حسن روان به خواب دیده بود که به شهادت می رسد و من هم به سختی مجروح می شوم که همین طور شد و او به شهادت رسید و من هم از ناحیه شانه و پا مجروح شدم . خوابش به این صورت بود که می گفت به شهادت می رسم ، مرا در جعبه ای می گذارند و با هلی کوپتر در داخل حیاط فرود می آیم و هرچه تلاش می کنم که از داخل این قفس (جعبه) آزاد شوم ، نمی توانم و من در جوابش گفتم : که تو حتما شهید خواهی شد.
یک دفعه ما می خواستیم حسن را برای نگهبانی چادرها انتخاب کنیم و وقتی فرمانده این مطلب را به او گفت او اصلا قبول نکرد و گفت : محال است، من حتما این دفعه به خط می آیم و بالاخره آمد و به آرزویش که شهادت بود هم رسید.
حسن قبل از شهادت به من سفارش کرد : جنازه ام را در کنار خواهرزاده ام قربانعلی براتی دفن کنید ، اما بالاتر از او دفن نکنید . من سؤال کردم چرا؟ گفت : نمی خواهم به او بی احترامی شود. گفتم : اگر در کنار او جا نبود چه کار کنیم ؟ گفت : در ردیف دیگر شهدا ولی همانطور که گفتم نه بالاتر از او.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10528 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یران رضاhttp://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10528=پانویس== <references/>