ویرایشها
پانویس
*آخرین باری که به مرخصی آمده بود، یک شب با هم برای نگهبانی به مسجد روستا رفته بودیم . علی محمد می گفت : این بار که به جبهه برگردم شهید می شوم . چهره اش نورانی و آرام شده بود . گویی با خدا قرار گذاشته بود و مرا به رفتن جبهه تشویق می کرد و می گفت باید از دین و ناموسمان دفاع کنیم .
*یک شب به علی محمد گفتم، دلم برای روستا تنگ شده . مادرم نیز از دنیا رفته بود . علی محمد مرا دلداری داد و گفت : خدا بزرگ است، نگران نباش . تا خدا و دوازده امام علیه السلام را داری وحشت را به خود راه نده . بمان شب خواب مادرم را دیدم . صبح که بیدار شدم، علی محمد گفت : من که شهید می شوم . ان شاءالله دفعه ی بعد با برادرم به جبهه بیایی .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11039 سایت یاران رضا]</ref>