نمازهایش سر به سجاده می گذاشت و زمزمه وار می گفت خدایا مرا از شهیدان راه دین قرار بده .
تا این که روز موعود رسید و در روز پنج شنبه [[27 دیماه 57 ]] در [[اندیمشک ]] بدرجه رفیع شهادت نائل آمد (در حین سرنگون کردن مجسمه شاه ملعون) و به ملکوت اعلی پیوست به امید پیروزی رزمندگان جبهه حق علیه باطل و پیروزی مستضعفان بر مستکبران .