شهید حجت اله زرینی گاکیه: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۳۰: سطر ۳۰:
 
}}
 
}}
 
کد شهید:6306860
 
کد شهید:6306860
 +
 
نام :حجت‌اله‌
 
نام :حجت‌اله‌
 +
 
نام خانوادگی :زرینی‌گاکیه‌
 
نام خانوادگی :زرینی‌گاکیه‌
 +
 
نام پدر :عبداله‌
 
نام پدر :عبداله‌
 +
 
محل تولد :مشهد
 
محل تولد :مشهد
 +
 
تاریخ شهادت :1363/07/29
 
تاریخ شهادت :1363/07/29
مکان شهادت :
+
 
 
تحصیلات :نامشخص
 
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
+
 
شغل :
+
یگان خدمتی :
+
 
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 +
 
نوع عضویت :سایر شهدا
 
نوع عضویت :سایر شهدا
 +
 
مسئولیت :رزمنده‌
 
مسئولیت :رزمنده‌
 +
 
گلزار :شهدای ‌باختران‌
 
گلزار :شهدای ‌باختران‌
  
سطر ۴۸: سطر ۵۴:
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
  
* موضوع: لحظه و نحوه شهادت
+
لحظه و نحوه شهادت
  
 
شهید حافظی از آن طرف محور گروهان خودش را به محلی که ما بودیم رسانده بود . او دیده بود که نیروهای [[عراق]] دارند به سوی تنگه در قسمت[[ گرگنی]] می آیند و ارتباط بی سیم هم قطع شده بود و نمی شد که بیایند و خبر بدهند که بابا این تنگه را مواظب باشید . وقتی آمد گفت : چکار می کنید ؟ گفتم : هیچی بحمد الله جلوی [[تنگه]] را گرفتیم . گفت : من به خاطر همین آمدم . گفتم : خاطرتان جمع باشد . آنجا الان به لطف خدا ، گورستان عراقیها شده است . بعد از حدود چند دقیقه دیدم شهید حجت زرینی آمد و با شهید حافظی صحبت کرد . خاکریز دو جداره ای داشتیم که بهترین خاکریزی بود که تا آن زمان در جنگ زده شده بود . بلافاصله شهید زرینی و بی سیم چی اش و شهید حافظی به آن طرف خاک ریز رفتند و این طرف هم من و شهید دوست بین ایستاده بودیم و منتظر بودیم که ببینیم روی گرگنی چه اتفاقی افتاده است ، که یک مرتبه یک گلوله تانک به پشت خاک ریزی که [[شهید]] حافظی و بقیه رفته بودند خورد و گرد و خاک زیادی بلند شد و تعدادی از ترکشهایش هم دقیقاً از روی سر ما رد شد . آنقدر گرد و خاک بلند شده بود که ما دیگر هیچ جا را نمی دیدیم . یک دفعه متوجه شدم شهید حافظی دستش را گرفته و خود را به این طرف خاک ریز انداخت . دویدم و زیر بغلش را گرفتم . و گفت : مرا رها کن . برو ببین حجت چکار شد ؟ رفتم ببینم که حجت چه شده است . دیدم یک بسیجی جوان 15_16 ساله از آن طرف خاکریز خودش را این طرف انداخت و دستش را هم گرفته بود . گفتم : پسر جان چی شده ؟ گفت : من هیچی . اما بروید ببینید که آقا حجت چکار شده اند . با هر دو نفرشان که برخورد کردم گفتند : بروید بینید که حجت چه کار شده است . سریع پریدم و به آن طرف رفتم . دیدم شهید حجت خم شده و سرش را در بین زانوهایش فرو برده و بادگیر سبز رنگی که به تن داشت ، می سوخت . بلافاصله خودم را به آن طرف خاک ریز رساندم و صدا زدم : دوست بین پیتهای آب را زود بیاور . سعی می کردم به خاطر موقعیت شهید حجت زرینی آهسته صحبت کنم که نیروها زیاد متوجه نشوند . چون حجت زرینی مسئول محور و از بچه های [[کرمانشاه]] بود . شهید دوست بین دو پیت آب را دستش گرفته بود و پشت سر من آمد . گفتم این سردار حجته ، زود آبها را روی سرش بریز . آتش را خاموش کردیم ، دست و پای شهید زرینی را گرفتیم و داخل یک چاله تانک ایشان را گذاشتیم . به شهید دوست بین گفتم : حالا ایشان را می گذاریم تا بعد از پاتک دشمن با آمبولانس یا اینکه همراه برادران امداد به عقب ببریم . بعد خدمت شهید حافظی آمدم ، دیدم ایشان ترکش خورده است . دستهای ایشان هم از قبل مجروح بود و حتی دکتر به ایشان اجازه حضور در جبهه را نداده بود . گفتم : برادر علی چکار شده اید . گفت مرا رها کن . بگو حجت را چکار کردی ؟ گفتم : حجت حالش خوب است . برادر علی شما بیایید به عقب بروید گفت : نه من همین جا می مانم. گفتم : اینجا مانده اید که چه کار کنید ؟گفت : یعنی نمی توانم از سنگر بیرون بیایم ؟ گفتم : میخواهید بیایید بیرون که چه کار کنید ؟ شما با این حالتان نمی توانید کاری بکنید . ایشان تا پایان [[پاتک]] دشمن در منطقه ماندند . بعد دوباره گفت : حجت چه شده ؟ گفتم : حجت شهید شد . سپس ایشان و بی سیم چی شهید حجت را با آمبولانس به عقب فرستادم .
 
