در شب قبل از عملیات علی اکبر به دوستانش گفته بود بچه ها بیاید دستهایمان را حنا بزنیم هر کس هم وصیتی دارد بیاید بگوید یکی از دوستانش گفته بود : انگار می خواهیم [[شهید ]] بشویم که وصیت نامه بنوسیم علی اکبر گفته بود : بله من که شهید می شوم از شما هم خبر ندارم بعد دوستش گفته بود تو چه وصیتی داری ؟ علی اکبر گفته بود : من دو وصیت نامه نوشتم یکی در اطاق خانه امان گذاشتم ومربوط به خواهرم است ودیگری را در ساکم گذاشته ام . که ما بعد از شهادتش در روز چهلم او سر مزارش وصیت نامه اش را خواندیم
امدادهای غیبی
در مورد [[شهادت ]] می گفت : که الان وقتش است . تا شیرینی ها را مفت و مجانی پخش می کنند .(منظور شیرینی شهادت بود) می گفت : بعد که تمام می شود به ما نمی رسد . بعد که شهید شده بود خواهرش رفته بود در کنار پیکرش و به او گفت : برادر جان رفتی و شیرینی ها را خوردی و برای ما نیاوردی . و جنازه تبسّم کرد . خندید ، خواهرش فریاد زد و گفت : مادر بیا که علی اکبر خندید .
عشق به جهاد
یک شب جمعه جهت شرکت در دعای کمیل به [[مسجد ]] رفته بودیم . علی اکبر از شهر آمده بود، دیده بود ما نیستیم . لباسش را پوشید وبه مسجد آمد . دیدم ناراحت است . به او گفتم : چرا ناراحتی؟ اگر زن می خواهی بگو، دیدم مشتش را محکم به دیوار زد وگفت : حالا موقع [[جنگ ]] است،موقع زن گرفتن نیست . من می خواهم بروم [[جبهه ]] . من به او گفتم : مادر جان،تو در همان جا که هستی وآموزش نظامی می دهی مثل جبهه است . نیازی نیست که به جبهه بروی . علی اکبر گفت : نه هیچ وقت آنجا جبهه نیست . گفتم : چرا گوشی در گوشهایت هست . گفت : از صدای تیرها است که از کنار گوشم رد می شودو پرده های گوشم پاره شد . شما خبر نداشتید 15 روز من دربیمارستان بودم .
اولین اعزام