ویرایش‌ها

شهید محمد ابراهیم قربانی

۳۰۹ بایت اضافه‌شده، ‏۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۲
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها = [[رزمنده]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
==خاطرات==
* موضوع : همت در رفع مشکلدیگران
یک روز فرزندم مریض شده بود و به سراغ محمد ابراهیم رفتم . آن موقع موضوع : همت در خانه بود و کمی کسالت داشت گفتم،بچه ام مریض هست،بیا با موتورت مرا ببر دکترگفت : با عرض معذرت من مریض هستم . موتور را بردارو بچه ات را خودت به دکتر ببر. مادرش کمی نق نق کرد و گفت : موتور خراب است ولی او گفت: حتما باید موتور را ببری و هر جا خراب شد همانجا آنرا آتش بزن.راوی : علی اکبر خانیرفع مشکل ديگران
* موضوع راوی : عشق به جهادعلی اکبر خانی
در سال 1365 بیست و پنجم بهمن بود من به جلسه قرآن می رفتم و در آنجا رادیو اخبار ساعت 8 شب را گفت که خبر از عملیات کربلای 5 می داد . من هم نحوه ی عملیات رزمندگان خودمان و پیشروی آنها را همه را یاد گرفته بودم موقع برگشت به خانه یک لباس نظامی که برادرم برایم هدیه آورده بود پوشیدم و وارد اتاق شدم و با همان لحن رادیو شروع کردم به گفتند که رزمندگان دلیر اسلام تا چند کیلومتری خاک عراق پیشروی کرده اند و چند هواپیمای دشمن نیز درخاک ایران سرنگون شده است تا اینها را خواندم برادرم گفت : چی ؟ زحمت عملیات را بچه های گردان ما می کشند بقیه لذتش را می برند هنوز دو روز بود که از جبهه آمده بود و با توجه به اینکه 17 روزمرخصی داشت صبح روز بعد عازم جبهه های نبرد شد که پنج شش روز بعد به درجه ی رفیع شهادت نائل شدند .راوی : علی اکبر خانیمتن کامل خاطره
* موضوع : زيرکي و هوشمندي
92. محمد ابراهیم حدوداً پنج یا شش سال داشت که می دیدم ساعت 7 تا 8 صبح گم می شود . یک روز دنبالش را گرفتم فرزندم مریض شده بود و به سراغ محمد ابراهیم رفتم پشت باغ، دیدم . آن موقع در آنجا چند گودال کوچک کنده خانه بود و انگور از باغمی برد و آبش کمی کسالت داشت گفتم،بچه ام مریض هست،بیا با موتورت مرا ببر دکترگفت : با عرض معذرت من مریض هستم . موتور را می گرفت بردارو بچه ات را خودت به دکتر ببر. گفتم مادرش کمی نق نق کرد و گفت : " چه کار می کنی؟ " موتور خراب است ولی او گفت : " دارم تمرین می کنم چگونه می شود شیره انگور درست کنم . که ارگ خدای ناکرده پدرم فوت کرد دنبال کسی نروم که این کار حتما باید موتور را برای ما انجام دهد ببری و هر جا خراب شد همانجا آنرا آتش بزن. "راوی : علی اکبر خانی
* موضوع : تولد و کودکيعشق به جهاد
92. در موقع نوزاد بودن محمد ابراهیم در کلاته ای بنام پیر زاویه توی باغ زندگی می کردیم و من در بیرون از خانه مشغول کارکردن بودم که سیدی وارد خانه شده بود . نوزاد را برداشته بود و او را بوسیده بود و دستش را از پیشانی ایشان تا انگشت پای محمد ابراهیم کشیده بود و گفته بود موضوع : " سه دانه انگور بیاور . " همسرم یک خوشه آورده بود و مرد سید سه دانه انگور خورده بود و بلند شده بود که برود . همسرم خواسته بود بقیه انگور را عشق به ایشان بدهد، ولی او سوار بر اسبی شده و دیگر هیچ اثری از او ندیده بود .راوی : علی اکبر خانیجهاد
* موضوع راوی : دقت در حلال و حرامعلی اکبر خانی
92. در روستا تازه لوله کشی آب شده بود . کشاورزها آب شیرین را باز می کردند و از آن برای آبیاری محصولات خو استفاده می کردند . محمد ابراهیم رفت و به آنها گفت : " شما از این آب که برای خانواده ها است نباید برای آبیاری محصولات کشاورزی استفاده کنید، چون آب مال همه است و استفاده شخصی حرام و خلاف شرع است . "راوی : علی اکبر خانیمتن کامل خاطره
* موضوع : تقيد به مسائل شرعي
92. یادم می آید هنوز روزه گرفتن براو واجب نشده بود . در یکی از روزهای تابستان روزه گرفته بود، سال 1365 بیست و پنجم بهمن بود من به بیابان برای جمع آوری گندم رفته بودند . آفتاب جلگه خیلی گرم بود، نزدیک ظهر جلسه قرآن می رفتم و در آنجا رادیو اخبار ساعت 8 شب را گفت که سید، دیدم تشنگی بر رویش خیلی تاثیر کرده، چون خبر از راه رسید خودش عملیات کربلای 5 می داد . من هم نحوه ی عملیات رزمندگان خودمان و پیشروی آنها را همه را یاد گرفته بودم موقع برگشت به میان حوض آب انداخت خانه یک لباس نظامی که برادرم برایم هدیه آورده بود پوشیدم و وارد اتاق شدم و خیس شد با خودم گفتم : پیشنهاد کم همان لحن رادیو شروع کردم به گفتند که روزه اش را باز کند، ممکن رزمندگان دلیر اسلام تا چند کیلومتری خاک عراق پیشروی کرده اند و چند هواپیمای دشمن نیز درخاک ایران سرنگون شده است از شدت عطش غش کند یا مریض شود . تا گفتم : دیدم با یک حالت خاصی جوابم اینها را داد و خواندم برادرم گفت : " مادر من دیگر چی ؟ زحمت عملیات را بچه نیستم . تکلیف بر من واجب شده . چون اگر عمداً روزه ام های گردان ما می کشند بقیه لذتش را بخورم گناه بزرگی را مرتکب شده ام می برند هنوز دو روز بود که از جبهه آمده بود و با توجه به اینکه 17 روزمرخصی داشت صبح روز بعد عازم جبهه های نبرد شد که پنج شش روز بعد به درجه ی رفیع شهادت نائل شدند .راوی : علی اکبر خانی
* موضوع : حالات معنوي خاصزیرکی و هوشمندی
92. یک شب ایشان مرا به منزل خود دعوت کردند . بعد از اینکه خوابیده بودیم، صدای گریه به گوشم رسید، فکر کردم دارمخواب می بینم، بیدار شدم دیدم که شهید نماز می خواند موضوع : زيرکي و گریه می کند، از او پرسیدم نماز می خوانید پس چرا گریه می کنید . گفت : " شما نمی دانید که الان در جبهه چه خبر است، من برای رزمندگان گریه می کنم نه برای خودم . "راوی : علی اکبر خانیهوشمندي
* موضوع راوی : عشق شهادتعلی اکبر خانی
92. موقعی که از عملیات چهارم برگشته بود همزمان با عملیات او را موج گرفته بود . شبها گریه می کرد علتش را پرسیدم گفت : " چقدر زحمت کشیدم ولی دیگران شهید شدند و ما لایق شهادت نبودیم . "راوی : علی اکبر خانیمتن کامل خاطره
* موضوع : همت در رفع مشکل ديگران
92. محمد ابراهیم حدوداً پنج یا شش سال داشت که می دیدم ساعت 7 تا 8 صبح گم می شود . یک روز من دنبالش را گرفتم و رفتم پشت باغ، دیدم در خانه بودم، بچه ام مریض شده آنجا چند گودال کوچک کنده بود و شوهرم در خانه نبود انگور از باغمی برد و آبش را می گرفت . ایشان به دیدن من آمده بودند، وقتی دیدند بچه ام مریض است گفتم : " چه کار می کنی؟ " گفت : " چرا او را به بیمارستان نمی بری ! " گفتم دارم تمرین می کنم چگونه می شود شیره انگور درست کنم . که پول ندارم . مرا برداشت همراه بچه ام با موتورش به بخش صفی آباد برد و از آنجا به شهر نیشابور رفتیم . در آنجا به سراغ صاحب ارگ خدای ناکرده پدرم فوت کرد دنبال کسی نروم که این کار خود رفت و پول خود را در قبال قالی که قبلاً بافته بود را تحویل گرفت، و بچه ام را به دکتر برد و او در آنجا درمان شد و برای ما همگی خوشحال برگشتیم انجام دهد .راوی : علی اکبر خانی"
* موضوع : پيش بيني شهادتتولد و کودکی
موضوع : تولد و کودکي راوی : علی اکبر خانی متن کامل خاطره  92. در موقع نوزاد بودن محمد ابراهیم در کلاته ای بنام پیر زاویه توی باغ زندگی می کردیم و من در بیرون از خانه مشغول کارکردن بودم که سیدی وارد خانه شده بود . نوزاد را برداشته بود و او را بوسیده بود و دستش را از پیشانی ایشان تا انگشت پای محمد ابراهیم کشیده بود و گفته بود : " سه دانه انگور بیاور . " همسرم یک خوشه آورده بود و مرد سید سه دانه انگور خورده بود و بلند شده بود که برود . همسرم خواسته بود بقیه انگور را به ایشان بدهد، ولی او سوار بر اسبی شده و دیگر هیچ اثری از او ندیده بود . دقت در حلال و حرام موضوع : دقت در حلال و حرام راوی : علی اکبر خانی متن کامل خاطره  92. در روستا تازه لوله کشی آب شده بود . کشاورزها آب شیرین را باز می کردند و از آن برای آبیاری محصولات خو استفاده می کردند . محمد ابراهیم رفت و به آنها گفت : " شما از این آب که برای خانواده ها است نباید برای آبیاری محصولات کشاورزی استفاده کنید، چون آب مال همه است و استفاده شخصی حرام و خلاف شرع است . " تقید به مسائل شرعی موضوع : تقيد به مسائل شرعي راوی : علی اکبر خانی متن کامل خاطره  92. یادم می آید هنوز روزه گرفتن براو واجب نشده بود . در یکی از روزهای تابستان روزه گرفته بود، به بیابان برای جمع آوری گندم رفته بودند . آفتاب جلگه خیلی گرم بود، نزدیک ظهر که سید، دیدم تشنگی بر رویش خیلی تاثیر کرده، چون از راه رسید خودش را به میان حوض آب انداخت و خیس شد با خودم گفتم : پیشنهاد کم که روزه اش را باز کند، ممکن است از شدت عطش غش کند یا مریض شود . تا گفتم : دیدم با یک حالت خاصی جوابم را داد و گفت : " مادر من دیگر بچه نیستم . تکلیف بر من واجب شده . چون اگر عمداً روزه ام را بخورم گناه بزرگی را مرتکب شده ام . حالات معنوی خاص موضوع : حالات معنوي خاص راوی : علی اکبر خانی متن کامل خاطره  92. یک شب ایشان مرا به منزل خود دعوت کردند . بعد از اینکه خوابیده بودیم، صدای گریه به گوشم رسید، فکر کردم دارمخواب می بینم، بیدار شدم دیدم که شهید نماز می خواند و گریه می کند، از او پرسیدم نماز می خوانید پس چرا گریه می کنید . گفت : " شما نمی دانید که الان در جبهه چه خبر است، من برای رزمندگان گریه می کنم نه برای خودم . " عشق شهادت موضوع : عشق شهادت راوی : علی اکبر خانی متن کامل خاطره  92. موقعی که از عملیات چهارم برگشته بود همزمان با عملیات او را موج گرفته بود . شبها گریه می کرد علتش را پرسیدم گفت : " چقدر زحمت کشیدم ولی دیگران شهید شدند و ما لایق شهادت نبودیم . " همت در رفع مشکل دیگران موضوع : همت در رفع مشکل ديگران راوی : علی اکبر خانی متن کامل خاطره  92. یک روز من در خانه بودم، بچه ام مریض شده بود و شوهرم در خانه نبود . ایشان به دیدن من آمده بودند، وقتی دیدند بچه ام مریض است گفت : " چرا او را به بیمارستان نمی بری ! " گفتم که پول ندارم . مرا برداشت همراه بچه ام با موتورش به بخش صفی آباد برد و از آنجا به شهر نیشابور رفتیم . در آنجا به سراغ صاحب کار خود رفت و پول خود را در قبال قالی که قبلاً بافته بود را تحویل گرفت، و بچه ام را به دکتر برد و او در آنجا درمان شد و ما همگی خوشحال برگشتیم . پیش بینی شهادت موضوع : پيش بيني شهادت راوی : علی اکبر خانی متن کامل خاطره  92. در آخرین دیداری که من با ایشان داشتم، ایشان به من گفت :" شما به امید خدا خواهر شهید خواهید شد . " من در لا به لای صحبتهای ایشان گریه می کردم، که ایشان به من گفت : " تو باید افتخار کنی چون خواهر شهید می شوی . شهید شدن سعادت می خواهد، این سعادت را هر کسی پیدا نخواهد کرد که در راه جهاد خدا شهید شود . تو باید زینب وار عمل کنی و حرکات، حجاب و رفتارت باید الگو باشد و در صبر و پایداری سعی کنی زینب گونه باشی.راوی : علی اکبر خانی
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016707 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض: ناصر_جعفری_دولت_آبادی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش