شهیدسید علی حسینی: تفاوت بین نسخهها
Arameshi9706 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۱۶: | سطر ۱۶: | ||
| − | •روزی که سید علی عازم جبهه شده بود من مانع رفتن او شدم و به او گفتم: تو هنوز کوچک هستی و در جبهه از دست تو کاری ساخته نیست. اما او اصرار داشت که من باید بروم. به خیال خودم او را منصرف نمودم و به روضه به خانه یکی از همسایه ها رفتم دیدم پس از چند لحظه فردی آمد و به من گفت: علی ساکش را برداشته و می خواهد به جبهه برود. من سراسیمه بیرون آمدم و سراغ او را گرفتم دیدم که او از خانه بیرون آمده و به کنار جاده رفته که اگر وسیله عبوری بیاید تا فیض آباد با او برود موقعی که من نزدیک او شدم و او فهمید که من می خواهم مانع او بشود فورا به بالای تیر برقی که در آنجا بود رفت و هر چه اصرار کردم پایین نیامد تا اینکه دیگر من راضی شدم و به او گفتم: من به تو کاری ندارم فقط بیا و از من خداحافظی کن. او پایین آمد و با من خداحافظی کرد و من به خانه برگشتم.<ref> | + | •روزی که سید علی عازم جبهه شده بود من مانع رفتن او شدم و به او گفتم: تو هنوز کوچک هستی و در جبهه از دست تو کاری ساخته نیست. اما او اصرار داشت که من باید بروم. به خیال خودم او را منصرف نمودم و به روضه به خانه یکی از همسایه ها رفتم دیدم پس از چند لحظه فردی آمد و به من گفت: علی ساکش را برداشته و می خواهد به جبهه برود. من سراسیمه بیرون آمدم و سراغ او را گرفتم دیدم که او از خانه بیرون آمده و به کنار جاده رفته که اگر وسیله عبوری بیاید تا فیض آباد با او برود موقعی که من نزدیک او شدم و او فهمید که من می خواهم مانع او بشود فورا به بالای تیر برقی که در آنجا بود رفت و هر چه اصرار کردم پایین نیامد تا اینکه دیگر من راضی شدم و به او گفتم: من به تو کاری ندارم فقط بیا و از من خداحافظی کن. او پایین آمد و با من خداحافظی کرد و من به خانه برگشتم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7171 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | [ | + | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۱۱
شهید سید علی حسینی نام : سیدعلی نام خانوادگی : حسینی محل تولد : تربت حیدریه نام پدر : سیدمحمد تاریخ شهادت : 1365/07/21 مکان شهادت : پاسگاه زید یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء مسئولیت : مخابراتوبیسیم گلزار : تربت حیدریه ـ خیراباد
خاطرات
•وقتی سید علی مجروح شده بود و در بیمارستان شهید نقیهی شیراز بستری بود من برای ملاقات او به شیراز رفتم. وقتی دیدم حالش خیلی بد است به شاهچراغ رفتم و برای شفاعت او دعا کردم و در آنجا بسیار گریه کردم و سپس به بالینش رفتم. همین که چشمش به من افتاد گفت: شخصی شبیه به حاج آقای باقری ( که یکی از روحانیون می باشد) به بالای سرم آمد و به من گفت: که علی آقا مبارک باشد .گفتم: آقا چی مبارک باشد؟ آقا فرمودند که مادرت آمد و به ما زنگ زد که تو خوب شدی. اما مبارک باشد تو شهادت را قبول کرده ای.
•هنگامی که تلفن ماقطع شده بود ومسئول خطوط تلفن حاضر نشد به جلو برود وتلفن را وصل نمائید آقای حسینی حرکت کرد و به جلو رفت تا تلفن را وصل نماید که مورد دید دشمن قرار گرفت وبر اثر اصابت ترکش مجروح شد.
•روزی که سید علی عازم جبهه شده بود من مانع رفتن او شدم و به او گفتم: تو هنوز کوچک هستی و در جبهه از دست تو کاری ساخته نیست. اما او اصرار داشت که من باید بروم. به خیال خودم او را منصرف نمودم و به روضه به خانه یکی از همسایه ها رفتم دیدم پس از چند لحظه فردی آمد و به من گفت: علی ساکش را برداشته و می خواهد به جبهه برود. من سراسیمه بیرون آمدم و سراغ او را گرفتم دیدم که او از خانه بیرون آمده و به کنار جاده رفته که اگر وسیله عبوری بیاید تا فیض آباد با او برود موقعی که من نزدیک او شدم و او فهمید که من می خواهم مانع او بشود فورا به بالای تیر برقی که در آنجا بود رفت و هر چه اصرار کردم پایین نیامد تا اینکه دیگر من راضی شدم و به او گفتم: من به تو کاری ندارم فقط بیا و از من خداحافظی کن. او پایین آمد و با من خداحافظی کرد و من به خانه برگشتم.[۱]