شهید سید محمود حسینی ادیب: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(خاطرات)
 
سطر ۹۴: سطر ۹۴:
 
• زمانی که ایشان مجروح شدند مدتی در بیمارستان تهران بستری بودند و ما اصلاً اطلاع نداشتیم بعد به ما زنگ زدند و ما از مجروحیت ایشان مطلع شدیم و بعد به مشهد آمد و پس از یک ماه از مجروحتیش دوباره تصمیم گرفت که به جبهه برود که من به ایشان گفتم : داداش شما با این وضعیت که نمی توانی بروی یک چند وقت دیگر بمان بعد برو گفت: نه من وظیفه ام ایجاب می کند که به جبهه بروم الان بهترین موقعیتی است که من در جبهه باشم .
 
• زمانی که ایشان مجروح شدند مدتی در بیمارستان تهران بستری بودند و ما اصلاً اطلاع نداشتیم بعد به ما زنگ زدند و ما از مجروحیت ایشان مطلع شدیم و بعد به مشهد آمد و پس از یک ماه از مجروحتیش دوباره تصمیم گرفت که به جبهه برود که من به ایشان گفتم : داداش شما با این وضعیت که نمی توانی بروی یک چند وقت دیگر بمان بعد برو گفت: نه من وظیفه ام ایجاب می کند که به جبهه بروم الان بهترین موقعیتی است که من در جبهه باشم .
 
• در دبیرستانی سید محمود حسینی برنام سخنرانی داشت . تمام جوانان ، معلمین، و مسئولین دبیرستان جمع شده بودند . سید یک ساعت و نیم صحبت کرد . تعدادی از عزیزان سوالاتی در زمینه ی انقلاب وسیاست نظام کردند و سید محمود به راحتی به تمام سوالات پاسخ داد جلسه بسیار پرشود برگزار شد . در یکی از برنامه هایی که بعد از جلسه به سید داده بودند تقاضا کرده بودند شما هر ماه یک باز جلسه پرسش و پاسخ برگزار کنید . تا ما به جواب سوالاتمان برسیم . سید با خواندن این نامه بسیاز خوشحال شد و گفت : ببینید مردم ما احساس می کنند که ما ازخودشان هستیم . و ما باید به داخل مردم برویم . سید با این تقاضا موافقت کرد . وگفت : قول می دهم اگر در شیروان بودم و در جبهه حضور نداشتم این جلسه را برگزار کنم . زمانی که داخل ماشین نشستیم . سید گفت: فلانی ، الان احساس راحتی می کنم چون توانستم حد اقل 50، 60 تا از سوالات این جوانان را پاسخ بدهم واین برای من یک ارزش است
 
• در دبیرستانی سید محمود حسینی برنام سخنرانی داشت . تمام جوانان ، معلمین، و مسئولین دبیرستان جمع شده بودند . سید یک ساعت و نیم صحبت کرد . تعدادی از عزیزان سوالاتی در زمینه ی انقلاب وسیاست نظام کردند و سید محمود به راحتی به تمام سوالات پاسخ داد جلسه بسیار پرشود برگزار شد . در یکی از برنامه هایی که بعد از جلسه به سید داده بودند تقاضا کرده بودند شما هر ماه یک باز جلسه پرسش و پاسخ برگزار کنید . تا ما به جواب سوالاتمان برسیم . سید با خواندن این نامه بسیاز خوشحال شد و گفت : ببینید مردم ما احساس می کنند که ما ازخودشان هستیم . و ما باید به داخل مردم برویم . سید با این تقاضا موافقت کرد . وگفت : قول می دهم اگر در شیروان بودم و در جبهه حضور نداشتم این جلسه را برگزار کنم . زمانی که داخل ماشین نشستیم . سید گفت: فلانی ، الان احساس راحتی می کنم چون توانستم حد اقل 50، 60 تا از سوالات این جوانان را پاسخ بدهم واین برای من یک ارزش است
• خواب دیدم 0 محمود با لباس سپاه همراه دختر کوچکی وارد اتاق شد دختر را روی زانوی من گذاشت و گفت : مادر شما این دختر را شیر بده و بزرگ کن من می خواهم بروم به او گفتم : شما که می خواهید بروید بچه را بدون پدر چگونه بزرگ کنم محمود گفت : حضرت زینب (س) چگونه بچه ها را بزرگ کرد شما هم باید مثل حضرت زینب (س) باشید.
+
• خواب دیدم 0 محمود با لباس سپاه همراه دختر کوچکی وارد اتاق شد دختر را روی زانوی من گذاشت و گفت : مادر شما این دختر را شیر بده و بزرگ کن من می خواهم بروم به او گفتم : شما که می خواهید بروید بچه را بدون پدر چگونه بزرگ کنم محمود گفت : حضرت زینب (س) چگونه بچه ها را بزرگ کرد شما هم باید مثل حضرت زینب (س) باشید.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7185 سایت یاران رضا]</ref>
 
==نگارخانه تصاویر==
 
==نگارخانه تصاویر==
 
<gallery>
 
<gallery>
سطر ۱۰۲: سطر ۱۰۲:
  
 
</gallery>
 
</gallery>
 
+
==پانویس==
منبع سایت یاران رضا
+
<references />
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7185
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۴

تاریخ تولد : 1338/06/23 نام : سیدمحمود محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : حسینی‌ ادیب تاریخ شهادت : 1365/11/17 نام پدر : ابوالقاسم‌ مکان شهادت : شلمچه تحصیلات : حوزوی منطقه شهادت : جنوب غرب شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر - گردان سیف‌الله گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : فرمانده‌گردان‌ گلزار : گلزار شهدای درود نیشابور


زندگینامه

بیست و پنجم شهریور ماه سال 1338 در شهر درود از توابع شهرستان نیشابور چشم به جهان گشود. دوران کودکی او مثل تمام بچه ها به صورت طبیعی سپری شد. شش ماه به مکتب رفت و قرآن را فرا گرفت. دوران ابتدایی را در مدرسه لامعی درود نیشابور گذراند. سال پنجم را در شیروان بود. سال اول راهنمایی را به صورت متفرقه در شهرستان شیروان خواند و سال دوم را در جبهه گذراند و ادامه تحصیل داد تا موفق به اخذ دیپلم شد. پس از آن به حوزه علمیه قدم گذاشت و از آن جا که اشتیاق زیادی به فراگیری علوم دینی در خود احساس می کرد، مشغول خواندن دروس دینی و عربی در حوزه شد. علاقه ی خاصی به خواندن کتاب داشت. کتاب های شهید مطهری، دکتر علی شریعتی، آیت الله نوری، گناهان کبیره شهید دستغیب، اصول کافی و دیگر کتاب های مذهبی را مطالعه می کرد. در 13 سالگی با همکاری بچه های هم سن و سالش، نوارها و عکس های امام را جمع می نمود و نیمه شب در روستاهای باغشن، چناران، گرینه، حریم آباد و مجد آباد پخش می کرد. نوارهای امام را گوش می داد و آن ها را در باغچه پنهان می نمود. در فاصله سال های 1352 تا 1356 با تشکیل کلاس های قرآن و احکام در مساجد و فاطمیه، با جمعی از جوانان پیرو خط امام به نشر افکار امام و پخش رساله های ایشان اقدام می کرد. در سال 1355 به خاطر پخش اعلامیه علیه رژیم شاه دستگیر شد. بی بی زهرا حسینی( خواهر شهید ـ) می گوید: «در دوران انقلاب، توسط ما و دوستان شهید اعلامیه ها پخش می شد. در طی این جریان سید اسماعیل حسینی به شهادت رسید. از مشهد و نیشابور ارتشی ها آمده بودند تا اجاره ندهند، مجلس ختم برگزار شود. ولی در چهلمین روز شهادت او، برادرم خیابان پشت خانه را سنگر بست و مواد منفجره حاضر نمود تا اگر در مراسم چهلم درگیری پیش آمد، ما آماده باشیم و از خود دفاع کنیم.» قبل از انقلاب موفق به تاسیس کتابخانه قائم شد که یکی از مراکز فعالیت انقلابیون بود. او جلسه فاطمیه ( که به تفسیر قرآن می پرداخت ) را بنیان گذاری کرد. رهبری برنامه های مذهبی از جمله: دعوت از روحانیون معظم مثل آیت الله نوری، حجت الاسلام سادات حسینی، شهید هاشمی نژاد و شخصیت های بزرگوار دیگر را برعهده داشت. از مشعل داران مبارزه در دوران انقلاب و پیرو و مقلد امام و شاگرد مکتب او بود. از اولین نیروهای بسیجی بعد از انقلاب بود که بعد از دوران سربازی عضو سپاه پاسداران شد. با کسانی که پیرو ولایت فقیه بودند، ارتباط داشت. در هر دعای توسل، کمیل و جلسات قرآن شرکت می کرد و مداح اهل بیت (ع) نیز بود. قرآن تفسیر می کرد و نهج البلاغه را بسیار می خواند. در بحران ها و مشکلات به ائمه اطهار (ع) متوسل می شد و امام حسین (ع) را الگوی خود قرار داده بود. به نماز جماعت و نماز شب بسیار اهمیت می داد. صبور بود، وجدان کاری و مسئولیت پذیری بالایی داشت، به پدر و مادرش بسیار احترام می گذاشت. محمود حسینی در 22 سالگی با خانم ثریا حسینی ازدواج نمود که مدت زندگی مشترک آن ها سه سال بود. حاصل این ازدواج یک دختر و یک پسر می باشد. همسر شهید می گوید: «بعد از خوانده شدن خطبه عقد، ایشان به خاطر این که در مسجد خاتم الانبیاء (ص) سخنرانی داشتند، مجلس عروسی را ترک نمودند تا به سخنرانی خود برسند و بدقولی نشود.» با شروع جنگ تحمیلی جبهه را بر همه چیز ترجیح داد. در مورد جنگ می گفت: «وظیفه هر ملتی است که از کشور خود دفاع کند و اکنون که برای ما جنگ پیش آمده است، باید به دفاع از کشور بپردازیم و نگذاریم ابرقدرت ها بر ما مسلط شوند.» هدفش از رفتن به جبهه، اطاعت از امر رهبری بود. در پشت جبهه به تشویق مردم برای رفتن به جبهه می پرداخت و با سخنرانی، مردم را جذب جبهه و جنگ می کرد و به دیدن خانواده هایی که همسرانشان در جبهه بودند، می رفت. در جبهه به عنوان معاون گروهان، فرمانده گروهان، معاون گردان و فرماندهی گردان و در زمان شهادت فرماندهی گردان سیف الله را برعهده داشت. در سپاه شیروان به عنوان فرمانده عملیات سپاه بود. همچنین در لشکر 5 نصر خدمت می کرد .در کارهای سخت همیشه پیش قدم بود. در گروه اطلاعات عملیات حضور داشت. بعد از برگشتن از خط مقدم، دوباره داوطلب برای رفتن به خط مقدم می شد. در یکی از عملیات ها با دو نفر از رزمندگان در محاصره نیروهای مزدور بعثی قرار می گیرند، که با آن ها وارد جنگ تن به تن می شوند و بسیاری از دشمنان را به هلاکت می رسانند. حمیدرضا سیرجانی به نقل از خود شهید می گوید: «در عملیات کربلای 5، برای شناسایی رفته بودیم و زمین پر از خار و خاشاک بود. در پنج متری دشمن بودیم. اگر بر روی خارها راه می رفتیم، با ایجاد سر و صدا دشمن متوجه حضور ما می شد. در همین اثنا باران گرفت. همگی ما از بارش باران تعجب کردیم چون بعد از باران هنگامی که قدم بر روی خار و خاشاک می گذاشتیم، دیگر سر و صدا نمی شد و از طرف دیگر با بارش باران، دشمن سرگرم کشیدن پلاستیک بر روی سنگرهایشان بودند و متوجه حضور ما نمی شدند و این از امدادهای غیبی الهی بود.» در عملیات خیبر از ناحیه ساق پای راست مجروح شد. ترکشی نیز به دستش اصابت کرده بود که عصب آن قطع شده بود و کارایی چندانی نداشت، ولی با وجود این به جبهه می رفت و می گفت: «به حضور من در جبهه نیاز است.» سید حسین حسینی ( همرزم شهید) می گوید: «ایشان به شهادت خیلی اهمیت می دادند. می گفتند: خوب است انسان زمانی به شهادت برسد که در راه آن تلاش و کوشش نماید و آمادگی کامل برای شهید شدن را در خود احساس کند.» حمیدرضا سیرجانی ( همرزم شهید ) می گوید: «ایشان فرمانده گردان در لشکر 5 نصر بودند. آخرین باری که ایشان را دیدم، چهره ای عرفانی و روحانی داشت و 48 ساعت قبل از عملیات کربلای چهار و پنج توصیه می کردند: باید پیرو ائمه (ع) اطهار باشیم. باید طوری عمل کنیم که لیاقت در رکاب امام زمان (عج) را در خود احساس کنیم. در زمان جنگ حال و هوای خاصی داشت. در هنگام دعا بسیار اشک می ریخت. در لحظه آخر به هم قول دادیم که هرکس زنده ماند، راه امام را ادامه دهد.» ثریا حسینی ( همسر شهید ) می گوید: «قبل از شهادت همسرم خواب دیدم که ایشان می گویند: اگر سالم برگشتم، گوسفندی را نذر مسجد جمکران می کنم. زمانی که همسرم به شهادت رسیدند، فرزندم ( که دو سال داشت ) ناگهان فریاد زد. مهدی جان بیا و من حدس زدم که پدرش شهید شده است.» شهید در نامه ای به همسرش می نویسد: « صبور باشید. من و شما وارث خون انبیاء امامان و کسانی که در راه انقلاب شهید شدند، هستیم و باید از انقلاب اسلامی پاسداری کنیم. سید محمود حسینی در تاریخ 7/11/1365 در عملیات کربلای پنج به درجه رفیع شهادت نایل گشت و در زادگاهش درود نیشابور به خاک سپرده شد. شهید در وصیت نامه خود می نویسد: « پدر و مادر عزیزم، به خدا سوگند اگر شرک نبود به پای شما سجده می کردم و از این که گاهی نادانی کردم و شما را ناراحت نمودم، مرا عفو کنید. از شما طلب بخشش می کنم. از خواهرانم می خواهم که در عزای من گریه نکنند. منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-13885

خاطرات

• آخرین باری که در حال رفتن به جبهه بود مادرم یک جعبه سیب به دستش داد و گفت : انشاالله کی برمیگردی؟ سید محمود گفت رفتم با خودم است برگشتن با خدا شاید همدیگر را هیچ وقت ندیدیم. • آخرین باری که عازم رفتن به جبهه بود خواهرم گفت:آقای حسینی از اهواز برایم مقداری فلفل بیاورید و چند بار اصرار کردند که فلفل را فراموش نکنید .آقای حسینی گفت: این سری شاید خودم را هم یادمم بیاورد که بیاورم چه برید به فلفل .و همان بار که رفت خبر شهادتش را آور دند . • در یکی از ارتفاعات مستقر بودیم و دشمن به شدت آنجا را زیر آتش خود گرفته بود سید محمود حسینی پیش ما آمد . دو نفر از نیروها گفتند : برادر حسینی نمی دانیم که اینجا چه طوری است که دائماً آتش بر سرمان می بارد . سید با دوربین سمینف اطراف را نگاه کرد ، خمپاره 60 عراقی ها در همان نزدیکیها افتاده بود . سید آر پی جی را برداشت و 200 متری به جلو رفت . ابتدا با آن خمپاره 60 گلوله ای ر شلیک کرد . تعدادی از عراقی ها دیده شدند که در حال فرار بودند سید با شلیک گلوله آر پی جی چند نفری از آنها را به هلاکت رسانید و چون مادر ارتفاعات مستقر بودیم تعدادی از آنها توانستند فرار کنند بااین حرکت سید محمود ، همه روحیه تازه ای برای نبرد پیدا کردیم . • درمانوری با سید محمود حسینی در کنار یکدیگر بودیم . 24 ساعت بود که نخوابیده بودیم صبح فردا نیز بایستی برای شرکت در یک گردهمایی در مشهد حضور پیدا می کردیم . حضور سید در این گردهمایی به عنوان مسئول عملیات و جانشین پایگاه ضروری بود . خسته بودیم ولی هر طوری بود روانه مشهد شدیم بعد از اتمام مراسم بدون لحظه ای استراحت دوباره به شهرستان بازگشتیم . سید علیرغم اینکه شب قبل نخوابیده بود و بسیار خسته بود در کنار من بیدار بود تا من نخوابم . در طول مسیر از مسائل مختلفی صحبت می کرد تا به شهرستان رسیدیم . سید لحظه ای چشمانش را روی هم نگذاشت . مجدداً برای حضور درمانور به راه افتادیم آن شب نیز نتوانستیم بخوابیم . • در منطقه دهلران در محاصره دشمن قرار گرفتیم سید محمود حسینی فرماندهی گردان را به عهده داشت بسیار خونسرد و آرام بود و عجله ای در کارش نداشت اگر نیرویی مجروح یا شهید می شد خودش را نمی باخت در مقابل توپ و تانک دشمن ترسی به خود راه نمی داد به نیروها توصیه می کرد اگر تقوا و ایمان قوی داشته باشید و گذشته از آن با ابتکاری که دارید با وجود پیشروی تانکهای دشمن در این زمین هموار بایستی سنگرتان را حفظ کنید زمانش که رسید با آرپی جی شلیک کنید . • مطلع شدیم که اشرار در منطقه ، ماشینهای جهاد سازندگی را از کوه به پایین انداخته اند با سید محمود حسینی و دو نفر دیگر از برادران آمادگی خود را برای با خبر شدن از اوضاع اعلام کردیم. نفری سه خشاب برداشتیم و با لندوری به طرف منطقه مرزی گلی به راه افتادیم . گلی منطقه ای صعب العبور بود و ورود به آنجا بسیار مشکلی بود . فقط جاده ی مالرو داشت . به هر زحمتی بود خود را به بالای کوه رساندیم . درگیری شروع شد ولی اشرار خودشان را نشان ندادند فقط تیر اندازی می شد . آنها پا به فرار گذاشتند بعد از درگیری به عقب برگشتیم تگرک عجیبی شروع به باریدن کرد. پیشنهاد دادم که صبر کنیم بارش تگرک قطع شود بعد برویم . ولی سید گفت : نه ممکن است ماموریتی پیش بیاید و سپاه خالی شود و یک سری مشکلات پیش بیاید. • در اوایل انقلاب گروههای مختلفی در داخل بر علیه انقلاب فعالیت می کردند . تعدادی زن ودختر جوان را که با این گروهها همکاری می کردند را دستگیر کرده بودیم . هفته ای یک جلسه برای آنها برگزار می شد . وسید محمود حسینی برای آنها صحبت می کرد . حرفهای سید آنها را تحت تاثیر قرار داده بود به طوری که تعدادی از آنها توبه کردند و به دامن انقلاب بازگشتند و پذیرفتند که اشتباه می کردند . دو سه نفر از همان دختران جوان نامه ای به سید نوشته بودند به این مضمون که ما آنقدر از اعمال و کردار خود نادم و پشیمان هستیم که حاضریم با برادران پاسدار ازدواج کنیم تا جبران کارهای گذشته ی ما باشد وقتی به سپاه آمدیم سید روبه من کرد و گفت : اینها پشیمان شده اند و به دامن اسلام بازگشته اند ما باید اینها را حفظ کنیم اینها بالاخره شیعه هستند . سید برای برادران جلسه ای برگزار کرد ودر جلسه گفت : بردران بزرگوار درست است که اینها دختران فریب خورده چنین مطالبی را می گفتند ولی اگر شما با اینها ازدواج کنید شما را به سوی جبهه های جنگ هدایت می کنند و مطمئن هستم که اگر شما با اینها ازدواج نمایید شما را نگه می دارند . • یکی از برادران رزمنده از دستورات آقای نودهی فرمانده گردان سرپیچی کرده و به تندی با ایشان صحبت کرده بود. نودهی پیش سید محمود آمده بود و از آن برادر رزمنده گله مند بود سید آن رزمنده را احضارکرد . من هم چون آشنایی قبلی با آن رزمنده داشتم همراه او نزد سید آمدم . سید از اینکه او تمرد دستور کرده بود بسیار ناراحت بود. به رزمنده گفت : اگر به شما دستور اشتباهی هم داده اند شما باید نزد من می آمدی و با من در میان می گذاشتی سید تمام جوانب را در نظر گرفت و با رفتاری که از خود نشان داد آن رزمنده را متقاعد کرد که اشتباه کرده است . • یک شب در مهران با تعدادی از برادران در منطقه راه می رفتیم . صدای ضعیفی به گوش رسید جلوتر رفتیم نت صدایش نیروهای خودی نبود نزدیکتر رفتیم . ستوان عراقی که مجروح بود بر روی زمین افتاده بود . او را کول کردیم و به قرارگاه آوردیم . به محض ورود به قرارگاه یکی از نیروهای گلنگدن اسلحه اش را کشید تا اسیر عراقی را مورد هدف قرار دهد همزمان با فشار دادن ماشه ی اسلحه سید محمود زیر لوله ی اسلحه زد و تیر هوایی شلیک شد . سید منقلب شده بود گفت : اگر اینجا جبهه نبود و تو یک رزمنده نبودی به خاطر این کارت یک سیلی به تو می زدم . این عراقی حالا اسیر ماست . اسیر عراقی را با آنکه تیر به پایش اصابت کرده بود و حال چندان مساعدی نداشت اما می توانست سخن بگوید سید مقداری آب داخل دهانش ریخت و به یکی از نیروها گفت : من غذا نخورده ام برو ومقداری غذا بیاور . سید نیمی از غذا را به آن اسیر عراقی داد و بقیه اش را خودش خورد . • یکی از فرمانده دسته های گروهان نزد سید محمود حسینی آمده بود و در رابطه با مشکلی از سید تقاضای کمک می کرد . پدر و مادرم در روستا زندگی می کنند و به کار کشاورزی مشغول هستند و به یک تراکتور نیاز مبرم داریم . سید با یکی از مسئولین شیروان تماس گرفت و گفت : فلانی می آید او را در الویت قرار دهید او نگران پدر و مادرش است و می خواهد برای آنها که در منطقه دور افتاده در روستای مرزی زندگی می کنند یک تراکتور بگیرد . سید پیگیر کار آن برادر رزمنده شد و آنها از وجود تراکتور در روستا بهره مند شدند . • یک روز با سید محمود که فرمانده سپاه بود داخل پیاده رو خیابان قدم می زدیم . ناگهان دوچرخه ای وارد پیاده رو شد و با سید برخورد کرد و هر دو به زمین خوردند . به جای اینکه دوچرخه سوار عذر خواهی کند سید سریع از روی زمین بلند شد و خنده ای کرد و گفت : ببخشید برادر من متوجه نبودم شما را ندیدم تواضع سید و عذر خواهی او از دوچرخه سوار مرا متعجب کرده بود برای لحظه ای خودم را جای سید گذاشتم که اگر به جای اوبودم چه عکس العملی در مقابل آن حادثه انجام می دادم . • زمستان بود و برف بسیاری باریده بود . صبح زود لباس گرم پوشیدم و پارو را برداشتم تا با لای پشت بام بروم و آنجا را تمیز کنم ولی سید محمود حسینی که آن زمان فرمانده سپاه بود زود تر از من به بالای پشت بام رفته بود و مشغول تمیز کردن پشت بام بود هر چه اصرار کردم که پایین بیایید تا من بروم و برفها را بیندازم قبول نمی کرد . آن روز سید تمام پشت بام را تمیز کرد . • در سال 63 با سید محمود حسینی سفری به شهرستان کاشمر داشتیم در برگشت ماشین بین تربت حیدریه و رباط سنگ خراب شد عده ای که همراه ما بودند به مشهد آمدند و ما همانجا ماندیم . پولی برای تعمیر ماشین نداشتیم که بپردازیم . با مشکلات فراوانی خود را به رباط سنگ رساندیم . به سید گفتم : حالاچه کار کنیم نه پولی داریم تا شب را درجایی استراحت کنیم و نه پولی که ماشین را تعمیر کنیم . سید گفت : برادر رضایی به خدا توکل کن . یک حمد و سوره از ته دل بخوان شاید خدا لطفی کند و اینجا پایگاه بسیجی پیدا کنیم آنوقت می رویم و مشکلاتمان را حل می کنیم. سر شب بود و در روستا قدم می زدیم تا شاید پایگاه بسیجی پیدا کنیم دیگر خسته شده بودیم در کنار دیواری نشستیم سید بلند شد ورفت . بعد از چند دقیقه از فاصله ی دور فریاد زد برادر رضایی ، برادر رضایی گفتم : چی شده؟ گفت : حمد سوره ای که خواندیم موثر واقع شد . اینجا پایگاهی است که یکی از دوستان جبهه در آن فعالیت می کند. شب را به آنجا رفتیم خیلی ما را تحویل گرفتند . در مسجد نشسته بودیم که سید گفت : حالاکه خدا به ما لطف کرد بیا تا برای تشکر دعایی بخوانیم . من از شدت خستگی از این کار امتناع کردم سید گفت : ای بابا به لطف همین دعا ها و محبت اهل بیت است که ما به اینجا رسیدیم شاهد بودی که هیچ امیدی نداشتیم ولی دیدی که پایگاهی پیدا شد و یک سری امکانات فراهم شد وبه راحتی شب را به صبح رساندیم . با همکاری آن روستای بسیجی و امکاناتی که در دسترس بود عیب ماشین را برطرف کردیم و به راه خود ادامه دادیم . • سید محمود حسینی با حزب جمهوری اسلامی در ارتباط بود . درکنار شهید جلال الدین موفق فعالیت می کردند . این دونفر از دانشجویانی بودندکه در دوران انقلاب دانشگاه را ترک کردند ووارد سپاه شدند . زمانی که امام دستور داد که نباید تشکیلاتی با نام حزب جمهوری اسلامی در کار باشد و باید منحل شود و هیچ حزبی به جز حزب ا… وجود ندارد سید محمود گفت : ما دیگر تابع هیچ حزبی نیستیم . ما همان خط امام را ادامه می دهیم و دنبال همان خواهیم بود . • دشمن فعالیتهای فرهنگی زیادی انجام می داد . در دبیرستانهای شهر مجلاتی را پخش می کردند . یکی از مجلات را پیش سید محمود حسینی آوردیم سید بسیار ناراحت شد . عصبانیت در چهره اش نمایان بود به سیدگفتم : آقای حسینی چطور شد شما هیچ موقع عصبانی نمی شدید . ولی الان اینقدر عصبانی هستید . سید با ناراحتی گفت : دشمن در زمینه ی فرهنگی شدیداً فعالیت می کند قصد دارد جوانانمان را از ما بگیرد و آنها را نسبت به برخی مسائل بی تفاوت کند دشمن می خواهد جوانان ما بی بند وبار شوند من از ین ناراحتم که چرا پدر و مادران ما نسبت به این قضیه توجهی ندارند . و نسبت به فرزندانشان بی اهمیت هستند . دشمن تا اینجا پیش رفته که جوان ما را با یک عکس بی مسئولیت کند. • جهت انجام کاری به خانه سید محمود حسینی رفتم . همسرش درب را باز کرد و گفت : آقا مشغول خواندن قرآن هستند و به من گفت : چون ممکن است شما باشید و برای کاری آمده اید . نیم ساعتی صبر کنید یا اگر هم مایلید بیایید در خانه ومنتظر بمانید . وارد اتاق شدم سید مشغول قرائت قرآن بود . همینکه مرا دید بلند شد و احوالپرسی کرد و تعارف کرد تا بنشینم . قرآن خواندنش که تمام شد گفت : بلند شو تا به مسجد برویم . و نماز را در مسجد بخوانیم بعد از نماز وقت داریم و در رابطه با کاری که داری با هم حرف می زنیم. • برای امر ازدواج خدمت سید محمود حسینی رسیدم و با او مشورتی کردم قرار شد همراه هم به خانه ی فرد مورد نظر برای خواستگاری برویم. زمانیکه برای خواستگاری رفتیم . سید با لبخندی به پدر دختر گفت : حاج آقا ما برای امر خیری آمده ایم و بقیه حرفها را فلانی خودش می گوید. من هم برخی مسائل را که لازم بود آنها بدانند بازگو کردم و گفتم : هر چه را صلاح می دانید همان را اجرا کنید. آن روز جوابی نگرفتیم ولی قرار شد یک هفته دیگر به ما جواب بدهند یک هفته گذشت وخبری نشد سید گفت : بلند شو برویم ببینیم چه شده است ؟ چرا خبر ندادند . به راه افتادیم و به خانه ی عروس رفتیم . آن روز بالاخره جواب مثبت را گرفتیم و خانواده ی عروس گفتند : مشکلی نیست شما می توانید از دخترما خواستگاری کنید . • محمود را درخواب دیدم که کت وشلوار دامادی اش را پوشیده بود و با دسته گلی واردخانه شد . می خندید و خوشحال بود دو پسر هم در دو طرفش ایستاده بودند. از او سوال کردم که برای چه آمده است ؟ صورتم را بوسید اشک در چشمان جاری شد و گفت : مادرجان آمده ام تا از این طفلان مسلم نگهداری کنم . • دو روز به شروع عملیات مانده بود که خواب دیدم همراه سید محمود حسینی داخل باغ سر سبزو خرمی که از چشمه های زلالی آب می جوشد و درختان میوه بسیاری وجود دارد هستیم و من سوار بر اسب سفیدی و سید در گوشه ای نشسته است . با چهره ای زیبا و نورانی می خندید . صورتش چنان نورانی بود که ماه پیش آن شرمنده می شد . ار کنار وارد شدم و رفتم . صبح خواب را برای سید تعریف کردم و گفتم : آقای حسینی چنین خوابی را دیده ام ولی نمی دانم تعبیر آن چیست ؟ فقط همین را بگویم که یکی از ما دونفر در این عملیات به شهادت می رسد یا من شهید می شوم و یا شما. سید که بسیار شوخ طبع بود رو به من کرد و گفت : اگر هم نوبتی باشد نوبت شماست چون هرکسب با شما بوده دیگر برنگشته و شهید شده این دفعه نوبت شماست گفتم : خلاصه یکی از ما دو نفر برنمی گردد و همانطور هم شد و سعادت از آن سید محمود شد و او شهادت را در آغوش گرفت . • برای عملیات والفجر 8 آماده می شدیم برای دیدن سید محمود حسینی به سوی گردان ایشان آمدم سید چهره اش گرفته و ناراحت بود و علت آن را جویا شدم سید گفت : من احساس مسئولیت می کنم و هر چه به برادران بسیجی می گویم که چند روز دیگر عملیات درپیش است و ما باید در عملیات شرکت کنیم اینها نمی پذیرند که بمانند. در بین آنها زمزمه هایی به گوش می رسد که می خواهیم تسویه حساب کنیم گفتم : اگر به خدا توکل کنیم همه مسائل حل می شود سید گفت : اتفاقاً امروز که رفتم و برای برادران بسیجی صحبت کردم رزمنده ای آمد و مطلبی را به من گفت و رفت . خیلی عصبانی شدم ولی به خدا متوسل شدم و قرآن خواندم آن رزمنده دوباره پیش من آمد و گفت که می خواهد بماند خیلی خوشحال شدم و از خدا تشکر کردم که توانستم یک نفر را قانع کنم که بماند با سید مشغول صحبت کردن بودیم که خبر دادند باید برای آموزش نیرو به مشهد بروید . تعدادی از نیروها به مشهد آمدند سید خیلی خوشحال بود گفت : حالامی توانیم تعدادی از برادران را مرخص کنیم . سید ادامه داد و گفت: من امروز آنقدر به درگاه خدا متوسل شدم و قرآن خواندم که مطمئن هستم تمام کارها و مشکلات حل می شود این ناراحتی هم در چهره من تا غروب باقی نخواهد ماند چند روزی تا عملیات باقی مانده بود که تعدادی از برادران بسیجی منطقه را ترک کردند و به مرخصی رفتند. • دو ماه با سید محمود حسینی در جبهه کنار یکدیگر بودیم محل استقرارمان نزدیک آب بود شبها برای نگهبانی به مکانهایی که بر روی آب ساخته شده بود می رفتیم سید به من گفت : از ساعت 3 به بعد خواب شیرین می شود بعضی از برادران جوان هستند مراقب آنها باش تا نخوابند وگرنه ممکن است عراق پاتک بزند خیلی هوشیار باش دشمن طوری وارد آب می شود که صدایی به گوش نمی رسد عملیات بدر آغاز شد و شبانه با قایق حرکت کردیم در میان حرکت قایق ها واژگون شد و همه داخل آب افتادیم من نمی توانیتم شنا کنم و به همین دلیل آب فراوانی خوردم وبه هر زحمتی بود ما را از آب بیرون آوردند لباسهای خیس را درآوردیم و پتویی که نیز خیس بود به دور خود پیچیدیم بعد ازآن جریان نزد سید محمود رفتم وماجرا را برای او تعریف کردم و گفتم : حالا لباس ندارم اگر ممکن است برای من یکدست بادگیر بیاورید . سید پذیرفت و به آقای قربانی سفارش مرا کرد بادگیر را گرفتم و به داخل چادر آمدم موقع رفتن سید گفت : حاج آقا می خواهی شما را به عقب بفرستم دیشب آب زیادی خورده ای و الان نمی توانی با ما بیایی در پاسخ به سید گفتم : همینطوری به اینجا نیامده ام هر جور شده باید در عملیات شرکت کنم نیامده ام که حالا برگردم . سید در حالی که برای همه دعا می کرد گفت : حالا که دوست داری بیایی اشکال ندارد . • جهت تکمیل نیرو سید محمود حسینی پیشنهاد داد تا تعدادی از برادران بسیجی را جهت گذراندن دوره ی فرماندهی دسته و گروهان به باغرود نیشابور بفرستیم تا آموزش بیینند و در جبهه از آنها استفاده کنیم به همین منظور به شیروان رفتیم و با تعدادی از برادران بسیجی آنجا صحبت کردیم و آنها نیز این پیشنهاد را قبول کردند تعدادی را به باغرود فرستادیم آموزش که تمام شد و آمدند از سید محمود تقاضا کردند که اگر به جبهه اعزام شدند در گردان سید باشند در غیر این صورت با وجود کار زیاد و تحصیل شاید نتوانند در جبهه و گردان دیگری حضور یابند . سید با چهره خندان به برادران بسیجی قول داد