شهید حافظی از آن طرف محور گروهان خودش را به محلی که ما بودیم رسانده بود . او دیده بود که نیروهای [[عراق]] دارند به سوی تنگه در قسمت[[ گرگنی]] می آیند و ارتباط بی سیم هم قطع شده بود و نمی شد که بیایند و خبر بدهند که بابا این تنگه را مواظب باشید . وقتی آمد گفت : چکار می کنید ؟ گفتم : هیچی بحمد الله جلوی [[تنگه]] را گرفتیم . گفت : من به خاطر همین آمدم . گفتم : خاطرتان جمع باشد . آنجا الان به لطف خدا ، گورستان عراقیها شده است . بعد از حدود چند دقیقه دیدم شهید حجت زرینی آمد و با شهید حافظی صحبت کرد . خاکریز دو جداره ای داشتیم که بهترین خاکریزی بود که تا آن زمان در جنگ زده شده بود . بلافاصله شهید زرینی و بی سیم چی اش و شهید حافظی به آن طرف خاک ریز رفتند و این طرف هم من و شهید دوست بین ایستاده بودیم و منتظر بودیم که ببینیم روی گرگنی چه اتفاقی افتاده است ، که یک مرتبه یک گلوله تانک به پشت خاک ریزی که [[شهید]] حافظی و بقیه رفته بودند خورد و گرد و خاک زیادی بلند شد و تعدادی از ترکشهایش هم دقیقاً از روی سر ما رد شد . آنقدر گرد و خاک بلند شده بود که ما دیگر هیچ جا را نمی دیدیم . یک دفعه متوجه شدم شهید حافظی دستش را گرفته و خود را به این طرف خاک ریز انداخت . دویدم و زیر بغلش را گرفتم . و گفت : مرا رها کن . برو ببین حجت چکار شد ؟ رفتم ببینم که حجت چه شده است . دیدم یک بسیجی جوان 15_16 ساله از آن طرف خاکریز خودش را این طرف انداخت و دستش را هم گرفته بود . گفتم : پسر جان چی شده ؟ گفت : من هیچی . اما بروید ببینید که آقا حجت چکار شده اند . با هر دو نفرشان که برخورد کردم گفتند : بروید بینید که حجت چه کار شده است . سریع پریدم و به آن طرف رفتم . دیدم شهید حجت خم شده و سرش را در بین زانوهایش فرو برده و بادگیر سبز رنگی که به تن داشت ، می سوخت . بلافاصله خودم را به آن طرف خاک ریز رساندم و صدا زدم : دوست بین پیتهای آب را زود بیاور . سعی می کردم به خاطر موقعیت شهید حجت زرینی آهسته صحبت کنم که نیروها زیاد متوجه نشوند . چون حجت زرینی مسئول محور و از بچه های [[کرمانشاه]] بود . شهید دوست بین دو پیت آب را دستش گرفته بود و پشت سر من آمد . گفتم این سردار حجته ، زود آبها را روی سرش بریز . آتش را خاموش کردیم ، دست و پای شهید زرینی را گرفتیم و داخل یک چاله تانک ایشان را گذاشتیم . به شهید دوست بین گفتم : حالا ایشان را می گذاریم تا بعد از پاتک دشمن با آمبولانس یا اینکه همراه برادران امداد به عقب ببریم . بعد خدمت شهید حافظی آمدم ، دیدم ایشان ترکش خورده است . دستهای ایشان هم از قبل مجروح بود و حتی دکتر به ایشان اجازه حضور در جبهه را نداده بود . گفتم : برادر علی چکار شده اید . گفت مرا رها کن . بگو حجت را چکار کردی ؟ گفتم : حجت حالش خوب است . برادر علی شما بیایید به عقب بروید گفت : نه من همین جا می مانم. گفتم : اینجا مانده اید که چه کار کنید ؟گفت : یعنی نمی توانم از سنگر بیرون بیایم ؟ گفتم : میخواهید بیایید بیرون که چه کار کنید ؟ شما با این حالتان نمی توانید کاری بکنید . ایشان تا پایان [[پاتک]] دشمن در منطقه ماندند . بعد دوباره گفت : حجت چه شده ؟ گفتم : حجت شهید شد . سپس ایشان و بی سیم چی شهید حجت را با آمبولانس به عقب فرستادم .
  
  
* موضوع: لحظه و نحوه شهادت
 
  
قبل از عملیات عاشورا که در مهرماه سال 63 در منطقه عمومی میمک انجام گرفت . شهید حجت زرینی بعنوان مسئول محور درتی [[21 امام رضا (ع)]] خدمت می کرد بنده بی سیم چی ایشان بودم . از من خواست در صورتی که به فیض عظمای شهادت نایل شدم ایشان را شفاعت کنم . با این تعبیر:( سید جان قول بدهد مرا در فردای قیامت شفاعت کنی ) من نیز در جواب گفتم : از کجا معلوم که بنده شهید شوم . شاید شما نیز شهید شدید و من لیاقت آن را نداشته باشم . خلاصه قرار بر این شد که هر کس شهید شود ، دیگری را شفاعت کند . آری ، خداوند تبارک و تعالی عامی را لایق شهادت ندانست و در روز دوم عملیات در جریان پاتک عراقی ها یک[[ گلوله]] [[خمپاره 60]] در یکی ، دو متری ایشان ، من وشهید علی حافظی فرود آمد و [[در اثر اصابت ترکش]] به ماسه نفر ، حجت زرینی بلافاصله به فیض عظمای [[شهادت]] نائل آمد (ترکش به سر مبارک ایشان اصابت کرد ) و پس از آن که صدا زدم حجت ، حجت، دیگر جوابی نشنیدم و متوجه شدم که به آرزوی خود رسیده است . راوی محمد حسن مکمل جعفر آباد
+
لحظه و نحوه شهادت
 +
 
