==خاطرات==
• مرتبه اوّلی که به جبهه رفت بعد از مدتی به مرخصی آمد به او گفتم: به جبهه نرود او با حالت خضوع شروع به گریه کرد و گفت: نمی دانید که صدام در وطن ما چه فجایعی را بوجود آورده است اگر شما یکبار به جبهه بروید به من نخواهید گفت: نرو و از عزیمت من ممانعت نمی کنید چرا شما و برادرهایم به جبهه نمی روید؟ از من تقاضا کرد دیگر هیچگاه از اعزام او جلوگیری نکنم و رفت و باز نگشت.
• یکبار یکی از دوستان شهید بنام مسعود به درب منزل ما مراجعه کرد و از ما خواست به جعفر بگوییم هر موقع که آمد به خانه دوستش برود نیمه شب جعفر به منزل آمد و ما پیام دوستش مسعود را به او دادیم جعفر با آن خستگی و کوفتگی حاصل از یک روز تلاش و فعالیت دوباره آماده شد که به دیدار دوستش برود به او گفتم: جعفر امروز ظهر سه پاسدار خوب خدا را ترور کردند نیمه شب جان تو نیز در خطر است او در حالیکه باران به شدّت می بارید بیرون رفت و گفت: پدر جان مرگ برای شما همانند غولی است اما من از مرگ نمی ترسم و هرزمان صلاح خداوند باشد من هم خواهم مرد.