شهید محمد صادق توسلی عسگری: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1339/08/19 نام : محمدصادق‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : توسلی‌عسگ...» ایجاد کرد)
 
(برچسب: ویرایش موبایل)
سطر ۱۳: سطر ۱۳:
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
• بعد از مدتی که شهید در سپاه خدمت می کرد مدت ده روز به او مرخصی دادند و شهید به اتفاق دوستش صالح به شمال رفتند . چهار روز بعد از مسافرت شهید یک شب از رادیو می شنود که دکتر بهشتی و 72 تن از یاران وی به شهادت رسیدندو وقتی شهید این خبر را می فهمند از شدت عصبانیت فریاد می کشند و وقتی دوستش علت را از او می پرسد در جوا ب می گوید صالح جان بعد از دکتر بهشتی دیگر زنده بودن معنی ندارد . من دیگر طاقت ندارم بیا برویم ببینیم چه کار شده است و شب پنجم به خانه آمدند و وقتی مادر شهید از او می پرسد در جواب می گوید دیگر طاقت نیاوردم و می خواهم به تربت بروم و ببینم چه کار شده است .
+
• بعد از مدتی که [[شهید]] در [[سپاه]] خدمت می کرد مدت ده روز به او مرخصی دادند و [[شهید]] به اتفاق دوستش صالح به شمال رفتند . چهار روز بعد از مسافرت [[شهید]] یک شب از رادیو می شنود که دکتر بهشتی و 72 تن از یاران وی به [[شهادت]] رسیدند و وقتی [[شهید]] این خبر را می فهمند از شدت عصبانیت فریاد می کشند و وقتی دوستش علت را از او می پرسد در جوا ب می گوید صالح جان بعد از دکتر بهشتی دیگر زنده بودن معنی ندارد . من دیگر طاقت ندارم بیا برویم ببینیم چه کار شده است و شب پنجم به خانه آمدند و وقتی مادر [[شهید]] از او می پرسد در جواب می گوید دیگر طاقت نیاوردم و می خواهم به تربت بروم و ببینم چه کار شده است .
 
• برادرم که برای مرتبه سوم می خواست به جبهه برود آمد در حضور من به پدرم گفت: پدر جان من با اجازه ی شما می خواهم بروم جبهه بابام به او گفت: ببین صادق جان من نمی گویم نرو فقط می خواهم ببینم آیا در این فاصله ی یک سالی که از جنگ می گذرد آیا تمام هم ردیف های تو و هم سن و سال های تو رفتند جبهه و حالا نوبت تو شده هنوز فکر می کنم این بحث نیم ساعت پیش اتفاق افتاده بعد از بیست و پنج سال صادق گفت: پدر جان رضایت شما برای من شرط مهم است من حالا یک چیزی به شما می گویم اگر بعد از شنیدن این صحبت اگر بگویید باز هم نرو من نمی روم گفت: ببینید پدر جان بیایید فرض کنید به جایی که عراق از غرب و جنوب به ما حمله کرده افغانستان از شرق حمله می کرد و نیمی از خراسان را می گرفت و ناموس ما در دست آنها گرفتار بود آیا از افرادی که غرب و جنوب کشور ایران زندگی می کنند انتظار نداشتیم که بیایند به ما کمک کنند پدرم پیشانی او را بوسید و گفت: هرگز پشت به دشمن نکنی روزی هم که جنازه ی صادق را پدرم دید دوباره پیشانی او را بوسید و به او گفت: باعث افتخار من است که تو از رو به رو تیر خورده ای و پشت به دشمن و در حال فرار نبوده ای.
 
• برادرم که برای مرتبه سوم می خواست به جبهه برود آمد در حضور من به پدرم گفت: پدر جان من با اجازه ی شما می خواهم بروم جبهه بابام به او گفت: ببین صادق جان من نمی گویم نرو فقط می خواهم ببینم آیا در این فاصله ی یک سالی که از جنگ می گذرد آیا تمام هم ردیف های تو و هم سن و سال های تو رفتند جبهه و حالا نوبت تو شده هنوز فکر می کنم این بحث نیم ساعت پیش اتفاق افتاده بعد از بیست و پنج سال صادق گفت: پدر جان رضایت شما برای من شرط مهم است من حالا یک چیزی به شما می گویم اگر بعد از شنیدن این صحبت اگر بگویید باز هم نرو من نمی روم گفت: ببینید پدر جان بیایید فرض کنید به جایی که عراق از غرب و جنوب به ما حمله کرده افغانستان از شرق حمله می کرد و نیمی از خراسان را می گرفت و ناموس ما در دست آنها گرفتار بود آیا از افرادی که غرب و جنوب کشور ایران زندگی می کنند انتظار نداشتیم که بیایند به ما کمک کنند پدرم پیشانی او را بوسید و گفت: هرگز پشت به دشمن نکنی روزی هم که جنازه ی صادق را پدرم دید دوباره پیشانی او را بوسید و به او گفت: باعث افتخار من است که تو از رو به رو تیر خورده ای و پشت به دشمن و در حال فرار نبوده ای.
 
• خاطره ای دارم مربوط می شود به اوایل انقلاب آن زمانیکه نفت کم بود و مردم سوخت نداشتند ما چون از وضعیت مالی بهتری برخوردار بودیم پدرمان یک تانکری خریده بود و در زیر زمین خانه بود همان را نفت می کردیم و اصلا ما بی نفتی نکشیدیم یک شب که پاسی از آن گذشته بود درب خانه را زدند رفتم درب را باز کردم دیدم صادق است به همراه یک نفر با یک موتور و یک گالون بیست لیتری خالی. پرسید پدر خوابه؟ گفتم تازه آمده فکر کنم هنوز خواب نباشد گفت: بابا را صدا بزن رفتم پدرم را صدا زدم گفتم صادق آمده دم درب با شما کار دارد بابام رفت دم در وقتی برگشت پرسیدم داستان چه بود چه کار داشت این وقت شب گفت: صادق از من تقاضای یک گالون نفت کرده است برای یک خانواده ای که آنها سرما می خورند من به صادق گفتم: چرا مرا بیدار کردی می رفتی خودت گالون را پر می کردی صادق در جوابم گفت: نه من باید از شما اجازه می گرفتم من اجازه ندارم همچنین کاری بکنم. صادق خیلی با ما فرق داشت او به تمام معنا انسان بود.
 
• خاطره ای دارم مربوط می شود به اوایل انقلاب آن زمانیکه نفت کم بود و مردم سوخت نداشتند ما چون از وضعیت مالی بهتری برخوردار بودیم پدرمان یک تانکری خریده بود و در زیر زمین خانه بود همان را نفت می کردیم و اصلا ما بی نفتی نکشیدیم یک شب که پاسی از آن گذشته بود درب خانه را زدند رفتم درب را باز کردم دیدم صادق است به همراه یک نفر با یک موتور و یک گالون بیست لیتری خالی. پرسید پدر خوابه؟ گفتم تازه آمده فکر کنم هنوز خواب نباشد گفت: بابا را صدا بزن رفتم پدرم را صدا زدم گفتم صادق آمده دم درب با شما کار دارد بابام رفت دم در وقتی برگشت پرسیدم داستان چه بود چه کار داشت این وقت شب گفت: صادق از من تقاضای یک گالون نفت کرده است برای یک خانواده ای که آنها سرما می خورند من به صادق گفتم: چرا مرا بیدار کردی می رفتی خودت گالون را پر می کردی صادق در جوابم گفت: نه من باید از شما اجازه می گرفتم من اجازه ندارم همچنین کاری بکنم. صادق خیلی با ما فرق داشت او به تمام معنا انسان بود.
• بعد از دفن فرزندم شب را تا صبح نخوابیدم و با خودم می گفتم: خدا کند او شهید شده باشد و مفت کشته نشده باشد نزدیکیهای صبح خوابم برد و در عالم خواب خواهر صادق به من گفت: پدر جان صادق آمده گفتم: بابا، صادق را ما رفتیم دفنش کردیم شهید شده تو چه می گویی گفت: صادق آمده پرسیدم کو؟ گفت: توی اتقش هست. چون یک اتاق مخصوص خودش داشت من مستقیم رفتم و در را باز کردم که ببینم کجاست تو اتاق دیدم که یک لباس سفید بلندی پوشیده مثل این پیراهن های عربی جلویش باز بود رو به در ایستاده تا چشمش به من افتاد سلام کرد دیدم خون از قلبش دارد می آید پایین من فهمیدم که کجای بدنش تیر خورده . دو مرتبه خودش را برگرداند و پشتش را به من کرد دیدم که سالم است. آن وقت فهمیدم که تیر به قلبش خورده وقتی هم وسایلش را آوردند دیدم قرآنی که در جیبش بوده به وسیله تیر سوراخ شده و خونی است.
+
• بعد از دفن فرزندم شب را تا صبح نخوابیدم و با خودم می گفتم: خدا کند او [[شهید]] شده باشد و مفت کشته نشده باشد نزدیکیهای صبح خوابم برد و در عالم خواب خواهر صادق به من گفت: پدر جان صادق آمده گفتم: بابا، صادق را ما رفتیم دفنش کردیم شهید شده تو چه می گویی گفت: صادق آمده پرسیدم کو؟ گفت: توی اتقش هست. چون یک اتاق مخصوص خودش داشت من مستقیم رفتم و در را باز کردم که ببینم کجاست تو اتاق دیدم که یک لباس سفید بلندی پوشیده مثل این پیراهن های عربی جلویش باز بود رو به در ایستاده تا چشمش به من افتاد سلام کرد دیدم خون از قلبش دارد می آید پایین من فهمیدم که کجای بدنش تیر خورده . دو مرتبه خودش را برگرداند و پشتش را به من کرد دیدم که سالم است. آن وقت فهمیدم که تیر به قلبش خورده وقتی هم وسایلش را آوردند دیدم قرآنی که در جیبش بوده به وسیله تیر سوراخ شده و خونی است.
 
منبع سایت یاران رضا
 
منبع سایت یاران رضا
 
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5414
 
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5414

نسخهٔ ‏۱۸ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۴۲

تاریخ تولد : 1339/08/19 نام : محمدصادق‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : توسلی‌عسگری‌ تاریخ شهادت : 1360/09/22 نام پدر : محمدمهدی‌ مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌رضا



خاطرات

• بعد از مدتی که شهید در سپاه خدمت می کرد مدت ده روز به او مرخصی دادند و شهید به اتفاق دوستش صالح به شمال رفتند . چهار روز بعد از مسافرت شهید یک شب از رادیو می شنود که دکتر بهشتی و 72 تن از یاران وی به شهادت رسیدند و وقتی شهید این خبر را می فهمند از شدت عصبانیت فریاد می کشند و وقتی دوستش علت را از او می پرسد در جوا ب می گوید صالح جان بعد از دکتر بهشتی دیگر زنده بودن معنی ندارد . من دیگر طاقت ندارم بیا برویم ببینیم چه کار شده است و شب پنجم به خانه آمدند و وقتی مادر شهید از او می پرسد در جواب می گوید دیگر طاقت نیاوردم و می خواهم به تربت بروم و ببینم چه کار شده است . • برادرم که برای مرتبه سوم می خواست به جبهه برود آمد در حضور من به پدرم گفت: پدر جان من با اجازه ی شما می خواهم بروم جبهه بابام به او گفت: ببین صادق جان من نمی گویم نرو فقط می خواهم ببینم آیا در این فاصله ی یک سالی که از جنگ می گذرد آیا تمام هم ردیف های تو و هم سن و سال های تو رفتند جبهه و حالا نوبت تو شده هنوز فکر می کنم این بحث نیم ساعت پیش اتفاق افتاده بعد از بیست و پنج سال صادق گفت: پدر جان رضایت شما برای من شرط مهم است من حالا یک چیزی به شما می گویم اگر بعد از شنیدن این صحبت اگر بگویید باز هم نرو من نمی روم گفت: ببینید پدر جان بیایید فرض کنید به جایی که عراق از غرب و جنوب به ما حمله کرده افغانستان از شرق حمله می کرد و نیمی از خراسان را می گرفت و ناموس ما در دست آنها گرفتار بود آیا از افرادی که غرب و جنوب کشور ایران زندگی می کنند انتظار نداشتیم که بیایند به ما کمک کنند پدرم پیشانی او را بوسید و گفت: هرگز پشت به دشمن نکنی روزی هم که جنازه ی صادق را پدرم دید دوباره پیشانی او را بوسید و به او گفت: باعث افتخار من است که تو از رو به رو تیر خورده ای و پشت به دشمن و در حال فرار نبوده ای. • خاطره ای دارم مربوط می شود به اوایل انقلاب آن زمانیکه نفت کم بود و مردم سوخت نداشتند ما چون از وضعیت مالی بهتری برخوردار بودیم پدرمان یک تانکری خریده بود و در زیر زمین خانه بود همان را نفت می کردیم و اصلا ما بی نفتی نکشیدیم یک شب که پاسی از آن گذشته بود درب خانه را زدند رفتم درب را باز کردم دیدم صادق است به همراه یک نفر با یک موتور و یک گالون بیست لیتری خالی. پرسید پدر خوابه؟ گفتم تازه آمده فکر کنم هنوز خواب نباشد گفت: بابا را صدا بزن رفتم پدرم را صدا زدم گفتم صادق آمده دم درب با شما کار دارد بابام رفت دم در وقتی برگشت پرسیدم داستان چه بود چه کار داشت این وقت شب گفت: صادق از من تقاضای یک گالون نفت کرده است برای یک خانواده ای که آنها سرما می خورند من به صادق گفتم: چرا مرا بیدار کردی می رفتی خودت گالون را پر می کردی صادق در جوابم گفت: نه من باید از شما اجازه می گرفتم من اجازه ندارم همچنین کاری بکنم. صادق خیلی با ما فرق داشت او به تمام معنا انسان بود. • بعد از دفن فرزندم شب را تا صبح نخوابیدم و با خودم می گفتم: خدا کند او شهید شده باشد و مفت کشته نشده باشد نزدیکیهای صبح خوابم برد و در عالم خواب خواهر صادق به من گفت: پدر جان صادق آمده گفتم: بابا، صادق را ما رفتیم دفنش کردیم شهید شده تو چه می گویی گفت: صادق آمده پرسیدم کو؟ گفت: توی اتقش هست. چون یک اتاق مخصوص خودش داشت من مستقیم رفتم و در را باز کردم که ببینم کجاست تو اتاق دیدم که یک لباس سفید بلندی پوشیده مثل این پیراهن های عربی جلویش باز بود رو به در ایستاده تا چشمش به من افتاد سلام کرد دیدم خون از قلبش دارد می آید پایین من فهمیدم که کجای بدنش تیر خورده . دو مرتبه خودش را برگرداند و پشتش را به من کرد دیدم که سالم است. آن وقت فهمیدم که تیر به قلبش خورده وقتی هم وسایلش را آوردند دیدم قرآنی که در جیبش بوده به وسیله تیر سوراخ شده و خونی است. منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5414