بار اولش نبود كه از این كارها می كرد. گفت: «داشتم می رفتم مدرسه. از پیچ كه گذشتم، منظره ای نظرم را جلب كرد. اول می خواستم بی توجه از كنارش بگذرم، ولی چیزی به پاهایم اجازه حركت نمی داد و مثل آهنربا مرا به طرف خود جذب می كرد. توی صورتش نگاه كردم، بیچاره صورتش از سرما كبود شده بود. خواستم از كنارش رد شوم ولی نتوانستم. نگاهی به من انداخت. جلو رفتم و بدون هیچ حرفی كتم را درآوردم و به او دادم . »
<ref>شهید یوسف کلاهدوز کتاب هالهای از نور، ص3 موضوع : متفرقه ، نوجوانی</ref>
--[[کاربر:Taghavi98|Taghavi98]] ([[بحث کاربر:Taghavi98|بحث]]) ۲۶ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۱۳ (IRST)
==پانویس==
<references/>