==خاطرات==
عشق به [[جهاد]]
موضوع عشق به جهاد
*« به ایشان گفتم : شما هنوز کوچک هستید که این همه از [[بسیج ]] و جبهه رفتن حرف می زنید . در پاسخ به من گفت : اگر من کوچک هستم ولی حرفم بزرگ است . در کربلای حسینی هم بچه های کوچک حضور داشتند . ایشان می گفتند : هر موقع که من [[شهید ]] شدم . مرا در قبرستان پایین روستا ، همین جایی که الان مزارش هست - دفن کنید .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
*به باد دارم یک مرتبه پدرم دوستان امیر علی را دعوا می کرد که شما رفتید و بچه مرا به کشتن دادید . و خودتان صحیص و سالم بر گشتید همان شب پدرم امیر علی را خواب می بیند که چرا شما اینقدر خودت را ناراحت می کنی و چرا این حرفها را می زنی هر کس خودش را خودش انتخاب می کند و [[شهادت ]] لیا قتی است که نصیب هر کس نمی شود .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
*هنگامی که در تربت جام حین آموزش تیر اندازی می کردند ، دوستان امیر علی می ترسیدند و به آنها می گفت : همینطوری می خواهید به جبهه بروید . اگر بنا شد با صدای تیر بترسید و تکان بخورید پس این چه جبهه رفتنی است ؟ در حالی که دوستانش از ایشان خیلی بزرگتر بودند ولی شجاعت امیر علی خیلی بیشتر بود و همیشه آنها را نصیحت می کرد.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014434 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==