ویرایش‌ها

شهید سید علی توکلی

۲۴ بایت حذف‌شده، ‏۱۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۹
شب پنجم این شهید بزرگوار بود. در تیر ماه هوا خیلی گرم بود. من توی حیاط خوابیده بودم. نزدیکیهای اذان صبح بود که خواب دیدم افراد زیادی اطراف منزل ما را احاطه کرده اند. تمام این افراد لباس سبز پوشیده اند و یک صدا شعاری می د هند و تکبیر می گویند(ا...اکبر). من با این صدا از خواب بیدار شدم. زمانیکه بیدار شدم دیدم که بله خواب نیست و یک واقعیت است. چشمهایم را باز کردم و هیجان زده از روی رختخواب بلند شدم و نشستم. ولی باز هم به خودم گفتم شاید در حال خواب هستم وسعی کردم که واقعا بیدار شوم متوجه شدم که واقعا بیدار هستم. صدای تکبیر یکنواخت بود و قطع نمی شد که ناگهان متوجه اتاقی که پدر و مادرم در آن استراحت می کنند شدم و دیدم که نور سبزی دور تا دور اتاق را گرفته بود و یک حالت عجیبی به من دست داد و من شروع به استغفار کردم و میگفتم: خدایا من قابل نیستم که این چنین برنامه ای را در بیداری ببینم و چقدر لطف تو زیاد است. لحظاتی گذشت و نور همینجور از اتاق بیرون آمد و ازحیاط به طرف آسمان بلند می شد. و همانطور که نور به طرف آسمان می رفت صدای تکبیر هم کمتر می شد تا اینکه کاملا صدا قطع شد.آنموقع من گریه ام گرفت و بلند شدم و وضو گرفتم و شروع کردم به نماز خواندن و شکر گذاری به درگاه حداوند، که خدایا، شهید که مورد قبول تو بوده که آن را خواستی و بردی، ولی چقدر لطف تو زیاد است که پدر و مادرم را هم مورد لطف و مرحمت خودت قرار می دهی.
گاهی اوقات علی آقا شوخی می کرد و خطاب به من می گفت: من دیگر دارم می روم و به شهادت نزدیک می شوم. خدا عرایض من را قبول کرده است. تا اینکه من یک خواب خیلی رحمانی دیدم و برای علی آقا تعریف کردم و گفتم: من این خوابها را در مورد شما دیده ام. اتفاقا علی آقا خیلی خوشحال شدند . اشکشان سرازیر شد و گفت: انشاءا... که عبادات و زحمات من مورد قبول خداوند قرار گرفته است، و شاید که من این مرتبه که به جبهه می روم دیگر بر نگردم، و آخرین باری باشد که به جبهه می روم. زمانیکه علی آقا می خواست به جبهه اعزام شود ما ایشان را تا سکوی راه آهن بدرقه کردیم، و تا زمانیکه ایشان می خواست دور بشود من دست تکان می دادم. و علی آقا با اشاره به من می فهماند که این آخرین مرتبه ای است که من دارم می روم و دیگر باز نمی گردم. این موضوع بین من وعلی آقا بود تا زمانیکه ایشان شهید شدند و آنموقع من این جریان را برای والدین و خانواده تعریف کردم، چونکه این موضوع یک راز بین من و علی آقا بود.
برادر توکلی یکی دو مرتبه قبل از شهادتشان مجروح شده بودند، و فکر میکنم در یکی از عملیاتهای پاکسازی ایشان از ناخیه پا مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند و مجروح شده بودند. من در آن صحنه حاضر نبودم ولی بعدا از بچه ها شنیدم که ایشان در همان حالی که مجروح بودند طوری رفتار می کردند که روحیه بچه ها شکسته نشود. و در هر حال اگر یک گروهی فرمانده آنها آسیب بپذیرد ممکن است اثرات سوئی بگذارد و از نظر روحیه برروی بچه ها تاثیر بگذارد. اما آقای توکلی خیلی مقاوم و در واقع سخت کوش، مدتی را تحمل می کند و اجازه می دهند که درمان اولیه بر روی ایشان صورت بگیرد. ولی در نهایت به ناچار به اجبار مسئولین بالاتر قبول می کند که به پشت منطقه عملیاتی منتقل بشود و تا جایی که به خاطر دارم ایشان حتی مرخصی درمان خودشان را به طور کامل استفاده نکردند و بلافاصله پس از بهبودی به منطقه عملیاتی و محل خدمتشان بازگشتند.منبع سایت یاران رضاHYPERLINK "<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5437" http:سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references /yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5437>
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش