موسی الرضا طرح کادش را در بیمارستان امداد سبزوار طی می کرد. در روزمراسم او من جلوی در مسجد ایستاده بودم که متوجه خانمی شدم که همراه خانواده اش از جلوی مسجد رد می شد که متوجه عکس ایشان در جلوی مسجد شد کنجکاوانه به عکس نگاه کرد و بعد شروع به گریه کرد. جلو آمد و دست روی عکس او می کشید. من کنجاو شدم جلو رفتم و از ایشان پرسیدم شما ایشان را می شناسید آن خانم در جواب گفت: او در دبیرستان امداد کار می کرد؟ گفتم: بله او طرح کادش را آنجا گذراند. برای چه سؤال کردید؟ گفت: مدتی بچه ام در آن بیمارستان بستری بود و من در آنجا کنار فرزندم بودم این بندة خدا مدام می آمد و نسبت به فرزندم خیلی محبت می کرد و به همة بیمارستان رسیدگی می کرد و نسبت به آنها لطف و محبت زیادی داشت.
یک روز که موسی الرضا برای گرفتن نان به نانوایی رفته بود، وقتی برگشت دیدم صورتش قرمز است. گفتم: چرا صورتت قرمز است. گفت: رفته بودم نانوایی دیدم خانمی آمده بود در حالیکه بچه به بقل داشت در صف منتظر بود و چون نانوا دست تنها بود به او کمک کردم تا بتواند زودتر کار این خانم را راه بیاندازد و او معطل نشود.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5107 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==نگارخانه تصاویر==
[[File:5107.jpg]]
==پانویس==
<references />