در آخرین خداحافظی محمدآقا کنار ساکش نشسته بود، درِ ساک را باز و بست می کرد گویی حرفی داشت که نمی توانست بر زبان بیاورد. گفتم: محمدآقا چکار می کنید دیر می شود و دوباره به قطار نمی رسید ـ چرا که روز قبلش می خواست برود ولیکن به علت دیر رسیدن نتوانسته بود بلیت تهیه کند ـ سپس بلند شد نگاهی به بچه ها انداخت و خداحافظی گرمی با من کرد و نگذاشت که برای بدرقه اش به راه آهن برویم. رفت و دیگر برنگشت.
<ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10925|سایت یاران رضا]]</ref>==پانویس==<references />==رده==