ویرایش‌ها

شهید محمد قدمیاری

۱۵۷ بایت حذف‌شده، ‏۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۸
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد =محمد قدمیاری|تصویر = jpg12 KBInsert link
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها = رزمنده
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات = نامشخص
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر [[ اسماعیل ]]
}}
==خاطرات==
* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
خاطرات
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی صدیقه حیدری
متن کامل خاطره
من خودم سه بار خواب ایشان را دیدم که می آمد و می گفت:من با شما را می بینم اما شما من را نمی بینید.راوی صدیقه حیدری * موضوع خواب و رویای روياي شهادت محمد یک روز گفت: من خواب دیدم که شهید می شوم. برای همین رفت به مسجد روستا و پشت بلند گو از مردم حلالیت طلبید. چون م گفت: اگر من شهید شدم مدیون از این دنیا نروم.راوی معصومه قدمیاری * موضوع خواب و روياي شهادتشهيد یک شب محمد به من گفت:مادر من خواب دیدم که امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) به من می گفتند:باید از اسلام دفاع کنید و نگذارید دشمنان بر شما پیروز شوند بعد به من گفت:شما باید رضایت بدهید تا من به جبهه بروم.راوی معصومه قدمیاریمتن کامل خاطره * موضوع احساس مسؤليت
محمد یک روز گفت: من خواب یکبار با هم برای درمان به کلینیک رفته بودیم در آن جا زنی را دیدم که شهید خیلی گریه می شوم. برای همین رفت کرد که از آن زن پرسید که چرا این قدر گریه می کنی؟آن زن گفت:ما از خرمشهر می آییم صدام به مسجد روستا ماحمله کرده خانه و پشت بلند گو کاشانه ما را ویران کرده است زنان را به اسارت برده و کودکان را از مردم حلالیت طلبید. چون م بین برده است من همان لحظه دیدم که محمد رنگش پریده است و حالش تغییر کرد و بعد گفت: اگر من شهید شدم مدیون ما چطور مسلمانی هستیم که صدام به ما جمله کرده و ناموس و وطن ما را مورد نجاوز قرار داده است و ما بی توجه باشیم باید به جبهه برویم و از این دنیا نروم خواب ناموس و رویای شهیدموضوع خواب وطن خود دفاع کنیم همین مسائل باعث رفتن او به جبهه شد و روياي شهيداو در نهایت به جبهه رفت و در این راه هم به شهادت رسید.راوی معصومه قدمیاریمتن کامل خاطرهصدیقه حیدری
یک شب محمد به من گفت:مادر من خواب دیدم که امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) به من می گفتند:باید از اسلام دفاع کنید و نگذارید دشمنان بر شما پیروز شوند بعد به من گفت:شما باید رضایت بدهید تا من به جبهه بروم. احساس مسؤلیت* موضوع احساس مسؤليتراوی صدیقه حیدریمتن کامل خاطره
یکبار با هم برای درمان به کلینیک رفته بودیم در آن جا زنی همسر محمد یک قرآن کوچکی داشت. او قرآن را دیدم که خیلی گریه می کرد که از آن زن پرسید که چرا این قدر گریه می کنی؟آن زن همسرش گرفت و گفت:ما از خرمشهر می آییم صدام به ماحمله کرده خانه و کاشانه ما قرآن را ویران کرده است زنان را به اسارت برده بده دست من باشد تا با او آرامش بیشتری داشته باشم و کودکان را از بین برده است اگر من همان لحظه دیدم که محمد رنگش پریده است و حالش تغییر کرد و بعد گفت:ما چطور مسلمانی هستیم که صدام شهید شدم، به ما جمله کرده و ناموس و وطن ما خاطر همین قرآن دیگران را مورد نجاوز قرار داده است و ما بی توجه باشیم باید به جبهه برویم و از ناموس و وطن خود دفاع کنیم همین مسائل باعث رفتن او به جبهه شد و او در نهایت به جبهه رفت و در این راه هم به شهادت رسیدشفاعت کنم. انس با قران-قرائتموضوع احساس مسؤليتراوی معصومه قدمیاریمتن کامل خاطره
همسر محمد یک قرآن کوچکی داشت. او قرآن را از همسرش گرفت و گفت: قرآن را بده دست من باشد تا با او آرامش بیشتری داشته باشم و اگر من شهید شدم، به خاطر همین قرآن دیگران را شفاعت کنم. همت در رفع مشکل دیگران* موضوع همت در رفع مشکل ديگرانراوی سمانه قدمیاریمتن کامل خاطره
همسر محمد یک روز برای من تعریف کرد که من می خواستم به همراه محمد به نیشابور بروم کنار ماشین که می خواستیم سوار شویم یک زن با بچه اش ایستاده بود محمد روبه من کرد و گفت:برای چه سوار نمی شوید آن زن گفت:منتظر شوهرم هستم رفته پول قرض کند تا بیاید برویم بچه ام را ببریم دکتر محمد وقتی این را شنید دست در چیبش کرد تا به آن زن پول بدهد اما دید خودش هم پول ندارد بعد رفت و از یکی از اهالی مقداری پول قرض کرد و به آن زن داد آن زن از او تشکر کرد و رفت. وطن دوستیموضوع وطن دوستيراوی صدیقه حیدریمتن کامل خاطرهسمانه قدمیاری
یکبار محمد به من گفت:حالا که صدام به * موضوع وطن ما تجاوز کرده من از جبهه برنمی گردم تا آنها را از خاک میهنمان بیرون کنیم و تا زمانی که و تا زمانی که جان در بدن داشته باشم جلوی این غاصبین خاک کشورمان می ایستم و با آنها مبارزه می کنم.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16580 یاران رضا]</ref>دوستي
یکبار محمد به من گفت:حالا که صدام به وطن ما تجاوز کرده من از جبهه برنمی گردم تا آنها را از خاک میهنمان بیرون کنیم و تا زمانی که و تا زمانی که جان در بدن داشته باشم جلوی این غاصبین خاک کشورمان می ایستم و با آنها مبارزه می کنم.راوی صدیقه حیدری
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16580 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد_قدمیاری‌}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش