ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید علی صیاد شیرازی - بخش اول

۱۳۵ بایت اضافه‌شده، ‏۲۷ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۱۳
رفته بودیم زاهدان، مأموریت. بعضی از افسرها، اصرار داشتند که شب پیش ما باشند؛ توی اتاق ما بخوابند. گفتم: حرفی نیست. ولی شمانمی تونید با اخلاق ایشون سر کنید.
گفتند: اختیار دارید، این چه حرفیه. دوست داریم این چند روزه درخدمت تیمسار باشیم.
چهار نفر بودند. شب اول، طبق معمول، صیاد بلند شد. وضو گرفت. نمازشب خواند. نمازش که تمام شد، قرآن خواندنش را شروع کرد؛ تا نمازصبح. نماز صبحش را که خواند، ده دقیقه خوابید. بعد رفت ورزش صبحگاهی. فردا شبش یکیشان آمد که بهتره ما مزاحم تیمسارنباشیم[[تیمسار]]نباشیم.
شب بعد، یکی دیگر.
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 87
گزارش پشت گزارش که جناب رئیس جمهور، وضع مناطق مرزی غرب کشور خرابه. با تیر مستقیم پاسگاه قصرشیرین رو می زنن. که خون مردم داره به جوش می آد. حاضرن خودشون اسلحه دست بگیرن و برن جلو.
اما از تهران خبری نمی شد.
بالاخره بنی صدر را آورد باختران، [[باختران]] ، [[قرارگاه ]] [[نظامی غرب]] . که جناب رئیس جمهور، این شما و این منطقه. خودتون اوضاع رو ببینید وتصمیم بگیرید. فرمانده های ارتش گزارش دادند؛ صیاد هم. جلسه طولانی شد. به عصر کشید. بعد از جلسه، رئیس جمهور و هیأت هم راه را بردند قصرشیرین، [[قصرشیرین]]، [[پاسگاه گورسفید، ]] [[گورسفید]] ، که ببینند دیوارهای پاسگاه با [[گلوله ]] های مستقیم [[تانک ]] سوراخ شده. دیده بودند و رفته بودند. خیال فرمانده ها راحت شده بود که دیگر کار تمام است ؛ طرح و برنامه ودستور آماده باش است که از تهران خواهد آمد. اما خبری نشده بود. انگار نه انگار.
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 13
موضوع : سیاسی ، بنی صدر
موضوع : سیاسی ، بنی صدر
علی صیاد شیرازی در سال 1323 در شهرستان درگز از توابع استان [[خراسان ]] چشم به جهان گشود. پدر او کارمند ژاندامری بود، اما چندی بعد به [[ارتش ]] انتقال یافت و به اقتضای شغلش به همراه خانواده در اکثر شهرهای ایران برای مدتی سکونت نمود. علی نیز تحت تأثیر شغل پدر به ارتش علاقمند شد. از این رو پس از اخذ مدرک دیپلم وارد دانشکده افسری شد و در مهرماه سال 1346 با درجه [[ستوان دومی ]] (در رسته توپخانه) به ارتش راه یافت. او پس از طی دوره آموزشی در [[شیراز ]] و [[اصفهان ]] به لشکر [[تبریز ]] و چندی بعد به لشکر [[زرهی ]] [[کرمانشاه ]] منتقل گشت. وی درسال 1350 آموزش زبان انگلیسی را در تهران به پایان رساند و با دخترعموی خویش ازدواج نمود. صیادشیرازی جهت تکمیل تخصص های [[توپخانه ]] در سال 1352 به [[آمریکا ]] رفت و در سال 1353 جهت آموزش نیروهای نظامی به اصفهان بازگشت. او در اصفهان با تشکیل کلاس های مذهبی و شرکت در جلسات بحث های دینی، ساواک را نسبت به خویش حساس نمود و با اوج گیری [[انقلاب ]] انزجار خویش را از نظام پهلوی علنی کرد. به همین علت در 19 بهمن ماه دستگیر و زندانی شد. با پیروزی انقلاب از زندان رهائی یافت و به همراه سردار [[رحیم صفوی ]] و حجة الاسلام سالک از [[پادگان ]] اصفهان محافظت نمود. صیادشیرازی در همین زمان با آیت الله خامنه ای آشنا شد و با درجه [[سرگردی ]] به غرب ایران رفت و به یاری برادران غیور خود، [[سنندج ]] را از دست منافقین آزاد نمود. مدتی بعد با درجه [[سرهنگی ]] به [[فرماندهی ]] عملیات غرب منصوب گشت. اما بنی صدر او را از کار برکنار نمود. با حضور شهید رجائی در سمت ریاست جمهوری صیادشیرازی بار دیگر به ارتش بازگشت و [[قرارگاه حمزه سید الشهداء ]] را تأسیس نمود. وی در طول سال های [[دفاع مقدس ]] با سمت های مهم لشکری در عملیات های مختلف شرکت کرد. از جمله این مسئولیت ها می توان فرماندهی نیروی زمینی، نمایندگی امام در شورای عالی دفاع(به پیشنهاد آیت الله خامنه ای) ، جانشین ریاست ستاد کل را نام برد. سرانجام سپهبد علی صیادشیرازی در تاریخ 21/1/1378 در سن 55 سالگی پس از عمری جهاد در راه خدا توسط منافقین به [[شهادت ]] رسید.
منبع سایت صبح
موضوع : زندگینامه سرداران
موضوع : خانواده ، همسرداری
در زدند. پیک بود. نامه آورده بود. قلبم ریخت. فکر کردم شهید شده، وصیت نامه اش را آورده اند. نامه را گرفتم. باز کردم. یک انگشتر عقیق برایم فرستاده بود؛ از [[جبهه]]. نوشته بود این انگشتر را فرستادم به پاس صبرها و تحمل های تو. به پاس زحمت هایی که کشیده ای. این رابه تو هدیه کردم.
آرام شدم.
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 37
موضوع : اعتقادی ، آخرت
هر لحظه این احساس را داشتم ؛ که هر وقت باشد، [[شهید ]] می شود. همیشه هم بهش می گفتم. می گفتم که هر وقت باشه، شهید می شی. ولی دوست دارم به این زودی ها شهید نشی. هنوز پسرام دامادنشدند. می خوام خودت دامادشون کنی.
خواب دیده بود. دیده بود که یکی از دوست های شهیدش آمده ببردش. نمی رفته. به ما نگاه می کرده و نمی رفته. ما خیلی گریه می کرده ایم. دوستش، به زور دستش را کشیده بوده و برده بودش.
بعد از این خوابش، به م گفت: تو باید راضی باشی تا من برم. خودت روآماده کن.
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی
اوایل انقلاب بود. ضعف ارتش را می دانست ؛ بعضی ها را تصفیه کرده بودند، بعضی ها خودشان می خواستند بروند، یک عده هم بازنشسته شده بودند. [[سپاه ]] این طور نبود؛ پر بود از نیروهای مردمی. نیروهای تازه نفس، قبراق و باانگیزه، البته کم تجربه ؛ آدم های غیرنظامی.
آمد با فرمانده های سپاه جلسه گذاشت، که ارتش و سپاه قرارگاه مشترک تشکیل بدهند. قرارگاه که تشکیل شد، اول اسمش را گذاشتندکربلا؛ بعد شد خاتم الانبیا. قبل از آن هم سپاه و ارتش هم کاری داشتند، اما صیاد براش سیستم طراحی کرد.
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 16
موضوع : اخلاقی ، تلاش
بالای کوه، ارتفاع دو ـ سه هزار متری ؛ برف، کولاک. سخت می شد رفت بیرون سنگر. چند شبی بود که آرام نداشت. یک جا بند نمی شد. تقلا می کرد تا نیروهای هوانیروز و توپ خانه و تجهیزاتشان مستقر شوند. حرفی از نیروی تحت امر و [[فرمانده نیروی زمینی ارتش ]] نبود. انگار نه انگار.
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 28
موضوع : اخلاقی ، تواضع
==پانویس==
<references/>
۷۳۱
ویرایش