ویرایشها
===[[شهید مدنی ]] نقش مؤثری در شکست حصر سوسنگرد داشت===
محمدرضا چمیدیفر در گفتوگو با خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا» با اشاره به ابعاد مختلف عملیات آزادسازی سوسنگرد، اظهار داشت: موقعیت سیاسی و نظامی کشور در آن زمان بسیار بحرانی بود و عدم سقوط سوسنگرد نوعی پیروزی بزرگ بود که در آن مقطع نصیب ما شد. وی با بیان اینکه سوسنگرد محوری بود برای رسیدن به خوزستان بزرگ، عنوان کرد: یکی از محورهای اصلی عراق در جداسازی خوزستان، سوسنگرد بود و آن نقطهای بود که عراق برای پیروزی خود باید از آنجا شروع میکرد. نیروهای ما در اوج مظلومیت اما با اراده بالا در عملیات سوسنگرد پیروز شدند.
این رزمنده عملیات سوسنگرد در ادامه افزود: دشمن از جانب خرمشهر تا دروازه اهواز و از طرف دیگر تا [[جاده اندیمشک ]] پیش آمد و چون ضلع دیگر آن یعنی سوسنگرد را نتوانسته بود به دست آورد لذا موفق به جداسازی خوزستان نشد. وی در خصوص توان و استعداد نیروها در عملیات سوسنگرد، گفت: نیروهای خودی اکثراً نیروهای تازه نفس و بیتجربهای بودند که آموزشهای لازم را ندیده بودند اما با حداقل امکانات که حتی یک سلاح سبک نیز وجود نداشت، استعداد آن را داشتند که از انقلاب اسلامی و مرزهای کشور دفاع کنند.
===شهید چمران و سوسنگرد===
روز 26 آبان ماه سال 59 دکتر چمران که فرمانده نیروهای چریکی نامنظم را بر عهده داشت برای آزادی سوسنگرد وارد عمل شد. تانکهای [[تانک]] های دشمن در خط «ابوحمیظه» سنگر گرفتند. دشمن این منطقه را زیر آتش قرار داده بود. گلوله های توپ در گوشه و کنار به زمین میخورد. دکتر چمران صبح زود با نام خدا حرکت را آغاز کرد. تعداد زیادی از نیروهای محافظت از جاده حمیدیه به ابوحمیظه را بر عهده داشتند. دکتر چمران در خاطراتش مینویسد: «حرکت مان آغاز شد. شوق دیدار دوستانم در سوسنگرد، مرا هوایی کرده بود.
آن روز تیمسار فلاحی مسئولیت هماهنگی نیروهای ارتشی را بر عهده داشت. در این حمله [[تیپ 2 زرهی ]] و [[گردان 148 پیاده، پیاده]]، پشتیبان دکتر چمران و بسیجیان بودند. دکتر چمران خوب میدانست که در آن شرایط، فقط تیمسار فلاحی میتواند ارتش را برای پشتیبانی از آنها به حرکت درآورد. او تصمیم داشت با گروه های چریکی حمله به سوسنگرد را آغاز کند و جنگ را از حالت تعادل خارج سازد. محرکی لازم بود تا این تعادل را به هم بزند و دشمن را از سوسنگرد بیرون کند. این محرک همان نیروهای چریک و رزمندگان بی باکی بودند که با شجاعت، برای شهادت به صحنه آمده بودند. چمران شروع به سازماندهی نیروهایش کرد. گروه بختیاری، بیشترشان از صنایع دفاع بودند.
دکتر چمران آنها را از جنگ [[کردستان ]] میشناخت، گروه فداکاری که تجربه نبرد هم داشت. چمران آنها را مسئول جناح چپ کرد. آنها 90 نفر بودند. گروه دوم متشکل از بومیها و محلیها بودند. مسئولیت آنها با [[محمد امین هادوی ]] بود. آنها از طرف چمران مأموریت داشتند از کنار [[رودخانه کرخه، کرخه]]، که کانال کم عمقی هم برای مخفی شدن داشت، مسیر را پیموده و از شمال شرقی وارد سوسنگرد شوند. این گروه موفق شد خود را زودتر از گروه های دیگر به شهر برساند. اما گروه سوم مستقیماً تحت فرماندهی دکتر مصطفی چمران بودند. آنها نیروهای نیرومندی بودند. چمران قصد داشت با گروه خود، از میان دو گروه چپ و راست به طور مستقیم وارد سوسنگرد شود، این در حالی بود که جاده ابوحمیظه به سوسنگرد توسط توپخانه عراق کوبیده میشد. دکتر چمران نیروهایش را تقسیم کرد. چند نفر را 300 متر جلوتر فرستاد.
چند نفر از چپ و عده ای هم از راست حرکت کردند. دکتر چمران دوباره در خاطراتش میآورد: «نیمی از راه ابوحمیظه به سوسنگرد را طی کرده بودیم. هر لحظه به سرعت خود اضافه میکردیم. ناگهان متوجه تانکی شدم که از طرف شمال و زیر رود کرخه به سرعت به طرف ما میآمد. به نیروهایم فرمان دادم که سنگر بگیرند. در همین حال یکی از نیروها با [[آر پی جی ]] به کشتار تانک فرستادم. تانک لحظه ای از سرعت خود کم کرد. انگار متوجه نیروهای ایرانی شده بود. بعد از گذشت لحظاتی، ناگهان بر سرعت خود افزود و با حداکثر سرعت از روی جاده سوسنگرد گذشت و به طرف جنوب گریخت و تلاش آر پی جی زن برای شکار آن ناکام ماند.
-از گروه خود من، هر چه [[تفنگ 106 ]] و [[موشک تاو ]] در ابوحمیظه وجود دارد، فوراً جلو بیایند.
در 24/8/1359 از سه طرف سوسنگرد را محاصره کرد و وارد بخشهایی از آن شد. اما مقاومت حدود دویست نفر از مدافعان از جمله [[شهید علی تجلایی ]] و یارانش مانع از سقوط کامل شهر شد.
جنوب [[ارتفاعات میشداغ ]] یکی از محورهای اصلی در آزادسازی سوسنگرد بود.
طفل پنج ساله در آغوش مادرش به شدت گریه میکرد. دست چپش از بازو ترکش خورده بود و خونریزی داشت. مادر و دختر به هر طرف که میدویدند با سربازان ما مواجه میشدند یا انفجار [[خمپاره ]] ای آنان را به زمین میچسباند. وقتی آنها را مستأصل و بیچاره دیدم خودم را به آنها رساندم و رو به مادر کردم و گفتم که شیعهام و اهل کربلا. گفتم از من نترسید و اجازه دهید پسر کوچکتان را به بهداری برسانم تا زخمش را پانسمان کنند. از آنان خواستم که به من اعتماد کنند. اما اعتماد نکردند و از من خواستند از آن جا دور شوم. پس از کمی صحبت، اعتماد مادر طفل را جلب کردم ولی دخترش که تقریباً 18 ساله بود قبول نکرد. او میگفت لازم نکرده که عراقیها ما را معالجه کنند. در ادامه حرفهایش اضافه کرد که اگر شما میخواستید ما را معالجه کنید چرا این طور وحشیانه به شهر ما حمله کردید.