ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمدحسین تخم کار

۲ بایت اضافه‌شده، ‏۲۸ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۳
==خاطرات:==
دفعه اوّلی که محمّدحسین تخمکار می خواست به جبهه اعزام شود به دلیل کمی سنّ و کوتاهی قد ایشان را به جبهه اعزام نمی کردند . ایشان به خاطر اینکار خیلی ناراحت شده و گریه کردند . با اصرار زیادی که کردند سرانجام توانستند از طریق جهادسازندگی به جبهه اعزام شوند . وقتی از جبهه برگشت به ایشان گفتم : مادر جان حالا که جبهه رفتی بزرگ شدی . ایشان خندید و گفت : نمی بینید که چقدر بزرگ شده ام .
یادم هست ایام ماه مبارک رمضان بود که یک شب خواب دیدم وسط حیاطمان یک درخت سر سبز روئیده است یک نفر آمد و آن را قطع کرد و بعد از چند لحظه یک جوانه ی کوچکی از همان جا روئیده شد که از خواب بیدار شدم و پیش روحانی محلمان رفتم تا این خواب را تعبیر کند . به من گفت : فرزندی هم در جبهه دارید گفتم بله گفت آیا همسر هم دارد گفتم بله . گفت : این درخت قطع شده همان پسرت است که به شهادت می رسد و آن جوانه که جای آن درخت روئیده فرزندی است که خدا به پسرتان می دهد . بعد از چند روز خبر شهادت فرزندم را آوردند و عروسم که حامله بود فارغ شد.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5155 یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
<references/>
۶٬۷۳۸
ویرایش