• به خاطر دارم یکبار که همراه برادر شهیدم وهمسرش برای زیارت مرقد امام رضا (ع) به مشهد مقدس رفتیم ابو القاسم به من گفت : امروز می خواهم یک جای قشنگ را به شما نشان بدهم ، ما فکر کردیم پارک و یا یک مکان تفریحی خیلی قشنگ را می خواهد به ما نشان بدهد . بعد ما را به مکانی که عکسهای برادران فلسطینی که شهید شده بودند ، و عکسهای شهداء را به ما نشان داد و گفت : ببینید شما باید دلتان را به دل خانواده ی این عزیزان بدهید ،ما که خونمان رنگین تر از اینها نیست . اینها برای دفاع از ناموس و خاک کشور شان اینطوری جان خود را فدا کرده اند و ما اکنون نباید ساکت بنشینیم و باید همانند این شهداء جان خود را در راه آزاد سازی خاک میهن اسلامی فدا کنیم .
• وقتی فرزندم ابو القاسم در جبهه مجروح شده بود به مرخصی آمده بود و به خانه خواهرش رفته بود که خواهرش به او گفته بود دیگر بس است و به جبهه نرو ، که ابو القاسم در جواب گفته بود : این دفعه که با اسب آهنی ( ماشین ) برگشتم ولی بار دیگر با جعبه ای که همان تابوت است خواهم آمد که در منطقه مهران به فیض عظیم شهادت نائل گشت
• به یاد دارم آخرین دفعه ای که همسرم ابو القاسم می خواست به جبهه برود می گفت برایم دعا کنید تا خداوند شهادت را نصیبم کند و اگر شهید شدم داد و فریاد نکنید و صبر داشته باشید و خوشحال و افتخار کنید که همسر شهید هستید و همیشه زینب وار زندگی کند ==نگارخانه تصاویر==[[File:resized_408932_369.jpg]][[File:resized_408933_717.jpg]][[File:resized_408934_275.jpg]][[File:resized_408935_726.jpg]][[File:resized_408936_682.jpg]][[File:resized_408937_934.jpg]][[File:resized_408940_115.jpg]][[File:resized_408942_699.jpg]][[File:resized_408946_149.jpg]] .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6735منبع سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>