- پدرم زمانیکه در مرخصی هم بود برای جبهه کمک جمع آوری می کرد . در یکی از تابستانها ایشان از عشایر محل تعدادی گوسفند جمع آوری کردند .چون آنموقع نمی توانست آنها را به جبهه ببرد لذا گوسفندان را به من سپرد تا از آنها نگهداری کنم . پس از گذشت دو ماه پدرم به اتفاق برادران سپاهی آمدند و گوسفندان را برای رزمندگان به جبهه بردند .
- یک دفعه که در منزل نشسته بودیم من به طور ناگهانی متوجه یک زخم روی بدن پدرم شدم که به دیگر اعضای خانواده هم اطلاع دادم . پس از اصرار مادربزرگم بالاخره ایشان مجبور شد اعتراف کند که در جبهه زخمی شده است و چند ماهی هم در بیمارستان بستری بوده است .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5766منبع سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس== http:<references//yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5766>