ویرایش‌ها

شهید ابوالقاسم خیراندیش

۳۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۳۸
یکبار به قم رفتیم و فرزندم ابوالقاسم در قم درس می خواند وقتی به خانه ی ایشان رفتیم و دیدیم پیک نیک ندارد برای غذا درست کردن و چای درست کردن گفتم پیک نیک را چه کار کردی گفت پدر جان یکی از همکلاسی هایم ازدواج کرده و پیک نیک نداشتند من هم این پیک نیک را به آنها دادم . یکبار دیگر که به دیدن ایشان رفتیم پتوها و فرشش در اتاق نبود گفتم اینها را چه کار کردی؟ گفت اینها را به چند نفری که در خیابان می خوابیدن داده ام .
دو سال بعد از شهادت فرزندم ابواالقاسم خواب دیدم ایشان در مغازه قنادی در چهار راه نخریسی هست به او گفتم اینجا چه کار می کنی؟ گفت من جایم در آسمان هست و آمده ام تا از شما خبری بگیرم و دستم را گرفت و گفت بیا با هم به آسمان برویم همان طور که دستم را گرفته بالا و بالا تر می رفتیم تا اینکه به ابرها رسیدیم و روی ابرها نشستیم و به من گفت : شما از این بالاتر حق ندارید بیاید و شما را تنها می گذارم و رفت . منبع : سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8448سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
۱۲۲
ویرایش