متن کامل خاطره
زمانیکه احمد در جبهه های جنوب بود یکروز تلفنی با ما تماس گرفت و گفت: تعطیلات تابستان را چند روزی برای تفریح با خانوادة من به اهواز بیایید. من اینجا برایتان خانه هم گرفته ام در اهواز بودیم یک روز بعد ازظهر با وجود گرمای شدید ما را مجبور کرد که به خرمشهر برویم هر چه گفتیم هوا گرم است گفت نه شیشه های ماشین را می بیندیم تا گرما به داخل ماشین نفوذ نکند وارد خرمشهر شدیم چیزی جز خرابه نمی دیدیم احمد بازگشت نشان می داد و می گفت این خانه ها را ببینید. خطاب به فرزندانش می گفت: این بچه ها را ببینید اینها هم یک روزی خانه داشتند اما حالا هیچی ندارند شما از اینکه من در جبهه هستم ناراحت نباشید. چرا که هم خانه دارید هم مادر، هم مادر بزرگ و بقیه در کنارتان هستند ولی اینجا هیچ جا و هیچ کس را ندارند و ما تا زمانیکه این ویرانه ها آباد نشوند نمی توانیم برگردیم و راحت زندگی کنیم.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14052سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />