شهید عید محمد موذن: تفاوت بین نسخهها
Ghavidel98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۵۱: | سطر ۵۱: | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: محمد مؤذن ـــــــ پدر شهید: موسی زمانیکه برادرم عید محمد جبهه بود و هنوز به شهادت نرسیده بود یک شب در صحرا به همراه پدرم مشغول آبیاری زمینها بودیم که پدرم به من گفت حالا چند لحظهای بخواب پدرم | + | شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: محمد مؤذن ـــــــ پدر شهید: موسی زمانیکه برادرم عید محمد جبهه بود و هنوز به شهادت نرسیده بود یک شب در صحرا به همراه پدرم مشغول آبیاری زمینها بودیم که پدرم به من گفت حالا چند لحظهای بخواب پدرم نشسته بود و من سرم را بر روی زانوی پدرم گذاشتم و فوراً خوابم برد بعد خواب دیدم یک کبوتر سفید آمد و روی دستم نشست و من او را نوازش کردم و دوباره به طرف آسمان پرواز کرد و من هم او را نگاه کردم یکدفعه دیدم کبوتر را در هوا با تیر زدند در همین حال پدرم مرا بیدار کرد و با خودم گفتم حتماً برادرم شهید شد که بعد از 48 ساعت خبر شهادتش را به ما دادند. موضوع: خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید |
تولد و کودکی | تولد و کودکی | ||
موضوع تولد و کودکي | موضوع تولد و کودکي | ||
| سطر ۵۷: | سطر ۵۷: | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: عصمت روحانی ـــــــ پدر شهید: موسی در گذشتهها که امکانات فعلی نبود و مردم در تابستان، شبها برای استفاده از هوای سرد بر روی پشتبامها میرفتند و در روی بام میخوابیدند یک شب روی پشتبام خوابیده بودیم و این عیدمحمد هنوز شیر خوار بود داشتم به او شیر میدادم که خودم خوابم برده بود و این بچه غلتیده بود از روی بام افتاده بود داخل حیاط در این حادثه | + | شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: عصمت روحانی ـــــــ پدر شهید: موسی در گذشتهها که امکانات فعلی نبود و مردم در تابستان، شبها برای استفاده از هوای سرد بر روی پشتبامها میرفتند و در روی بام میخوابیدند یک شب روی پشتبام خوابیده بودیم و این عیدمحمد هنوز شیر خوار بود داشتم به او شیر میدادم که خودم خوابم برده بود و این بچه غلتیده بود از روی بام افتاده بود داخل حیاط در این حادثه الحمدا... به او آسیبی نرسیده بود و خداوند او را برای مصلحتی که خود تبارک و تعالیاش داشت حفظ نمود. موضوع: تولد و کودکی |
تولد و کودکی | تولد و کودکی | ||
موضوع تولد و کودکي | موضوع تولد و کودکي | ||
| سطر ۶۳: | سطر ۶۳: | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: عصمت روحانی ـــــــ پدر شهید: موسی زمانیکه عیدمحمد فرزند دو، سه سالهای بود بیماری سرخه به روستای ما آمد و عیدمحمد را بیماری سرخه سختی گرفت در آن زمان هم وقتی سرخه آمد بیشتر بچهها جانشان را میدادند و از بین میرفتند چون هنوز آبله کوبی علیه سرخه شروع نشده بود حال این بچه بسیار بد شد وناامید بودیم و او را رو به قبله خواباندم و گریه میکردم و متوسل به خداوند تبارک و تعالی شدم گریه میکردم که همسایهها آمدند و جمع شدند بعداً آنجا یک نفر یک دوائی داد و حالش بهتر شد و خوب شد و قسمت این بود که در جهاد فی | + | شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: عصمت روحانی ـــــــ پدر شهید: موسی زمانیکه عیدمحمد فرزند دو، سه سالهای بود بیماری سرخه به روستای ما آمد و عیدمحمد را بیماری سرخه سختی گرفت در آن زمان هم وقتی سرخه آمد بیشتر بچهها جانشان را میدادند و از بین میرفتند چون هنوز آبله کوبی علیه سرخه شروع نشده بود حال این بچه بسیار بد شد وناامید بودیم و او را رو به قبله خواباندم و گریه میکردم و متوسل به خداوند تبارک و تعالی شدم گریه میکردم که همسایهها آمدند و جمع شدند بعداً آنجا یک نفر یک دوائی داد و حالش بهتر شد و خوب شد و قسمت این بود که در جهاد فی سبیلا... به درجهی [[شهادت]] نائل گردد. موضوع: کودکی |
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19944 سایت یاران رضا]</ref> | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19944 سایت یاران رضا]</ref> | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
نسخهٔ ۱۶ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۶
| عید محمد موذن | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | کاشمر |
| شهادت | 1360/07/05 |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:موسی |
کد شهید: 6012912 تاریخ تولد :
نام : عیدمحمد محل تولد : کاشمر
نام خانوادگی : موذن تاریخ شهادت : 1360/07/05
نام پدر : موسی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خاطرات انس باقران-تقید به پیروی موضوع بدون موضوع راوی متن کامل خاطره
شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: محمد مؤذن ـــــــ پدر شهید: موسی بعد از اینکه برادرم عیدمحمد به شهادت رسیده بود و جنازهاش را به کاشمر آورده بودند من برای زیارتش به سردخانه شهید مدرس کاشمر رفتم و جیب لباسهای شهید را بررسی کردم که یک جلد قرآن کریم کوچک در جیبش بود و جالب اینکه زمانیکه قرآن را باز کردم متوجه شدم حاشیههای قرآن که معمولاً سفید است سوخته اما به خطوط قرآن و آیههای اول اصلاً آسیبی نرسیده بود و کلمات قرآن سالم بود. موضوع: 1- انس با قرآن 2- وقایع غیر طبیعی، معجزات جنگ خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی متن کامل خاطره
شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: محمد مؤذن ـــــــ پدر شهید: موسی زمانیکه برادرم عید محمد جبهه بود و هنوز به شهادت نرسیده بود یک شب در صحرا به همراه پدرم مشغول آبیاری زمینها بودیم که پدرم به من گفت حالا چند لحظهای بخواب پدرم نشسته بود و من سرم را بر روی زانوی پدرم گذاشتم و فوراً خوابم برد بعد خواب دیدم یک کبوتر سفید آمد و روی دستم نشست و من او را نوازش کردم و دوباره به طرف آسمان پرواز کرد و من هم او را نگاه کردم یکدفعه دیدم کبوتر را در هوا با تیر زدند در همین حال پدرم مرا بیدار کرد و با خودم گفتم حتماً برادرم شهید شد که بعد از 48 ساعت خبر شهادتش را به ما دادند. موضوع: خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید تولد و کودکی موضوع تولد و کودکي راوی متن کامل خاطره
شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: عصمت روحانی ـــــــ پدر شهید: موسی در گذشتهها که امکانات فعلی نبود و مردم در تابستان، شبها برای استفاده از هوای سرد بر روی پشتبامها میرفتند و در روی بام میخوابیدند یک شب روی پشتبام خوابیده بودیم و این عیدمحمد هنوز شیر خوار بود داشتم به او شیر میدادم که خودم خوابم برده بود و این بچه غلتیده بود از روی بام افتاده بود داخل حیاط در این حادثه الحمدا... به او آسیبی نرسیده بود و خداوند او را برای مصلحتی که خود تبارک و تعالیاش داشت حفظ نمود. موضوع: تولد و کودکی تولد و کودکی موضوع تولد و کودکي راوی متن کامل خاطره
شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: عصمت روحانی ـــــــ پدر شهید: موسی زمانیکه عیدمحمد فرزند دو، سه سالهای بود بیماری سرخه به روستای ما آمد و عیدمحمد را بیماری سرخه سختی گرفت در آن زمان هم وقتی سرخه آمد بیشتر بچهها جانشان را میدادند و از بین میرفتند چون هنوز آبله کوبی علیه سرخه شروع نشده بود حال این بچه بسیار بد شد وناامید بودیم و او را رو به قبله خواباندم و گریه میکردم و متوسل به خداوند تبارک و تعالی شدم گریه میکردم که همسایهها آمدند و جمع شدند بعداً آنجا یک نفر یک دوائی داد و حالش بهتر شد و خوب شد و قسمت این بود که در جهاد فی سبیلا... به درجهی شهادت نائل گردد. موضوع: کودکی [۱]
