یک شب برای شب نشینی به خانه ی دوست شهید برادرم علیرضا رفته بودیم . یادم است مادر شهید محکم به پای علیرضا زد و گفت : علیرضا دیدی محمود هم رفت و شهید شد . یک دفعه علیرضا زد زیر گریه و شروع به گریستن کرد و همه با هم گریه کردیم . بعد خواهر شهید به مادرش گفت : مادر چرا این کار را کردی . ببین علیرضا را ناراحت کردی . بعد مادر شهید رو به علیرضا کرد و گفت : علیرضا تو نمی خواهی به جبهه بروی . دوباره خواهر شهید ناراحت شد و به مادرش گفت : این بنده های خدا آمده اند شب نشینی تا غمی از دلتان بردارند آن وقت شما این کارها را می کنید . علیرضا گفت از همان روزی که محمود را آوردند و دفن کردند انگار دلم می خواهد از جا کنده شود و من هم باید بروم .
بعد از شهادت برادم علیرضا یک شب خواب دیدم که قسمت مزار شهدا [[کربلا]] است و من خیلی گریه می کردم . همه ی شهدا دور حرم بودند و حتی شهدایی که زخمی شده بودند زخم هایشان بسته بود . گفتم : آخر شما ها که کشته شده بودید و ما هم شما را دفن کردیم برادرم گفت : من هیچ آسیبی ندیده ام و ادامه داد که من زنده هستم و تمام کارهای شما را می بینم . چرا مادر این قدر سر و صدا می کند ؟
وقتی برادرم علیرضا شهید شده بود مادرم خیلی جزع و فزع و سر و صدا می کرد . بعد از چند شب خواب دیده بود که شهید آمده و می گوید که من زنده ام این قدر گریه نکنید . مرا امشب وادار کردند که بیایم وبه شما بگویم جای خوبی دارم .سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7949سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />