به یاد دارم آن اوایل که فرزندم حسن شهید شده بود من در این فکر بودم که ایشان شهید نشده است و درعراق اسیر است. شب و روز نداشتم و احساس ناراحتی می کردم تا اینکه در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان بعد از نماز ظهر به خواب رفتم که در خواب دیدم که من در خانه به دیوار تکیه داده ام و شهید از درب خانه وارد شد به من نزدیک شد و شروع کرد به بوسیدن من و احوال الپرسی کردن بعد به من گفت مادر چرا مرا درعراق جستجو می کنی؟ من درعراق نیستم بلکه در ایران هستم و شهید شده ام همین را گفت و از خواب بیدار شدم و از آن پس دیگر هیچ احساسی ناراحتی نداشتم و می دانستم که حسن شهید شده است و ما باید به داشتن چنین فرزندی افتخار کنیم.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22301سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده==