- یادم است مجروح که شده بودم رفته بودم به باختران و در آنجا در بیمارستانی که بستری شده بودم رضایت داده و با همه مشکلاتی که بود سعی کردم خودم را به جبهه برسانم. علارغم اینکه بخیه در ناحیه صورت داشتم بالاخره به اسلام اباد آمدم و از اسلام آباد با ماشین های لجستیک به قرارگاه تاکتیکی آمدم . در ابتدا که آمدیم ساعت حدود 8 شب بود ، هوا تاریک بود ، آقای چراغچی اول که ما را در آغوش گرفت و بوسید و برد داخل اتاق . لباسهایم چون خون آلود بود ، رفت و از تدارکات یک دست لباس نو آورد . آخرای شب که کارها را رسیدگی می کرد وضعیت گردانها ، لجستیک و برنامه های را من یادم است. وی همچنین آخر شب شروع کرد به زیارت عاشورا خواندن و من چون سنم کم بود فکر می کردم عاشورا باید صبح خوانده شود. زیارت عاشورا را خواند در حالی که گریه سنگینی هم کرد . بعد از این قضایا نمی دانم چطوری شد که ورق برگشت و یک دفعه ایشان از من گله کرد و گفت که شما چرا آمدید ، شما هنوز مجروح هستید و اگر بخیه چرک کند وضعیتتان بدتر می شود و همان شب یک ماشین راه انداخت و ما را به شهر فرستاد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6222 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:1 (1).jpg
Image:1 (2).jpg
Image:1 (3).jpg
Image:1 (4).jpg
Image:1 (5).jpg
Image:1 (6).jpg
Image:1 (7).jpg
Image:1 (8).jpg
Image:1 (9).jpg
Image:1 (10).jpg
Image:1 (11).jpg
Image:1 (12).jpg
Image:1 (13).jpg
Image:1 (14).jpg
Image:1 (15).jpg
Image:1 (16).jpg
</gallery>
==پانویس==
<references />