• وقتی که خواهر کوچکش شیرخواره بود بنده شبی مثل شبهای دیگر برای شیردادن و رسیدگی به طفل کوچکم از خواب بیدار و متوجه زمزمه ای شدم که از بیرون اتاق به گوشم می رسید. از اتاق خارج شدم. صدا از داخل اتاق مجید بود. درب را باز کردم، دیدم وی در تاریکی در حال مناجات با خدا و خواندن نماز شب است. به روی خود نیاوردم به خاطر اینکه او باخبر نشود. از اتاق خارج شدم و به آشپزخانه رفتم و چای درست کرده وبازگشتم. خواستم صدایش کنم که خود او از اتاق بیرون آمد در حال خوردن چای بودیم که به من گفت: مادر تا به حال کسی نمی دانست که من نماز شب می خوانم و امشب شما خبردار شدید. از شما می خواهم که به کسی چیزی نگویید. نمی خواهم کسی چیزی بفهمد و از راز تنهایی من باخبر شود. من نیز به وی قول دادم که به کسی چیزی نگویم.
• مجید رمضانی شبی در حال انجام مأموریت متوجه می شود که در پشت دیوار باغی ، گروهی مشغول قمار بازی هستند . مجید به دوستش می گوید : شما همین جا بایست . من خود جلو می روم وقتی آن گروه حضور مجید را در آن جمع خود مشاهده می کنند ، سریع خود را جمع و جور کرده و پراکنده می شوند . منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10399سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />