سید محمد تقى با اتمام تحصیلاتش در انستیتو مشهد به خدمت سربازى رفت، اما هنوز چند ماهى از دوره سربازى او نگذشته بود که امام فرمان فرار از سربازخانهها را صادر نمود. به دنبال این فرمان سید محمد تقى نیز از پادگان فرار کرده، به خانه آمد و در حالى که نفس، نفس مىزد رو کرد به من و گفت: "مادر! من از پادگان فرار کردهام" براى یک لحظه تکانى خوردم و سپس تحت احساس مادرانه گفتم: اگر تو را بگیرند تیرباران مىکنند. اما او با خونسردى مسایل را برایم توضیح داد که از شنیدن حرفهایش قدرى آرام گرفتم: پس از این گفتگو او بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و آماده بیرون رفتن از منزل شد. من ازاو خواستم که مدتى را در خانه بماند تا قدرى قیافهاش تغییر کناد و شناخته نشود اما او تنها با یک جمله مرا به خود آورد و همراه با لبخندى گفت: "مادر! من فرار کردهام تا فعالیت کنم و اعلامیههاى حضرت امام را پخش کنم. من فرار کردهام تا به جاى اینکه مقابل مردم بایستم، در کنارشان باشم. مادر! من فرار کردهام که در خانه بمانم." این جملات محمد تقى در من تأثیر عمیقى گذاشت بطورى که مرا از گفتهام پشیمان کرد او ضمن رفتن بار دیگر رو به من کرد و ادامه داد: "اگرکسى با لباس سربازى سراغ من آمد فوراً او را به داخل راهنمایى کن تا پس از این که لباسش را عوض کرد بتواند به خیابان بیاید."
آخرین اعزام آقا تقى به جبهه در ماه مبارک رمضان صورت گرفت، در یکى از آخرین تماس هایش با ناراحتى به ایشان گفتم: در مراسم احیاء امسال خیلى از بچههاى شهداء صحبت کردند، نکند حمزه ما هم جزء این بچهها بشود، بعد از گفتن این حرف منتظر جواب بودم اما آقا تقى که گویا اصلاً متوجه حرف من نشده بود بعد از چند لحظه سکوت فقط گفت: "ما که امسال با رادیو و قرآن احیاء گرفتیم و اینگونه در عالم خود با خداى خویش رازها گفتیم."
یکروز که آقا تقى مشغول رانندگى در سطح شهر بود با پسر بچهاى تصادف کرد که سریع او را به بیمارستان رساند و جریان را نیز با عویش در میان گذاشت اماوقتى ما از موضوع مطلع شدیم با خونسردى گفت: "اصلاً نگران نباشید هیچ اتفاقى نیفتاده است." با این حال متوجه بودم که خیلى نگران حال آن بچه است چرا که تمام فکر و ذهنش شده بود آن بچه و مدام هم از او خبر مىگرفت و براى اینکه کمکى کرده باشد تا او هر چه زودتر سلامتیش را بدست آورد کلیه مخارج دارو و درمانش را به خانوادهاش پرداخت کرد.<ref>[[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10192|سایت یاران رضا]]</ref>
==پانویس==
<references />