 +
محمد حسن مکمل جعفر آباد
 +
 
 +
قبل از عملیات عاشورا که در مهرماه سال 63 در منطقه عمومی میمک انجام گرفت . شهید حجت زرینی بعنوان مسئول محور درتی [[21 امام رضا (ع)]] خدمت می کرد بنده بی سیم چی ایشان بودم . از من خواست در صورتی که به فیض عظمای شهادت نایل شدم ایشان را شفاعت کنم . با این تعبیر:( سید جان قول بدهد مرا در فردای قیامت شفاعت کنی ) من نیز در جواب گفتم : از کجا معلوم که بنده شهید شوم . شاید شما نیز شهید شدید و من لیاقت آن را نداشته باشم . خلاصه قرار بر این شد که هر کس شهید شود ، دیگری را شفاعت کند . آری ، خداوند تبارک و تعالی عامی را لایق شهادت ندانست و در روز دوم عملیات در جریان پاتک عراقی ها یک[[ گلوله]] [[خمپاره 60]] در یکی ، دو متری ایشان ، من وشهید علی حافظی فرود آمد و [[در اثر اصابت ترکش]] به ماسه نفر ، حجت زرینی بلافاصله به فیض عظمای [[شهادت]] نائل آمد (ترکش به سر مبارک ایشان اصابت کرد ) و پس از آن که صدا زدم حجت ، حجت، دیگر جوابی نشنیدم و متوجه شدم که به آرزوی خود رسیده است .
  
 
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10918 سایت یاران رضا]</ref>
 
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10918 سایت یاران رضا]</ref>

نسخهٔ کنونی تا ‏۴ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۵۵

حجت اله زرینی گاکیه
10918.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت 1363/07/29
محل دفن شهدای‌باختران‌
سمت‌ها رزمنده‌
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:عبداله‌

