شهید محمد علیپور: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید: 6525710 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : بجنورد نام خانوادگی :...» ایجاد کرد)
 
سطر ۴۸: سطر ۴۸:
 
فرزندم محمد دوساله بود سرخک در آورد تا نزدیک ظهر منزل بودیم که دیدیم از پا در می آید و مجبور شدم او را برای مداوا به جایی برسانیم یک قاطر داشتم او را سوار قاطر کردم و به طرف اسفراین را هافتادیم در بین راه باران شدیدی باریدن گرفت و تعدادی خانه خرابه بود در بین را به آن جا پناهنده شدیم و باران که ایستاد مجددا حرکت کردیم هوا که تاریک شد در بین را یک مرد سیاه پوش را دیدم که گفت به کجا می روی؟ گفتم:امشب به فلان روستا می روم که استراحت کنم پرسید محمد را چه شده است ؟ گفتم سرخک در آورده و بی طاقت است گفت: امشب به خانه فلان حاجی برو و محمد را لازم نیست به دکتر ببری صبح که شد محمد را برداشتم و به اسفراین بردم و دکتر آمپول به وی تزریق کرد که در حالت زدن آمپول سر سرنگ کج شد و از پای او در نیامد به نحوی که مجبور به جراحی پایش گردیدند خلاصه محمد بهبود یافت و او را به روستا بر گرداندند و فکر کردم که خدایا آن مرد سیاه پوش چه کسی بود که اسم محمد را بلد بود و گفت او را به دکتر نبرید بعدا حدس زدم که شاید یکی از بزرگان صالح خدا باشد.
 
فرزندم محمد دوساله بود سرخک در آورد تا نزدیک ظهر منزل بودیم که دیدیم از پا در می آید و مجبور شدم او را برای مداوا به جایی برسانیم یک قاطر داشتم او را سوار قاطر کردم و به طرف اسفراین را هافتادیم در بین راه باران شدیدی باریدن گرفت و تعدادی خانه خرابه بود در بین را به آن جا پناهنده شدیم و باران که ایستاد مجددا حرکت کردیم هوا که تاریک شد در بین را یک مرد سیاه پوش را دیدم که گفت به کجا می روی؟ گفتم:امشب به فلان روستا می روم که استراحت کنم پرسید محمد را چه شده است ؟ گفتم سرخک در آورده و بی طاقت است گفت: امشب به خانه فلان حاجی برو و محمد را لازم نیست به دکتر ببری صبح که شد محمد را برداشتم و به اسفراین بردم و دکتر آمپول به وی تزریق کرد که در حالت زدن آمپول سر سرنگ کج شد و از پای او در نیامد به نحوی که مجبور به جراحی پایش گردیدند خلاصه محمد بهبود یافت و او را به روستا بر گرداندند و فکر کردم که خدایا آن مرد سیاه پوش چه کسی بود که اسم محمد را بلد بود و گفت او را به دکتر نبرید بعدا حدس زدم که شاید یکی از بزرگان صالح خدا باشد.
 
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15072
 
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15072
 +
 +
== رده‌ها ==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_علیپور}}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]

نسخهٔ ‏۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۲۹

کد شهید: 6525710 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : علیپور تاریخ شهادت : 1365/11/02 نام پدر : عبدالحسین‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : جهاد سازندگی یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خاطرات

   خاطرات سیاسی

موضوع خاطرات سياسي راوی متن کامل خاطره

- بیادم دارم در زمان تحصیلش در بجنورد یکروز ایشان عکس شاه را از دیوار کلاس می کند . مدیر مدرسه متوجه می شود و قضیه را به ساواک گزارش می دهد . ساواک فوری می آیند و او را می برند و چند ساعت او را باز داشت و بعد آزاد می کنند ولی مدت یکسال وی را از خواندن درس محروم نمودند

   عهد و نذر

موضوع عهد و نذر راوی متن کامل خاطره

-یادم می آید یک روز در منزل بودم که یک نفر آمد و گفت که : محمد سردرد شدیدی داشت و او را به بیمارستان برده اند و گفته اند که سرطان مغز دارد و من شبانه با قطار به مشهد رفتم و صبح زود به مشهد مقدس رسیدم و به حرم امام رضا (ع) رفتم و خیلی گریه و زاری کردم و گفتم که : آقاجان ، از شما می خواهم که محمد پسرم را شفا بدهی تا وی در رکاب شما قدم بردارد و بعد از آنجا به نزد پسرم رفتم و خودش درب را به برویم باز کرد و پرسید : پدرجان ، شما برای چه به اینجا آمدید ؟ گفتم : پسرم ، برای عیادت ، شما آمده ام . گفت: پدر جان ، دیشب آقا امام رضا (ع) مرا شفا داد و هیچگونه کسالتی ندارم

   آخرین وداع با دوستان

موضوع آخرين وداع با دوستان راوی متن کامل خاطره

3-یادم می آید قبل از شهادتش در قرارگاه ثامن الائمه جهاد با ایشان ملاقات داشتم که وی از من حلالیت خواستند و گفت که: شاید آخرین دیدار ما باشد که پس از دو روز از خداحافظی حاج محمد به درجه بلند شهادت نائل آمد . بنده بعد از 15 روز از منطقه ترخیص شدم که همزمان با تشیع پیکر مطهر شهید بود . من همانروز در مراسم تشیع شرکت کردم .

   خاطرات سیاسی

موضوع خاطرات سياسي راوی متن کامل خاطره

4-در دوران انقلاب یکروز برادرم در محضر آیت الله شیرازی بودند که ارتش به آن محل حمله و همه را زیر رگبار و ضرب و شتم قرار می دهند که در آنجا برادرم حاج محمد ضربه ای از چوب یا قنداق تفنگ به پایش زده بودند که پایش کبود شده بود .

   احساس مسؤلیت

موضوع احساس مسؤليت راوی متن کامل خاطره

1- یادم می آید موقع جشن ازدواجش به مشهد رفتیم و شب عقد به همسرش گفت : همسرم احتمال دارد فردا مرا به هر نقطه کشور مأموریت بفرستند و از شما می خواهم که مانع رفتن من نشوید و من باید به تکلیف خود اداء کنم . که ایشان هم قبول کرد .

   تولد و کودکی

موضوع تولد و کودکي راوی عبدالحسین علیپور متن کامل خاطره

فرزندم محمد دوساله بود سرخک در آورد تا نزدیک ظهر منزل بودیم که دیدیم از پا در می آید و مجبور شدم او را برای مداوا به جایی برسانیم یک قاطر داشتم او را سوار قاطر کردم و به طرف اسفراین را هافتادیم در بین راه باران شدیدی باریدن گرفت و تعدادی خانه خرابه بود در بین را به آن جا پناهنده شدیم و باران که ایستاد مجددا حرکت کردیم هوا که تاریک شد در بین را یک مرد سیاه پوش را دیدم که گفت به کجا می روی؟ گفتم:امشب به فلان روستا می روم که استراحت کنم پرسید محمد را چه شده است ؟ گفتم سرخک در آورده و بی طاقت است گفت: امشب به خانه فلان حاجی برو و محمد را لازم نیست به دکتر ببری صبح که شد محمد را برداشتم و به اسفراین بردم و دکتر آمپول به وی تزریق کرد که در حالت زدن آمپول سر سرنگ کج شد و از پای او در نیامد به نحوی که مجبور به جراحی پایش گردیدند خلاصه محمد بهبود یافت و او را به روستا بر گرداندند و فکر کردم که خدایا آن مرد سیاه پوش چه کسی بود که اسم محمد را بلد بود و گفت او را به دکتر نبرید بعدا حدس زدم که شاید یکی از بزرگان صالح خدا باشد. منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15072

رده‌ها