گلزار : جوین - روستای بداغ آباد
rId6
==خاطرات==
- یکسر برادرم که به جبهه رفته بود زود برگشت. از ایشان پرسیدم غلام رضا چرا این دفعه زود آمدی . گفت تو چه کار داری که زود آمدم. لطف کرده اند نامه داده اند زودتر آمدم. گفتم نه تو را خدا داداش کی شهید شده که آمدی. پس چرا این دفعه با قطار نیامدی. تو که همیشه با قطار می آمدی. هی من می گفتم و ایشان می خندید. همان طور که به صورتم نگاه می کرد لبخند می زد. من هم دلم می لرزید و با خود می گفتم چرا این جور شده . می گفت عکس بچه ام را می خواهم . گفتم برای چه می خواهی . گفت عکس بچه ام را بیاور. گفت عکس خودت را هم بیاور. دو عکس را آوردم و به ایشان گفتم برای چه می خواهی. هیچی نگفت . بعد گفت به من نگاه کن. گفتم به شما نگاه کنم. گفت چرا پیش گو شدی. گفتم نه من پیش گو نشده ام. نکند می خواهی شهید شوم. گفتم نه داداش. راستش می ترسم به صورتت نگاه کنم. خیلی می ترسم داداش. خندید و گفت نترس. گفت باید توی شمال باشم. از اینکه می روم و برگشتی ندارم . گفتم به خدا نه طاقت ندارم. من اگر تو را از دست بدهم دیگر نمی توانم زندگی کنم. چرا دنیا این جوری است . برادرم گفت: تو پس بنده من هستی و نه بنده خدا. پس نماز نخوان . این حرفها چیه شما می زنی . بعد که من گریه می کردم گفت: امیدت به خدا باشد بعد همان سری که جبهه رفت مجروح شد. از ناحیه پا. روز بعد که مادرم به ملاقاتش رفت در حالی که می خندید گفت : پا خوب می شود ولی مادر رضا شهید شده است. مادر گفت : مسلما سوزش پای شما خوب می شود ولی سوزش دل مادر حمید رضا نه . بعد گفت : چرا گریه می کنی. تو هم دعا کن من هم مثل او شوم. بروم او.ن دنیا راحت می شوم. بعد از اینکه غلام رضا بهبود پیدا کرد آمدیم سبزوار و کارمان که تمام شد رفتیم روستا بعد برادرم هم آمد و توی حیاط نشسته بودیم . رفت جلو و گفت مادر بیا از سر من قسم بخور. بگو جان خودت هر چه بخواهی بهت می گویم. مادر زمانی که مرا حامله بودی و یا شیر می دادی لغمه حرام به من ندادی. بعد همین سوال را از پدرم پرسیدم. پدرم جواب داد . من هیچ وقت نان حرام نیاوردم خانه مگر اینکه از باغ پدرم کمی انگور می آوردم بدون اجازه خانه . بعد غلام رضا گفت: بابا همان است . بابات راضی نبوده . بعد پدرم پرسید چرا این سوالات را می کنی؟ چون می خواستم بدانم اگر نان حلال به من میدادی من شهید می شدم. آن انگور ها را اگر به من نمی دادی من شهید می شدم . بعد پدرم گریه کرد و گفت: چرا این حرف را می زنی. مادرم هم گریه کرد. بعد هر دو تا گفتند چرا این کار می کنی ؟ ما دوست نداریم اینقدر سختی و بدبختی بکشیم . برادرم گفت نمی دانید چقدر برایتان خوب است اگر من شهید شوم .