که تا لحظه ی شهادت در کنارشان باشد . • زمان زیادی به شروع عملیات مسلم بن عقیل نمانده بود قبل از حرکت دعایی برگزار شد سید محمود حسینی دعا را با چنان شور و شوقی می خواند که هرگز فراموش نمی کنم سید مرا کنار خودش فشاند وگفت : امشب شب وصال است و باید با برادران بسیجی وداع کنیم امشب عده ای به دیدار حق می روند . نیروها برای حرکت آماده شده بودند سید با چند کلمه ای که بر زبان آورد تحولی در بین همه ایجاد کرد در حالی که چشمانش پر از اشک بود گفت : برادران عزیز من ، امشب شب عملیات است بیاییم از یکدیگر حلالیت بطلبیم و برای یکدیگر دعا کنیم همه یکدیگر را درآغوش گرفته بودند و اشک از چشمانشان سرازیر بود همه به چهره ی یکدیگر می نگریستند و به خود می گفتند : کدام یک از ما امشب شهید می شود چه کسی مجروح و کدام سالم برمی گردد. دوست داشتم اولین نفری که روی سید را ببوسد من باشم از یکدیگر خداحافظی کردیم و برای نابودی دشمن حرکت کردیم در حین درگیری پیش سید آمدم سید آسمان را نشان داد و گفت : فلانی به آسمان نگاه کن این گلوله های رسام ، چقدر زیبا هستند . خدا یکی از این گلوله ها را نصیب ما کند گفتم : به وجود شما در جبهه هنوز نیاز داریم شما باید در عملیاتهای زیادی شرکت کنید برادران رزمنده را دور خود جمع کنید وآنها را هدایت کنید این چه حرفی است که می زنید هنوز به خط نرسیدیم آرزو می کنی سید گفت : هر کسی لیاقت نداره این تیرها به طرفش بیاید کسانی که خودسازی کرده اند واز خدا می خواهند به دیدارش بروند گلوله ها سراغ آنها می روند . عملیات با پیروزی به پایان رسید . صبح دور هم جمع شدیم سید با لهجه ی نیشابوری گفت : برای نیروها مقداری روحیه آورده ام آن را بین برادران تقسیم کنید به سید گفتم : مگر روحیه را هم تقسیم می کنند بعداً متوجه شدیم که منظور سید از روحیه ، آمدن نیروهای تدارکات بوده است . • بارها اظهار می کردم که با امام دیداری نداشته ام و آرزو دارم خدمت امام برسم سید محمود حسینی می گفت: هر آرزویی که داشته باشم به آن می رسیم . این آرزوهای من در والفجر 8 برآورده شد . یکی از آرزوهای سید محمود پیروزی در جنگ بود وقتی با ایشان صحبت می کردم می گفت : فلانی اگر ما که برای نیروها تبلیغ می کنیم تا در عملیات شرکت کنند روزی از این جنگ سالم بیرون بیاییم و شهید نشویم بعداً جواب دادن به نیروها خیلی سخت خواهد بود سید حرفش را ادامه داد و گفت : آرزوی من شهادت است و این را از خدا خواسته ام و مطمئن باشید که شهید می شوم در عملیات کربلاب 4 و 5 بسیاری از نیروهای شیروان به شهادت رسیدند سید می گفت : ما سه چهار نفر فرمانده ی گردان هستیم یکی از ما باید در این میان شهید شود و گرنه جواب خدا را چه باید بدهیم .سید خودش را آماده ی شهادت کرده بود هر روز به خدا نزدیکتر می شد تا سرانجام به آرزویش رسید و شربت شهادت را نوشید . • سید محمود حسینی مجروح شده بود به منزل ایشان رفتم می گفت : فلانی آنچه را که می خواستم خدا به من داد سوال کردم چه چیزی را از خدا می خواستی ؟ سید گفت: خدا پسری به من داده که می خواهم او را طوری تربیت نمایم که اگر شهید شدم او برای انقلاب و اسلام مفید باشد و ادامه دهنده ی راه من و همه شهدا باشد با اینکه مجروح بود و درد را تحمل می کرد گفت : این جراحت که چیزی نیست اگرخدا جان ناقابل ما را بپذیرد تقدیم نمائیم . • سید محمود حسینی در کربلای 4 مجروح شده بود سرو صورتش را پانسمان کرده بودند او را به موقعیت شهید برونسی در نزدیکیهای اهواز آورده بودند و در چادری استراحت می کرد برای عیادتش به چادر او رفتم و به سید گفتم : با این جراحت چرا به بیمارستان نرفتی ؟ او گفت: اگر من به بیمارستان بروم این نیروها کجا بروند من باید بالای سر اینها باشم عملیات نزدیک است و اگر من بروم ممکن است هر یک از نیروها به جایی بروند بایستی نیروها را جمع نگه دارم . • فرزند خردسالم در حال کشیدن نقاشی بود که ناگهان گفت : آقا جانم شهید شد . مهدی جانم کی می آیی ؟ درست این لحظات مطابق با شهادت همسرم بود. • شب عقدمان ایشان یکباره بلندشدند و رفتند حدوداً دوساعتی طول کشید تا برگشتند .بعدها فهمیدم که آن شب در مسجد خاتم النبیاء سخنرانی داشته اند سخنرانی خود را انجام داده و دوباره به مجلس عقدمان برگشتند . • در منزل مشغول لباس پوشیدن بودم که در زدند . پدرم بود تعجب کردم چون هنوز تازه به جبهه رفته بود. پشت سر پدر ماشین سپاه شیروان بود . این ماشین همان ماشین بود که خبر شهادت شهدا را می آورد . بمن الهام شد که برادرم شهید شده است با پدرم روبوسی کردم و به ایشان تعارف کردم که به خانه وارد بشود .ایشان چند قدمی رفت و یکباره شروع به گریه کرد که من همانجا متوجه شدم برادرم شهید شده است . • روی تابوت آقای حسینی اسمش را اشتباه نوشته بودند به جای اینکه روی تابوت سید محمود حسینی بنویسند ، سید محمد حسینی،و دوازده روز پیکر ایشان بلاتکلیف در سردخانه باقی ماند . تا اینکه یکی از برادران سپاه گفت : به سردخانه برویم شاید بتوانیم این شهید را شناسایی کنیم . به محض آوردن جنازه همه با هم گفتند : این که فرماندهمان است و همان شب به من خبر دادند که ایشان شهید شده است . • همزمان با سید محمود پدرم نیز در جبهه حضور داشت. یک روز دیدم که از جبهه با لباس مشکی به خانه آمد. از من پرسید : مادرت کجاست گفتم :به خانه سید محمود رفته است ایشان هیچ نگفت خداحافظی کرد و رفت و من همان جا فهمیدم که سید محمود شهید شده است . • خواهر سید محمود برایم تعریف کرد که شب در خواب دیدم که یکی از دندانهایم کنده شد و کف دستم افتاد . صبح که از خواب بیدار شدم منتظر خبر ناگواری بودم که همان روز خبر آوردند برادرم شهید شده است . • یکی از همسایه هایمان در سپاه خدمت می کرد به ددر منزل آنها رفتم خیلی وقت است که از آقاحسینی خبری نداریم ایشان قول دادند که در اولین فرصت خبری از ایشان برای من بیاورند . بعد زا ظهر دوباره به در خانه آنها رفتم همسایه مان تا فهمید من هستم لباس پوشید ند و بیرون رفتندمن از خانمشان پرسیدم حاج آقا کجا رفت؟ گفت: برای ایشان کار فوری پیش آمد و بیرون رفت و بزودی بر می گرددد .هر چه منتظر شدم بر نگشت به خانه برگشتم که از سپاه خبر آوردند که آقای حسینی شهید شدند. • اوایل سال 1355 شهردار وقت درود از برادر ذبیحی معروف (روحانی نمای وابسته به رژیم) دعوت می نمایند که به آنجا آمده و سخنرانی شاهانه ای در مسجد دور میدان داشته باشد. شهید حسینی با سه نفر از همکلاسان دروس عربی شبانه در پایان درس پس از مشورت با همان سواد کم خود اقدام به صدور اعلامیه می نمایند مبنی بر اینکه مردم از رفتن به مجلس سخنرانی مذکور خودداری نمایند. آنها را به تیرهای چراغ برق و معابر عمومی نصب می نمایند صبح روز بعد که موضوع آشکار می شود شهردار و یکی از اعضاء انجمن در مسیر کوچه ها و خیابانها به بررسی و کندن اعلامیه ها نموده و روز بعد خود شهردار، شهید بزرگوار را در خلوت دعوت نموده و با ماشین خود می برد و از وی تحقیق و بازجویی می نماید، ولی نتیجه ای حاصل نمی گردد. بعد از آن مأمورین ژاندارمری می آیند و فرمانده پاسگاه وی را می بیند و در اطراف منزل به باغی می برد و پس از تهدید و دشنام کتک می زند که با وساطت آزاد می گردد. • یکبار به برادرم گفتم : این قدر به جبهه می روی و با این همه مجروحیت از جنگ و جبهه خسته نشده ای ؟ گفت : نه برادر تو به فکر خودت باش . راه و هدفت را انتخاب کن اگر دوست داری واقعا در زندگی موفق باشی دنبال هدف باش ، هدفی که مورد رضایت خداوند باشد . • یک با پس از مجروحیت شدید قصد داشت دوباره به جبهه برود مادر ایشان گفت:سید محمود شما با این مجروحیت در جبهه کاری نمی توانی بکنی.گفت: مادر شاید دستم نتواند کاری بکند ولی با زبان که می توانم به بچه ها کمک کنم. • یک روز پدرش به او پیشنهاد ازدواج داد محمود گفت: من به یک شرط می پذیرم و شرط من این است که شما با رفتن من به سپاه موافقت کنید . پدرش گفت : اول شما داماد بشوید بعد من با رفتن شما به سپاه موافقت کنید . چشمهای پدرش پر اشک شد و گفت : «نامه را بیاورید تا امضاء کنم » • اولین شهید انقلاب درود شهید سید اسماعیل حسینی بود . ساواک برنامه ای طراحی کرده بود که چهلم این شهید بزرگوار برگزار نشود که برادرم سید محمود به همراه چند تن از دوستانش اسلحه ای فراهم کرد تا اگر درگیری با ساواک شد از خود دفاع کند مراسم چهلم شهید برگزار شد و ساواک جرأت درگیری پیدا نکرد. • اوائل سال 1355 شهردار وقت درود از ذبیحی معروف درود روحانی نمای وابسته به رژیم دعوت می نماید که به آنجا آمده و سخنرانی در مدح شاه در مسجد دور میدان داشته باشد. شهید حسینی با سه نفر از همکاران خود پس از مشورت اقدام به صدور اعلامیه ای می نمایند مبنی بر اینکه مردم از رفتن به مجلس سخنرانی مذکور خودداری نمایند و آنها را به تیرهای چراغ برق و معابر عمومی نصب می نمایند. صبح روز بعد که موضوع آشکار می شود شهردار و یکی از اعضاء انجمن در مسیر کوچه ها و خیابانها اعلامیه ها را از دیوارها و معابر پاره می کنند. روز بعد شهردار آقای حسینی را به خلوت می برد تا از او بازجویی کند ولی نمی تواند بعد از آن مأمورین ژاندارمری از او بازجویی می کنند و او را کتک مفصل می زنند و با وساطت چند نفر آخر او را آزاد می کنند. • زمان طاغوت ایشان اعلامیه ها و نوارهای حضرت امام را پخش می کرد. یکبار ایشان طبقه بالا بودند که در زدند تا در را باز کردم دیدم مأموران ساواک هستند. ایشان تمام اعلامیه ها و نوارها راداخل یک ساک ریخت و فرار کرد. آنها هرچه خانه را گشتند چیزی پیدا نکردند و رفتند. سید محمود هم اعلامیه ها و نوارها را برده بود وسط باغمان چاله ای کنده بود و کیف را آنجا پنهان کرده بود. • قبل از انقلاب یکی از دوستانش به نام احمد نوار امام را گوش می کردند تا اینکه یک روز سه تا مأمور ساواک آنها را دستگیر می کنند که پدرش سیصد تومان به مأمورها داده بود تا او را آزا د کرده بودند . • یک روز عروسم گفت: محمود آقا دو روز است که تلفن نکرده. آقی وارهی یکی از دوستان جانباز شهید آنجا بود و گفت: من دیشب خواب دیدم که سید محمود شهید شده است. و در جال گریه از خواب بیدار شدم. نه ان شاء ا... ایشان سالم هستند. پسر شهید هم که در گوشه اتاق خواب بود در عالم خواب گفت: مهدی جان بیا که پدر من هم شهید شد. من پای تلوزیون نشسته بودم که نام 6 شهید را اعلام کردند. و اسم سید محمود هم جزء شهدا بود. من فهمیدم ولی دیگران متوجه نشدند. من به سرعت به منزل خودمان آمدم و از طرف بنیاد شهید به منزلمان آمدند و گفتند: سید محمود شهید شده است. من دستهایم را بلند کردم و گفتم: ای شهید کربلا این شهید را از ما بپذیر. • بعد از شهادتش خواب دیدم که با لباس دامادیش به خانه آمد .با هم رو بوسی کردیم و گفتم :شما چند سال است رفتی و هیچ خبری از شما نداریم گفت مادر شما طفلان مسلم مرا بزرگ کنید ،مانند حضرت زینب (س) مقاوم باش . • در شب قبل از شهادت محمود خوابش را دیدم. اسلحه دستش بود و دشمنان را به هلاکت می رساند. برگشت گفت: مادر چرا اینجا ایستاده ای؟ گفتم: کجا بروم؟ گفت: اینجا خطرناک است به خانه برو در همین حال خانمی با چادر سیاه و شال سبز به من نزدیک شد و سر سفید یک گوسفند را به من داد . گفت : این سر گوسفند را نصف کن نصفش را بپز و با بچه ها بخور . نصف دیگر راهم در راه خدا صدقه بده . گفتم من چیزی را که در راه خدا داده ام پس نمی گیرم دوباره به من برگردانده و من دوباره سر گوسفند را با او برگردانم . دفعه سوم که این عمل را تکرار کرد من از خواب بیدار شدم . • در وصیتنامه ا ش نوشته شده بود زمانی که کوچک بودم از سیب درخت همسایه مان سیبی چیدم و خوردم از شما تقاضا می کنم که به ایشان مراجعه کنید و رضایت ایشان را در این مورد بدست آورید . • قبل از شهادتش نظر کردیم که اگر به سلامت برگشت گوسفندی قربانی کنیم. در همان احوال یک شب خواب دیدم سید محمود به من گفت: گوسفند را بیاور تا قربانی کنیم . گفتم: نه ما می خواهیم این گوسفند را در مسجد جمکران قربانی کنیم. گفت: نه الأن موقع قربانی کردن این گوسفند است و ما همان گوسفند را قربانی کردیم . • برای به سلامت بگشتتن سید محمود یک گوسفند نذر مسجد جمکران کردم همان شب خواب دیدم که سید محمود می گوید گوسفندی که نذر مسجد جمکران کردی بیاور تا بکشیم گفتم : آخر آن را در مسجد جمکران باید بکشیم .گفت:نه بیاور تا او رزا سر ببریم و بعد از چند روز خبر شهادتش را آودند . • همسر شهید جلال الدین موفق برا ی من تعریف کردند که شب چهلم شهید موفق خواب دیدم همراه جمعی از اقوام و دوئستان به دیدن آقای موفق در داخل باغ بزرگی رفتیم آقای موفق خو به دم در باغ آمد و در را باز کرد و از میان جمعیت فقط آقای حسینی را به داخل کشید و با خود برد بعد از چند روز خبر شهادت آقای حسینی را آوردند . • وقتی گلابی ها را می چیدیم ایشان در جبهه بود . من چند گلابی را کنار گذاشتم تا سید محمود که آمد به او بدهم . وقتی آمد گلابی ها را به او دادم و گفتم : همین چند تا را توانستم برای شما نگهدارم گفت: مادر اگر می دادی بچه ها می خوردند من خوشحالتر می شدم . • یکروز مادرم به من گفت برو از مغازه شیر بخر من مانتو نپوشیدم و چادر را سرم کردم سید محمود گفت: همینطور می خواهی بروی مگر چه شده است گفت شما مانتو بپوشید چون امکان دارد باد بیاید و چادر شما کنار برود . و یا زمانی که بخواهی پول را به فروشنده بدهی چادرت کنار برود برای همین بهتر است مانتو به تن بکنی. • روزی به من گفت: مادر شما به خانم همسایه مان تذکر دهید که حجابش را رعایت مند چون چندیسن بار پیش آمده است که وقتی من باری کاری بیرون می روم همان طور که سر به زیر هستم متوجه می شوم که زن همسایه مان سر برهنه دم در ایستاده است . من به آن خانم تذکری که محمود داده بودگفتم .و الحمدو ا... ایشان از آن موقع به بعد رعایت حجابشان را می کردند. • یک روز به شیروان رفته بودیم . وقت اذان ظهر محمود گفت : برویم نماز بخوانیم . من گفتم :نماز ما شکسته است زود تر برویم منزل نماز بخوانیم .محمود گفت :به مادر جان سعی کنید موقع اذان نمازتان را بخوانید همین نماز شکسته سر وقت خیلی بهتراز نماز کامل آخر وقت است. • اخرین باری که به جبهه می رفت حالشان بسیار عوض شده بود . جهره نورانی پیدا کرده بود . از زیر آینه و قرآن رد شد . برگشت قرآن را برداشت همیشه یکی دو خط می خواند . این بار تا قرآن را باز کرد نگاهی کرد و بست و پرسید چه شد ؟ گفت آیه خوبی آمده بود. • امام جمعه شیروان تعریف می کرد، یکبار من و ایشان از جبهه بر می گشتیم من به آقای حسینی گفتم: آقای حسینی شما در برابر مشکلات صبر بسیار زیادی دارید. • زمانی که ایشان مجروح شدند مدتی در بیمارستان تهران بستری بودند و ما اصلاً اطلاع نداشتیم بعد به ما زنگ زدند و ما از مجروحیت ایشان مطلع شدیم و بعد به مشهد آمد و پس از یک ماه از مجروحتیش دوباره تصمیم گرفت که به جبهه برود که من به ایشان گفتم : داداش شما با این وضعیت که نمی توانی بروی یک چند وقت دیگر بمان بعد برو گفت: نه من وظیفه ام ایجاب می کند که به جبهه بروم الان بهترین موقعیتی است که من در جبهه باشم . • در دبیرستانی سید محمود حسینی برنام سخنرانی داشت . تمام جوانان ، معلمین، و مسئولین دبیرستان جمع شده بودند . سید یک ساعت و نیم صحبت کرد . تعدادی از عزیزان سوالاتی در زمینه ی انقلاب وسیاست نظام کردند و سید محمود به راحتی به تمام سوالات پاسخ داد جلسه بسیار پرشود برگزار شد . در یکی از برنامه هایی که بعد از جلسه به سید داده بودند تقاضا کرده بودند شما هر ماه یک باز جلسه پرسش و پاسخ برگزار کنید . تا ما به جواب سوالاتمان برسیم . سید با خواندن این نامه بسیاز خوشحال شد و گفت : ببینید مردم ما احساس می کنند که ما ازخودشان هستیم . و ما باید به داخل مردم برویم . سید با این تقاضا موافقت کرد . وگفت : قول می دهم اگر در شیروان بودم و در جبهه حضور نداشتم این جلسه را برگزار کنم . زمانی که داخل ماشین نشستیم . سید گفت: فلانی ، الان احساس راحتی می کنم چون توانستم حد اقل 50، 60 تا از سوالات این جوانان را پاسخ بدهم واین برای من یک ارزش است • خواب دیدم 0 محمود با لباس سپاه همراه دختر کوچکی وارد اتاق شد دختر را روی زانوی من گذاشت و گفت : مادر شما این دختر را شیر بده و بزرگ کن من می خواهم بروم به او گفتم : شما که می خواهید بروید بچه را بدون پدر چگونه بزرگ کنم محمود گفت : حضرت زینب (س) چگونه بچه ها را بزرگ کرد شما هم باید مثل حضرت زینب (س) باشید.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت یاران رضا