ویرایشها
- یکبار که از منطقه برگشته بودند، چون منزل ما در خیابان خسروى نو بود و اکثراً پیکر شهدا را از آن مسیر تشییع مىکردند. ایشان به من گفتند: در مراسم تشییع شهدا شرکت کنید، چون یک روزى ولى ا... ات را همین طورى مىآورند . من مىخندیدم و مىگفتم: شما شیرین هستى، حالا خودت را شیرینتر نکن. ولى ایشان مىگفتند: حالا من گفته باشم به هر حال خودت را آماده کن .
- شب روز ششم یا هفتم عملیات بود. از خواب بیدار شدم. ولى ا... چراغچى در حال خواندن نماز شب بود، شدیداً گریه مىکرد. حالات او به شدت مرا تحت تاثیر قرار داده بود. منقلب شده بودم، با خودم گفتم : چقدر خلوص، چقدر نزدیکى با خداوند تبارک و تعالى صبح شد. احساس مىکردم امروز همه ما ممکن است به فیض شهادت نائل گردیم. اما چه مىشود گفت، ناخالصىها نگذاشت. با توکل بر خدا به کار مشغول شدیم با چراغچى مشغول راست و ریست کردن کارها شدیم. ناگهان دشمن با شدت تمام شروع به ریختن آتش نمود . خمپارهاى در نزدیکى ما دو نفر به زمین اصابت کرده و منفجر شد . من مجروح شدم و دیگر متوجه نشدم و به اهواز منتقل گشتم . ترکش دیگر خمپاره به جمجمه ولى ا... اصابت کرده بود. او بیهوش شده بود. بدن مجروحش را به تهران منتقل کرده بودند و در بیمارستان بسترى نموده بودند . بعد از چند روز من و برادر باقر براى احوالپرسى اش به تهران رفتیم . ولى ا... در حالت اغماء بود. هنگامیکه دستمان را در دستش گذاشتیم، خیلى محکم فشار داد . بعد از چند روز ولى ا... هم به خیل شهدا پیوست . منبع سایت یاران رضا <ref>[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6222|سایت یاران رضا]]</ref>==پانویس== <references />