خودش در خواب دیده بود که آقایى آمده و گفته است : بلند شو به جبهه برویم . صبح که بلند شد با گریه خوابش را تعریف کرد . من گفتم : اگر بروى راضى نیستم . بعد دوباره آمد با من صحبت کرد و گفت : راضى هستى بروم گفتم : راضى ام ولى مىگویم اول یکى از شما برادرها بروید بعد دیگرى او رفته بود پیش یک روحانى و خواب را تعریف کرده بود و گفته بود اگر پدر و مادرم راضى نباشند و من بروم و کشته شوم آیا شهید محسوب مىشوم آن روحانى گفته بود نه و بعد آمد پیش من و با گرفتن رضایت درباره خداحافظى کرد و من گفتم : افتخار مىکنم که پسرم در راه اسلام برود و براى اسلام بجنگد . منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14425%2014425 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />