===*اولین اعزام===
انقلاب که به پیروزی رسید، علی سر از پا نمیشناخت، با خوشحالی در بسیج مسجد ثبت نام نمود، بیشتر اوقات در مسجد بود، و هر بار که به خانه بازمیگشت، یک دمپایی پاره به پا داشت، وقتی معترضانه به او میگفتم: «این چه وضعی است» نگاهش را به زمین میدوخت و میگفت: «مامان اشکالی نداره، آن بنده خدایی که کفشهایم را برده، احتمالاً احتیاج داشته است» 17 سال بیشتر نداشت که شناسنامهاش را برداشت تا به جبهه برود، گفتم: «علی این کار را نکن در جبهه از تو کاری ساخته نیست» کنار در ایستاد و پاسخ داد: «مادرجان! شما به من بگویید، بمیر، میمیرم ولی نگویید نرو من آنجا آب که میتوانم بدهم» بالأخره تابستان سال 1361 راهی جبهه شد
===*فریاد اللهاکبر===
در عملیات والفجر مقدماتی عراق تعدادی از تیپهای کماندویی اردنی و سودانی را به منطقه آورد، بعد از محاصره شدن ما در منطقه آتشبارهای سنگین و نیمه سنگین عراق (گرای) کانال ما را گرفتند چند ساعت متوالی بچهها زیر باران آتش خمپاره، کاتیوشا، رگبار و توپ بودند، عوامل جنگی عراق نیز با بلندگو به ما فحش میدادند و میگفتند: «راه فرار ندارید». وضع خیلی بد بود، بچهها توی خاک به دنبال چهار تا فشنگ میگشتند، یک هفته مقاومت کردیم، مختصر آب و کمپوت باقیمانده جیرهبندی شد، گرسنگی و تشنگی بیداد میکرد، اما با این وجود صدای بلندگوی دشمن که بلند میشد، بچهها با تمام وجود فریاد میزدند: «اللهاکبر»، علی میگفت: «من تا زندهام، صدای درهمپیچیده دعوت به تسلیم بلندگوهای دشمن و تکبیرهایی را که از لبهای قاچ قاچ شده نیروها بیرون میآمد، فراموش نمیکنم».
===*اعجاز زیارت عاشورا===
===*صبور و بردبار===
صدای علی از نوار کاست به گوش میرسد: «سال 1364 بود، در عملیات والفجر8 در جاده فاو – ام القصر قرار داشتیم، حدود 700-800 مین را خنثی کردم، چاشنیهای آنها را در یک جوراب گذاشتم و به راه افتادم، تا به سراغ مینهای والمری بروم اما ناگهان پایم روی مین رفت، بچهها ابتدا فکر کردند در کنارم خمپاره منفجر شده است، اما بعد متوجه قضیه شدند، با انفجار مین هشتصد چاشنی هم منفجر شد، و من از ناحیه پا به سختی مجروح شدم».بعد از شهادتش مادر گفت: «همان روز با من تماس گرفتند مردی گفت علی پایش قطعشده اما علی با خنده گوشی را گرفت و ادامه داد: مامان شوخی میکند».
===*شهادت===
روز سوم بهمن ماه بود علی از استراحتگاه که خارج شد، نگاهی به آسمان انداخت، و گفت: «تو به من قول دادی، تو ده روز دیگر فرصت داری، به قولی که به من دادی عمل کنی وگرنه می روم و دیگه پشت سرم را نگاه نمیکنم» پای مصنوعیاش شکسته بود، با خنده کمی لی لی رفت و به ما گفت: «این پا روی مین رفتن داره» بالأخره یومالله 22 بهمنماه از راه رسید علی به میدان مین رفت، و حدود 62 الی 63 مین را پیدا کرد. من نیز کنارش بودم، به آخرین مین که رسیدیم، کسی مرا صدا زد. حدود 7 متر از علی دور شدم، ناگهان صدای انفجاری مهیب در دشت پیچید، به طرف محمودوند دویدم، او با پیکری خونین روی زمین افتاده بودم باورم نمیشد اما خدا هیچگاه خلف وعده نمیکند. حسین شریفینیا با شنیدن خبر شهادت او به سراغ مهر متبرک حاجی رفت، بهترین یادگاری از علی مهری که خاک پیکر 100 شهید را با خود به همراه داشت، حالا هر بار که سر بر سجده میگذارد، عطر حضور او را میان سجادهاش احساس میکند.
===*پیام مقام معظم رهبری===
به ارواح طیبه همه شهدا به خصوص شهیدان این راه پر ارزش (تفحص) که شما در آن مشغول حرکت هستید و این شهید عزیز شهید محمودوند به خصوص، برای ارواح طیبه همهشان از خداوند متعال علو درجات و همنشینی با صالحان و اولیاء و ائمه را مسألت میکنم، شما باب شهادت را باز نگه داشتید.