ویرایشها
یک روز مشغول کار بر روی زمین کشاورزی بودم و داشتم بیل می زدم که پسرم علی اکبر آمد و بیل را از دستم گرفت و مشغول به بیل زدن کشاورزی شد، هرچه به او گفتم: بابا، بس است، برویم، گفت: میرویم، ظهر که شد به منزل آمدیم تا چای ونهار بخوریم یکی از دوستانش آمد و گفت :علی اکبر اذان می گویند : برویم به مسجد.علی اکبر حتی چای هم نخورد و هر چه اصرار کردیم که چای را بخور بعد برو گفت: نماز از همه کارها واجب تر است.