کد شهید:6306860

نام :حجت‌اله‌

نام خانوادگی :زرینی‌گاکیه‌

نام پدر :عبداله‌

محل تولد :مشهد

تاریخ شهادت :1363/07/29

تحصیلات :نامشخص

گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت :سایر شهدا

مسئولیت :رزمنده‌

گلزار :شهدای ‌باختران‌


خاطرات

لحظه و نحوه شهادت

شهید حافظی از آن طرف محور گروهان خودش را به محلی که ما بودیم رسانده بود . او دیده بود که نیروهای عراق دارند به سوی تنگه در قسمت گرگنی می آیند و ارتباط بی سیم هم قطع شده بود و نمی شد که بیایند و خبر بدهند که بابا این تنگه را مواظب باشید . وقتی آمد گفت : چکار می کنید ؟ گفتم : هیچی بحمد الله جلوی تنگه را گرفتیم . گفت : من به خاطر همین آمدم . گفتم : خاطرتان جمع باشد . آنجا الان به لطف خدا ، گورستان عراقیها شده است . بعد از حدود چند دقیقه دیدم شهید حجت زرینی آمد و با شهید حافظی صحبت کرد . خاکریز دو جداره ای داشتیم که بهترین خاکریزی بود که تا آن زمان در جنگ زده شده بود . بلافاصله شهید زرینی و بی سیم چی اش و شهید حافظی به آن طرف خاک ریز رفتند و این طرف هم من و شهید دوست بین ایستاده بودیم و منتظر بودیم که ببینیم روی گرگنی چه اتفاقی افتاده است ، که یک مرتبه یک گلوله تانک به پشت خاک ریزی که شهید حافظی و بقیه رفته بودند خورد و گرد و خاک زیادی بلند شد و تعدادی از ترکشهایش هم دقیقاً از روی سر ما رد شد . آنقدر گرد و خاک بلند شده بود که ما دیگر هیچ جا را نمی دیدیم . یک دفعه متوجه شدم شهید حافظی دستش را گرفته و خود را به این طرف خاک ریز انداخت . دویدم و زیر بغلش را گرفتم . و گفت : مرا رها کن . برو ببین حجت چکار شد ؟ رفتم ببینم که حجت چه شده است . دیدم یک بسیجی جوان 15_16 ساله از آن طرف خاکریز خودش را این طرف انداخت و دستش را هم گرفته بود . گفتم : پسر جان چی شده ؟ گفت : من هیچی . اما بروید ببینید که آقا حجت چکار شده اند . با هر دو نفرشان که برخورد کردم گفتند : بروید بینید که حجت چه کار شده است . سریع پریدم و به آن طرف رفتم . دیدم شهید حجت خم شده و سرش را در بین زانوهایش فرو برده و بادگیر سبز رنگی که به تن داشت ، می سوخت . بلافاصله خودم را به آن طرف خاک ریز رساندم و صدا زدم : دوست بین پیتهای آب را زود بیاور . سعی می کردم به خاطر موقعیت شهید حجت زرینی آهسته صحبت کنم که نیروها زیاد متوجه نشوند . چون حجت زرینی مسئول محور و از بچه های کرمانشاه بود . شهید دوست بین دو پیت آب را دستش گرفته بود و پشت سر من آمد . گفتم این سردار حجته ، زود آبها را روی سرش بریز . آتش را خاموش کردیم ، دست و پای شهید زرینی را گرفتیم و داخل یک چاله تانک ایشان را گذاشتیم . به شهید دوست بین گفتم : حالا ایشان را می گذاریم تا بعد از پاتک دشمن با آمبولانس یا اینکه همراه برادران امداد به عقب ببریم . بعد خدمت شهید حافظی آمدم ، دیدم ایشان ترکش خورده است . دستهای ایشان هم از قبل مجروح بود و حتی دکتر به ایشان اجازه حضور در جبهه را نداده بود . گفتم : برادر علی چکار شده اید . گفت مرا رها کن . بگو حجت را چکار کردی ؟ گفتم : حجت حالش خوب است . برادر علی شما بیایید به عقب بروید گفت : نه من همین جا می مانم. گفتم : اینجا مانده اید که چه کار کنید ؟گفت : یعنی نمی توانم از سنگر بیرون بیایم ؟ گفتم : میخواهید بیایید بیرون که چه کار کنید ؟ شما با این حالتان نمی توانید کاری بکنید . ایشان تا پایان پاتک دشمن در منطقه ماندند . بعد دوباره گفت : حجت چه شده ؟ گفتم : حجت شهید شد . سپس ایشان و بی سیم چی شهید حجت را با آمبولانس به عقب فرستادم .


لحظه و نحوه شهادت

محمد حسن مکمل جعفر آباد

قبل از عملیات عاشورا که در مهرماه سال 63 در منطقه عمومی میمک انجام گرفت . شهید حجت زرینی بعنوان مسئول محور درتی 21 امام رضا (ع) خدمت می کرد بنده بی سیم چی ایشان بودم . از من خواست در صورتی که به فیض عظمای شهادت نایل شدم ایشان را شفاعت کنم . با این تعبیر:( سید جان قول بدهد مرا در فردای قیامت شفاعت کنی ) من نیز در جواب گفتم : از کجا معلوم که بنده شهید شوم . شاید شما نیز شهید شدید و من لیاقت آن را نداشته باشم . خلاصه قرار بر این شد که هر کس شهید شود ، دیگری را شفاعت کند . آری ، خداوند تبارک و تعالی عامی را لایق شهادت ندانست و در روز دوم عملیات در جریان پاتک عراقی ها یک گلوله خمپاره 60 در یکی ، دو متری ایشان ، من وشهید علی حافظی فرود آمد و در اثر اصابت ترکش به ماسه نفر ، حجت زرینی بلافاصله به فیض عظمای شهادت نائل آمد (ترکش به سر مبارک ایشان اصابت کرد ) و پس از آن که صدا زدم حجت ، حجت، دیگر جوابی نشنیدم و متوجه شدم که به آرزوی خود رسیده است .

[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

نگارخانه تصاویر

10918.jpg

رده