شهید در این دوره به بچه هایی که در کوچه فوتبال بازی می کردند داور مسابقه شان می شد و همیشه به درستی قضاوت می کرد.شهید اخلاق خوبی داشت و با خواهر و برادرانش و ما با محبت بود و مهربان. شهید با همسایه ها مثل خانواده خود رفتار می کرد. در کارهای عقب افتاده ی همسایه ها کمکشان می کرد و همیشه به فکر افراد محتاج بود و سعی در خوشحال کردن آنها بود. شهید با کسانی دوست می شد که مثل خودش پاک بودند و در راه خدا بودند. من کم احترامی شهید را نسبت به کسی ندیدم. شهید به همه احترام می گذاشت، حتی با معلمان خود نیز رابطه ی صمیمی داشت. در روز تاسوعا شهید با تنی چند از دوستان خود در مسجد سید ابراهیم پارچه ی سفیدی را کفن کرده و پوشیده بودند و روی کفن نوشته بودند «قربانیان علی اکبر» گفتم: هر کس در روز تاسوعا و عاشورای حسینی کفن بپوشد باید از خون خود بر کفن بریزد. شهید گفت: ما خونمان را برای جبهه نگه داشته ایم و در راه وطن خواهیم ریخت.
برادر شهید (آقای محبوب شهبازی) از دفاع مقدس رفتن برادرش به جبهه چنین می گوید:
چون جنگ از طرف دشمن ما شروع شده بود همیشه می گفت: باید از خاک میهنمان دفاع کنیم. همیشه فکرش در جبهه بود و می گفت: مبادا سنگر رزمندگان خالی بماند و دشمن خاک ما را تصرف کند، که بدین دلیل شهید به صورت داوطلب به عنوان سرباز وظیفه به دفاع از خاک وطن به عنوان رزمنده در استان ایلام، منطقه ی سومار انجام وظیفه می کردند. شهید همیشه کمک به نیازمندان و کمکهای مردمی به جبهه و دعوت جوانان برای نماز در مسجد را توصیه می کرد. همه شهید را با شخصیتی منحصر به فرد می دانند که هر جا هم که نامی از شهید به میان می آید همه از شهید به نیکی یاد می کنند. از خود گذشتگی و گذشت کردن از اشتباهات طرف مقابلِ شهید بیشتر از خصوصیات دیگرش دوست داشتنی بود.
مادر شهید چنین ادامه می دهد:
روزی دیدم شهید در حیاط خانه گل می کارد، به من گفت: مادر این گل را از جانب خودم به عنوان یادگاری می کارم. گفتم یادگاری برای چه؟ شهید گفت: من به جبهه می روم و شهید خواهم شد و این گل یادگاری از من برای شما خواهد ماند. شهید موقعی که می خواست به سربازی برود همه خانواده را جمع کرد به دورش و گفت: عکس یادگاری بگیریم و گفت: لطفاً همه با حجاب بایستید چون این عکس یادگار و ماندگار خواهد بود.
سال 1360 بود و شش ماهی از خدمت سربازی شهید می گذشت. روزی در خواب دیدم، شهید با لباس خونی به خانه مراجعت کرد. گفتم: به تو نگفتم که نرو. در کنارش دیدم دو نفر با لباسِ سبز ایستاده اند. گفتم شما که هستید؟ گفتند: ما، درجه و مقام پسرتان را می نویسیم. فردای آنروز گفتند: برای روستا شهید آورده اند. دلم شور زد، وقتی به میدان روستا رفتم، اهالی و آشنایان و فامیل را که دیدم گفتم: کسی که خانه خراب شده است من هستم. بعد از آمدن به مشکین شهر، در حیاطِ سپاه پیکر پاکِ جمشید را که دیدم از حال رفتم و در روستای لاهرود موقع مراسم تشییع جنازه و خاک سپاری به هوش آمدم و فهمیدیم که شهید در مورخۀ 04/09/1360 در اثر اصابت ترکش به پهلو و سینه و پا و شکم، در درگیری با نیروهای بعثی عراق در منطقه ی جنگیِ سومار به شهادت نائل آمده است.
شهید یک اسبِ قهوه ای رنگ داشت که هیچ کس نمی توانست به او نزدیک شود. شبِ شهادتِ شهید گفتند: اسب شهید گریه می کند. انگار اسب فهمیده بود که صاحبش شهید شده و دیگر ایشان را نخواهد دید. فردای آنروز که به طویله رفتیم، دیدیم اسب مرده است. گفتم: اسب با وفا بدون صاحبش نتوانسته طاقت بیاورد.
خواب دیدم شهید بر روی اسب خود سوار شده و در دستش پارچه است. جلوتر رفتم و گفتم: باز هم سوار این اسب شده ای؟ شهید از اسب پایین آمد و گفت: مادر بیا از هر کدام از این پارچه ها می خواهی بردار. نگاه کردم و گفتم: نه این پارچه ها به درد من نمی خورد، پارچه را جمع کرد و سوار اسب شد و گفت: من اینها را می برم خانه ی دایی ام، که در این لحظه پریشان از خواب پریدم. فردا خبر فوت پدرم را که با برادرم زندگی می کرد، دادند. با خودم گفتم: ایکاش از آن پارچه برمی داشتم.
خواهر شهید(سرکار خانم فریده شهبازی) از خوابی که بعد از شهادت برادرش دیده بود چنین گفت:
مادرمان بعد از شهادت برادرم ناراحت بودند که جوانی دلیر مرد را از دست داده ام. روزی در خواب دیدم که در آسمان نوری در حال درخشیدن است. جلوتر رفتم، چهره ی مردی را دیدم که بسیار نورانی بود، گفتم: شما که هستید؟ گفت: من از یاران امام حسین(ع) هستم. به مادرت بگو اینقدر ناراحت نباشد، راهی که پسرش رفته، راه ما و راه امام حسین(ع) بوده و جمشید پیش ما است و زیاد ناراحت نباشد.
برادر شهید در خاتمه گفت:
وقتی خبر شهادت برادرم را شنیدم از طرفی خوشحال بودیم، که به آرزویی که در رسیدن به آن می سوخت، رسیده ولی درد جدایی همیشه در جلوی چشمهایمان هست.